۱۳۹۵/۰۹/۱۴

گراتن سیب زمینی

دلتون نخواد ، دلتون نخواد دیشب لیلا زنگ زد که داری میای پنیر پیتزا رنده شده بگیر. ما رو میگی؟ خوشحااااال که بعد از مدتها میخوایم پیتزا بخوریم. از شما چه پنهون پا روی دلم گذاشتم و بر هوسم غلبه کردم و کباب ترکی رو بیخیال شدم و گفتم اخ جون پیتزا! هیچی رفتیم خونه دیدیم لیلا لبخند روی لبش و میگه شام براتون گراتن سیب زمینی پختم. فقط به اون قسمتش رسیدم که پنیر پیتزاها رو ریخت روی یه سری چیز میز و گذاشت توی فر. چشمتون روز بد نبینه،غذا رو که که گذاشت روی میز چشمام سیاهی رفت. من فقط دیدم گل کلم و سیب زمینی و گوجه زیر یه مشت پنیر پیتزا! آخه گل کلم؟ حیف از اون پنیر پیتزاها نبود؟ من که 2 تا قاشق از سیب زمینی و قارچش فقط خوردم. ولی نکنید این کارا رو. درست نیست به خدا. یادم افتاد به شلغم آب پز و کلم پخته و هویچ بخار پز!!! اینم تقاص زندگی از ما

۱۳۹۵/۰۹/۰۲

در برف ماندگانیم

دیروز اولین برف زمستونی رو داشتیم . قشنگ یهو شهر قفل شد. اولش که برف تازه شروع شده بود ماشین رو اوردم بیرون. تا 2 تا 4 راه اومدم که برف شدت گرفت و نشست روی زمین. زمین هم یخ زد قشنگ و ماشینها شروع کردن لیز خوردن و چرخیدن و به هم خوردن. منم اروم دور زدم و برگشتم خونه و ماشین رو گذاشتم. بعد خیلی شیک و مجلسی پیاده راه افتادم. اتوبانها قفل، اتوبوسها در برف گیر کرده، تاکسی؟ شوخی میکنی؟ آژانس؟ ای بابا. خلاصه هم دعا میکنیم که بارش داشته باشیم و از بی برفی و بارونی نمیریم. هم وقتی 4 قطره بارون میاد این مدلی. خوبه اینجا خارج دور نیست که هر روز برفای سنگین و اینا داشته باشیم

۱۳۹۵/۰۸/۲۷

این روسهای قشنگ

به نظر حقیر و بعد از غور و تفحص و تفکر و مداقه در احوال اقوام و ملل به این نتیجه رسیدم که خداوند عالم این جماعت روس رو سر فرصت و‌وقتی خیلی باحوصله بوده خلق کرده. آخه یه قوم میشه اینقدر زیبا و قشنگ؟ این درسته؟

۱۳۹۵/۰۸/۲۳

این کره ای های بد غذا

2 تا مهمون کره ای امروز هم اومده بودن. بعد یکیشون یه کیسه بزرگ پر از برنج نیم پخته و غذاهای کره ای آورده بود. گفت هدیه برات اوردم. اینا غذای اصیل کره ایه. گفتم چیه؟ گفت خیلی مقوی و خیلی سالم و ایناس. بلد نبود توضیح بده چیه. 12 تا بسته برنج و چند تا بسته نمیدونم چی. یکیش رو باز کردم بوی گربه مرده میداد. یکی دیگه ش بوی ماهی بو گرفته. هیچی دیگه همه ش رو ریختم توی سطل. خوب مرد برمیداشتی شیشلیک و کباب بره میاوردی. یا لااقل یه گوشی سامیونگ ( نوت 7 نمیخوام)!

۱۳۹۵/۰۸/۲۲

فردا دارم میرم سن پترزبورگ برای نمایشگاه. داشتم هوا رو چک میکردم دیدم زده منفی 15 درجه. برای منی که نهایت سرمایی که دیدم منفی 3 درجه بوده این دما یه کم عجیبه. دوست روسم میگه حتما" کلاه با خودت بیار وگرنه گوشهات کنده میشه!! این عجیب ترین توصیف از سردبودن هوا بود برام. میگه هرچی لباس داری بردار بیار. خدایا چرا اینا انقدر بی عقلن؟چرا باید نمایشگاه توی همچین وقتی از سال اونم همچین جایی باشه؟ چرا ونکوور و کالیفرنیا و جزایر هونولولو!! نباشه؟ خدایا شکرت

۱۳۹۵/۰۸/۲۰

واکسن انفولانزا، آری یا خیر؟

باز شروع فصل سرما و مسئله سرماخوردگی نوگلان باغ زندگی و بحث اینکه بالاخره واکسن انفولانزا بزنیم یا نه. لیلا معتقده که بزنیم و وزارت بهداشت توصیه میکنه که برای بچه ها حتما" بزنید. از این طرف من مخالفت میکنم و میگم خیلیها معتقدن که خود همین واکسن منشا بروز مشکلاتی میشه. خلاصه که هنوز بلاتکلیفیم

۱۳۹۵/۰۸/۱۹

کمی سیاست و کیاست

الان خبر قطعی پیروزی ترامپ رو اعلام کردن. همکارا دارن بحث میکنن و مقایسه میکنن بین سال 84 ما و 2016 آمریکائیا. من فکرم رفته به آرزوهای مردمی که سال 84 به چه امیدی اون بابا رو انتخاب کردن و نمیدونم امروز امریکائیا به چه امیدی این بابا رو انتخاب کردن. البته یه چیزی رو مطمئنم و اون اثر پروانه ایه. هرجای دنیا یه اتفاقی بیفته ، مردم ایران اثرش رو میبینن. این بار رو خدا بخیر کنه. 
پ.ن: همکارا از این انتخابات رسیدن به تفاوت فمنیسم و برابری زن و مرد!

۱۳۹۵/۰۸/۱۷

باد وبلاگهایمان را با خود برد

سلام
اصلا" کسی دیگه وبلاگ مینویسه؟ کسی دیگه وبلاگ میخونه؟ انقدر که اینستاگرام و تلگرام و توئیتر و باقی شبکه ها زیاد شدن و کسی حال و حوصله وبلاگ رو نداره. شماها خوبید؟ چنون میگم شماها انگار فوج فوج ادم میومده اینجا رو بخونه. 

۱۳۹۴/۰۳/۲۶

جنسمون جور شد دیگه!

حالا که بلاگفای مزخرف از کار افتاده دوباره روی بیارم به وبلاگ بی جون خودم! پسرم علی در تاریخ 22 فروردین 1394 به دنیا اومد. الان 2 ماهشه و خندیدن بلد شده. روی دستش تمرکز میکنه و با دقت فرو میکنه توی دهنش و شروع میکنه ملچ مولوچ کردن و لیسیدن دستش. نمیدونم قدرت تشخیص چهره داره یا نه ولی مطمئنم تن صدای لیلا و زهرا رو میشناسه ووقتی باهاش حرف میزنن میخنده. به شدت بغلی شده و من اصلا" ناراضی نیستم از این وضع. مگه یه بچه تا چند وقت بغل مامان و باباش رو خواهد داشت؟ بچه هاتون رو بغلی کنید و غمتون نباشه. بعدا" حسرت خواهید خورد

۱۳۹۳/۱۲/۲۴

انّ الموت الذی یفرّون منه...

آی مردم بیاید قدر هم رو بدونید، بیاید مهربون باشید با هم، بیاید تک تک لحظات بودن با عزیزانتون رو نفس بکشید و قدر بدونید ، مرگ از رگ گردن به ما نزدیکتره. این لحظه که هستیم معلوم نیست لحظه بعد هم باشیم. دنیا خیلی بی ارزش تر از اونیه که دلی رو به درد بیاریم یا حقی رو ناحق کنیم. 

۱۳۹۳/۱۲/۱۷

آقا بالاسرهای مدرن

بیایم این حق رو برای دیگران در نظر بگیریم که اونا حق دارن راجع به روابطشون با دیگران خودشون تصمیم بگیرن و ما براشون حد و مرز تعیین نکنیم. بیایم دوستی و دشمنی ما با یکی ملاک حق و باطل نباشه و انتظار نداشته باشیم دیگران هم پایبند به این ملاکها باشند. دیگران حق دارند که رابطه شون با بقیه رو خودشون تنظیم کنن و خودشون تصمیم بگیرن که با کی رابطه داشته باشن و با کی نه. ما هیچ حقی در این زمینه نداریم به خدا

۱۳۹۳/۱۲/۰۶

بانکداری اسلامی!

این بانکهایی که برای 2 تومن یا 4 تومن وام ، ضامن کارمند دولت میخوان خیلی خنده دارن. اونوقت یارو 45 میلیارد وام گرفته و یه برگه سند یا ضامن نذاشته و بانک هم دسترسی بهش نداره. خیلی سیستم مزخرفی دارن به خدا. آدم رو مجبور میکنن از خیر ( یا شر ) وام بگذره و بیخیال شه 

۱۳۹۳/۱۰/۲۶

این دوروزه که تنها بودم از روی بیکاری نشستم فیلمهایی که از خیلی وقت پیش خریده بودم و فرصت نکرده بودم ببینم رو دیدم. طبقه حساس کمال تبریزی و چ ابراهیم حاتمی کیا و برف روی کاجها پیمان معادی. طبقه حساس که حیف پول و وقت! چ هم صحنه های ویژه ش به کنار ولی انتظارم خیلی بیشتر بود. برف روی کاجها ولی خوب بود. این لامصب حسین پاکدل چه حوش تیپه!!!

خانه تکانی

یکی دو روز پیش دوباره از فیس بوک خونه تکونی کردم. نه اینکه فلان خاصی باشم و مهم باشه که کی جزء فرندهام باشه و کی نباشه. گاهی با شماره های گوشیم هم همین کار رو میکنم و سروسامونشون میدم. یه عده ای که میدیدم نه با شادی من شاد بودن و نه با ناراحتی من غمگین و کلا" خودشون رو حذف کرده بودن از زندگیم، منم حذفشون کردم. البته که برای اونا هم اهمیتی نداره و اتفاق خاصی براشون نیست. 

۱۳۹۳/۱۰/۲۴

فرشته ای آش به دست

تنها توی خونه نشستی و ماتم گرفتی که شام چی درست کنی؟ حوصله نداری. به کوکو سبزی و کتلت و پیتزای بیرون و تخم مرغ هم فکر میکنی ولی میبینی جذاب نیست برات. میگی ولش کن اصلا" با انار و پرتقال خودم رو سیر میکنم. زنگ خونه رو میزنن. میترسی نکنه فلانی باشه که هیچ حوصله ش رو نداری و بیخیال میشی. دوباره و سه باره و چهار باره زنگ میزنن. با بی حوصلگی میری در رو باز کنی که میبینی خدا 2 تا فرشته از همسایه های طبقه پایین فرستاده که 2 تا ظرف برات آش بیارن. در حالت عادی که نگاه هم به آش نمیکنی ولی این بار فرق داره. این بار ترس از گشنگیه و بی امکاناتیه! چشمات رو میبندی و فکر میکنی داری باقالی پلو میخوری. دستشون درد نکنه! ولی کاش مردم اگه نذری هم دارن باقالی پلو با گردن یا لااقل شیشلیک نذر کنن!

۱۳۹۳/۱۰/۲۰

ماه و ماهی

تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی
اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی
آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی
پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و الماس به آفاق بپاشی
ای باد سبک سار مرا بگذر و بگذار
هشدار که آرامش ما را نخراشی
هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم
اندوه بزرگی ست چه باشی، چه نباشی