۱۳۸۲/۰۵/۱۶

يه حس قشنگ

نمیدونم این چه حسیه که من نسبت به بچه دارم. انگار هنوز خودمو بچه میدونم. مخصوصا" اگه دختر بچه باشه و کپل مپلم باشه و از تپلی گردنشم معلوم نباشه(میتونی تجسم کنی؟!).آخ آخ دلم آب افتاد. دیدی این بچه های کوچولو رو که بغل ماماناشون هستن و همونجا خوابشون برده؟ اگه میخوای فرشته ببینی اونا رو نگاه کن. یه دنیای خیلی عجیبی دارن که به هیچ وجه ما آدم بزرگا(من که بچم، تورو دارم میگم) نمیتونیم درکش کنیم در نتیجه لذتم نمیبریم. ولی خیلی دنیای با صفا و قشنگی دارن. دیدی دو تا بچه وقتی با هم دعواشون میشه؟ سر یه عروسک یا ماشین با هم دعواشون میشه و فورا" هم با همون عروسک و ماشین با هم آشتی میکنن. البته اگه آدم بزرگا بذارن و دخالت نکنن.تو دنیای اونا تا حالا کینه و حسادت و ریاو دورویی و تملق و زیر آب زنی و هزار درد و مرض دیگه که ما هر روز اطرافمون میبینیم دیدی؟ دیدی وقتی چند تا دختر کوچولو دور هم جمع میشن فورا" دوس دارن خاله بازی و عروسک بازی بکنن. بی خیال از هرچی که اطرافشون می گذره. اینو گفتم که بدونی چقدر هوس اون حال و هوا رو کردم. که چقدر الان نیاز دارم به اون حس قشنگ کودکانه. کاش انقدر تفاوت نبود....... عوضش بعد از مدت ها امروز میخوام صدف رو ببینم. دلم براش تنگ شده. که بهم بگه دایی امیر برام تخم مرغ شانسی خریدی؟!!اندفعه که نه ولی دفعه دیگه حتما" میخرم!!!

۱۳۸۲/۰۵/۱۵

دو

تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي....(گابريل گارسيا ماركس)

نون حلال

پریروز ماشینو بردم تعمیرگاه. یه کم خورده کاری داشت. دیروز رفتم گرفتم ماشینو. ولی بابت همین خورده کاریا حقوق ناقابل یه ماهمو دادم. حالا بگذریم که قرض گرفتم. جالبیش اینه که الان حس می کنم هنوز ایراداتش سر جاش باقیه. تازه بابام دیشب میگه که دینام کره ای رو باز کرده به جاش ایرانی گذاشته. من موندم بعضیا چجوری میتونن اینجور نونارو از گلوشون بدن پایین.خوب لابد میتونن دیگه. ولی اینارو گفتم که بدونی الان اصلا" اعصاب معصاب(ببینم املاش همینجوره؟!!!) ندارم. وگرنه می خواستم یه چیز قشنگ برات بگم. حالا تا عصری ببینیم چی میشه....

۱۳۸۲/۰۵/۱۴

دغدغه

چند روز پیش داشتم از سر کار میومدم خونه. فکر کنم پشت چراغ قرمز شهر بازی بودم.شیشه ماشین بالا بودو منم کولر ماشینو روشن کرده بودم و داشتم قشنگ برا خودم نوار گوش می کردم. یه دختر کوچولو اومد جلو و زد به شیشه. از اینا که گل میفروشن. تو گرما گلاش یه کم پژمرده شده بود. وقتی به شیشه زد من اول اعتنا نکردم. دوباره که زد من مجبور شدم شیشه رو پایین کنم. گفت گل بخر. گفتم نمی خوام. گفت تو رو خدا. گفتم نمی خوام.گفت از دیروز هیچی نخوردم. گفتم نمیخوام .شیشه رو دوباره دادم بالا. چراغ سبز شد و رفتم. از چراغ که رد شدم تازه وجدان درد گرفتم! گفتم اگه دو تا شاخه گل می خریدی مگه چیزیت می شد؟خیلی ناراحت شدم. تا شب اعصابم داغون بود. حالا بعدش برا اینکه از ناراحتیم کم کنم شروع کردم به توجیه سازی از نوع امیرویی! گفتم نه بابا اینا کارشونه. اینا عادت دارن. همه جا دارن میگن به اینا کمک نکنید.عادت کردن به گدایی(بگذریم که بدبخت داشت کاسبی می کرد و گدایی نمی کرد). ولی خوب این فقط یه مورد بود.شاید برا تو ام پیش اومده تاحالا. نمیدونم برات پیش اومده که مثلا" دم در یه رستورانی یهو یه پسر بچه کوچولو بیاد بگه تورو خدا یه لقمه هم به من بده. یا مثلا بری خونه ببینی چند نوع غذا سر سفره هستو بعدم بیشترشو از ترس اینکه خدای نکرده تو یخچال فاسد نشه و مجبور نشی غذای مونده بخوری میرزی تو سطل زباله. یا تو داروخانه ای میبینی یه خانم یا آقای خیلی محترم داره به داروخانه چی میگه نسخه رو فقط به اندازه مثلا" ۱۰۰۰ تومن بده.بقیشو نده. بعد میبینی خودت اومدی آمپول یا شربت تقویتی چند هزار تومانی بخری. نمیدونم چه حسی بهت دست میده . من اینجور جاها از خودم بدم میاد. حتما دیدی تو اطرافیات یا دوستات که در طول سال ، تو هر مهمونیو مراسمی یه دست لباس بیشتر ندارن بپوشن بعد خودتو میبینی که فقط برای عینک آفتابیت که تازه سفارش دادی برات بیارن اندازه لباس سال اون بابا خرج کردی. حالا بازم خوبه که هنوز اون ته دلمون همچین دغدغه هایی داریم. خدا نکنه روزی بیاد که بگیم به من چه. من دارم پس خرج میکنم. اونم که نداره به من چه. یه دوستی داشتم که میگفت وقتی خدا با کسی سر ناسازگاری داره چرا من باید بهش رحم کنم؟میدونم که منظورمو خوب می فهمی. میدونی که من منظورم این گداهای سر چهار راه ها و کنار خیابونا نیست. منظورم اوناییه که برا یه وعده غذای گرم واقعا مشکل دارن و انقدر آبرو دارن که حتی نزدیکترین کساشونم از حالشون بی خبرن. راستی شنیدم کمیته امدادم ماهی ده دوازده هزار تومن به یه خانواده ۴ نفری کمک می کنه!!!!همین میشه که مردم خوشی زیر دلشون می زنه!!!!

يك

اگر كسي تو را آنطور كه مي خواهي دوست ندارد، به اين معني نيست كه تورا با تمام وجودش دوست ندارد.

اگر

اگر عشق تصویر خطوط مورب دستان باشد
حاشا ،حاشا
اگر مجنون را ستوده باشم........(م.شرفی)

۱۳۸۲/۰۵/۱۳

حكمت

از خدا خواستم غرور مرا بگیرد و خدا گفت : نه
او فرمود: باز گرفتن غرور کار من نیست . این تو هستی که باید آن را ترک کنی.
از خدا خواستم که کودکان معلول را شفا دهد و خدا گفت : نه
او فرمود: روح کامل است و جسم زود گذر
از خدا خواستم به من شکیبایی عطا کند و خدا گفت : نه
او فرمود: شکیبایی دستاورد رنج است و به کسی عطا نمی شود – آن را باید به دست آورد.
از خدا خواستم به من سعادت بخشد و خدا گفت : نه
او فرمود: تبرک می کنم اما کسب سعادت کار شماست.
از خدا خواستم روح مرا تعالی بخشد و خدا گفت : نه
او فرمود: خود باید متعالی شوی اما تو را یاری میدهم تا به ثمر بنشینی.
از خدا خواستم مرا کمک کند تا دیگران را به همان اندازه که او مرا دوست دارد دوست بدارم
او فرمود: هان ! بالاخره موضوع را دریافتی .
از او نیرو خواستم، مشکلات را جلوی راهم گذاشت تا قوی تر شوم .
از اوحکمت خواستم، مسائل بسیاری به من داد تا آنها را حل کنم.
از او شهامت خواستم، خطر را در مقابلم قرار داد تا از آن بجهم.
از اوعشق خواستم، انسانهای دردمند را در سر راهم قرار داد تا به آنها کمک کنم.
از او کمک خواستم، به من فرصت داد.
هیچ یک از خواسته هایی که داشتم را دریافت نکردم اما به آنچه می خواستم رسیدم.
دعای من مستجاب شده بود.....

۱۳۸۲/۰۵/۱۲

عشق و جنون

در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشربه زمين نرسيده بود،فضيلت ها وتباهي ها در همه جا شناور بودند،آنها از بيكاري خسته و كسل شده بودند.روزي همه فضايل وتباهي ها دور هم حمع شدند خسته تر و كسل تر از هميشه.ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت:"بياييد يك بازي بكنيم مثلا قايم باشك"همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد من چشم مي گذارم من چشم مي گذارم.و از آنجايي كه هيچ كس نمي خواست به دنبال ديوانگي بگردد همه قبول كردند او چشم بگذارد و به دنبالِ آنها بگردد. ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و شروع كرد به شمردن..يك..دو..سه.. همه رفتند تا همه جايي پنهان شوند! لطافت خود را به شاخِ ماه آويزان كرد. خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد. اصالت در ميانِ ابرها مخفي گشت. هوس به مركزِ زمين رفت. طمع داخلِ كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد. و ديوانگي مشغولِ شمردن بود،هفتاد و نه...هشتاد..هشتاد ويك همه پنهان شده بودند به جز عشق كه همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد.و جاي تعجب هم نيست چون همه مي دانيم پنهان كردنِ عشق مشكل است. در همين حال ديوانگي به پايانِ شمارش ميرسيد. نودوپنج..نودوشش..نودوهفت.هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در بينِ يك بوته گلِ رز پنهان شد.ديوانگي فرياد زد دارم ميام.و اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود،زيرا تنبلي،تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و لطافت را يافت كه به شاخِ ماه آويزان بود. دروغ تهِ درياچه،هوس در مركزِ زمين ،يكي يكي همه را پيدا كرد به جز عشق.او از يافتنِ عشق،نااميد شده بود. حسادت در گوشهايش زمزمه كرد،تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او پشتِ بوته گل رز است. ديوانگي شاخه چنگك مانندي را از دزخت كند و با شدت و هيجانِ زياد آن را در بوته گلِ رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صدايِ ناله اي متوقف شد.عشق از پشتِ بوته بيرون آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميانِ انگشتانش قطراتِ خون بيرون مي زد.شاخه ها به چشمانِ عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي را ببيند.او كور شده بود. ديوانگي گفت:"من چه كردم من چه كردم،چگونه مي توانم تو را درمان كنم.عشق پاسخ داد: "تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كاري بكني،راهنمايِ من شو." و اينگونه است كه از آن روز به بعد عشق كور است و ديوانگي همواره در كنارِ اوست

۱۳۸۲/۰۵/۱۱

بار ديگر عشق

با دل شكسته رفتم رو به مشرق تبسم
ناگهان رسيدم اينجا صبحتان بخير مردم
ديشب از شما چه پنهان , سرزدم به كوي مستان
گفتم السلام يا مي, گفتم السلام يا خم
ساقي قدح به دستان خنده زد به روي مستان
يعني اجر مي پرستان پيش ما نمي شود گم
عاشق و دراز دستي! مستي و سياه مستي!
آدم و دوباره عصيان!آدم و دوباره گندم؟!
عقل هيزم است هيزم, عشق آتش است
آتش آتش آوريد آتش, هيزم آوريد هيزم

دغدغه

يكي از چيزايي كه گاهي كه بهش فكر مي كنم و واقعا" حيرت زده ميشم , دل ما آدماست. خيلي دل پيچيده اي داريم. برا بعضي از ماها كه ديگه واقعا" عجيب غريبه. بعضيا چنان قفل فولادي بهش ميزنن كه هيچكي نميتونه بهش نفوذ كنه. يعني از هر راهي كه وارد ميشي ميبيني كه به بن بست ميخوري . برا بعضيا هم كه قربونش برم شده مثل كاروانسرا. هركي بياد, هركي بره اصلا" متوجه هم نميشن. شايدم متوجه بشن ولي براشون مهم نيست. اين خيلي بده كه آدم به جايي برسه كه ديگه ورود و خروج ديگران به دلش براش مهم نباشه.به نظر من ارزشمند ترين قسمت وجودي هر كسي دلشه. اگه بنا باشه به اونم بها نديم كه ديگه هيچي. نميدونم اين جمله برا كيه.اصلا" نميدونم برا كسيه يا نه . مضمونش اينه . بعضيا تو زندگي آدم ميان و زودم ميرن. هيچ اثريم تو زندگي آدم نميذارن. ولي بعضيا ميان كه شايدم زود برن ولي رد پايي تو قلب آدم ميذارن كه اثر اين رد پا هميشه تو قلب آدم ميمونه.كاش ميشد در قلبمونو به روي همه باز نكنيم. البته اينم بگم كه روزگار خيلي بدي شده. ادم به هركسي نميتونه اطمينان كنه.انقدر بد شده كه به سختي ميشه بين عشق و هوس تميز داد.خيلي جاها بنظرم بدون اينكه خودمونم متوجه بشيم اشتباه مي كنيم. خداوندا! به ما آنچنان فراستي عطا كن كه عشق را از هوس باز شناسيم و نور رحمان را از نار شيطان تميز دهيم و ميان حقيقت و با طل حقيقت اندود فرق بگذاريم.

۱۳۸۲/۰۵/۰۹

عشق

هزار جهد بکردم که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم، نه عقل ماند و نه هوشم

از عشق سخن باید گفت. همیشه ازعشق سخن باید گفت.
عشق در لحظه پدید می آید ، دوست داشتن در امتداد زمان. این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.عشق ، معیارها را در هم می ریزد، دوست داشتن بر پایه معیارها بنا می شود. عشق ناگهان و نا خواسته شعله می کشد، دوست داشتن از شناختن و خواستن سرچشمه می گیرد. عشق قانون نمی شناسد، دوست داشتن اوج احترام به مجموعه ای از قوانین عاطفی است. عشق فوران می کند-چون آتشفشان ، و شره می کند- چون آبشاری عظیم .
دوست داشتن جاری می شود – چون رودخانه ای بر بستری با شیب نرم.
عشق ویران کردن خویشتن است، دوست داشتن ، ساختنی عظیم.
عشق دق الباب نمی کند، مودب نیست، حرف شنو نیست، درس خوانده نیست، درویش نیست،حسابگر نیست ،سر به زیر نیست، مطیع نیست......
عشق دیوار را باور نمی کند، کوه را باور نمی کند، گرداب را باور نمی کند، زخم دهان باز کرده را باور نمی کند، مرگ را باور نمی کند.....
عشق در وهله ی پیدایی دوست داشتنرا نفی می کند، نادیده می گیرد،پس میزند،له می کند و میگذرد.
دوست داشتن نیز ناگزیردر امتداد زمان عشق را دود می کند، به آسمان می فرستد، و چون خاطره یی حرام ، فرشته ی نگهبانی بر آن می گمارد. عشق ، سحر است، دوست داشتن ، باطل السحر.
عشق و دوست داشتن از پی هم می آیند. اما هرگز در یک خانه منزل نمی کنند.
عشق انقلاب است ، دوست داشتن، اصلاح.
میان عشق و دوست داشتن هیچ نقطه مشترکی نیست. از دوست داشتن به عشق می توان رسید واز عشق به دوست داشتن. اما به هر حال این حرکت از خود به خود نیست.از نوعی به نوعی است. از خمیره ای به خمیره ای.....و فاصله ایست ابدی میان عشق و دوست داشتن، که برای پیمودن این فاصله یا باید پرید یا باید فروچکید.....
بر گرفته از کتاب آتش بدون دود-نادر ابراهیمی

۱۳۸۲/۰۵/۰۸

حرف اول

ما زنده از آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست

چند روز پیش که یهو هوس وبلاگ نویسی به سرم زد رفتم آموزش ساخت وبلاگو که حسین درخشان نوشته خوندم.
اونجایی که مواد لازمو ذکر کرده بود مورد آخرش (که به نظرم مهمترینشه) این بود که اگه واقعا" حرفی برا گفتن دارید.... یه کم دو دل شدم. نه اینکه حرفی نداشته باشم،نه، از این دو دل شدم که حرفام به درد کسی میخوره اصلا"؟
نه اینکه نگران این باشم که کسی بیاد بخونه یا نه. که میدونم هر کی نیاد یه نفرهست که هر روز میاد. وگرنه چیزی که زیاده حرفه! دوست ندارم جوری بنویسم که هم وقت خودم تلف بشه هم خواننده های احتمالی این وبلاگ.
به هر حال این وبلاگو با کلی دردسر ساختم. چون من از علم وبلاگ نویسی هیچ نمیدونم.
همینجا باید از نوشی خانم و دوست عزیزش (که
برا من ناشناسه) که نظر خواهی و کنتور این وبلاگ رو درست کردن خیلی تشکر کنم.
اما اینکه حرف حسابم چیه.....راستش الان که پای نوشتن رسیده توش موندم.قبلش خیلی حرفا داشتم ولی الان که سبک سنگین می کنم میبینم ....
می خواستم از سیاست بگم ، دیدم انقدر کثیفه که بوی تعفنش حالمو به هم میزنه. خواستم از عشق بگم دیدم انقدر دستمالی و مبتذل شده که فقط میشه حرفای کلیشه ای زد. خواستم از محیط اطرافم بگم دیدم انقدر چشم های تیز بین و نکته سنج هست که دیگه چه نیازی به گفتن من. دیدم از هیچی نمیشه گفت و از همه چی میشه گفت. اینه که دستم یه خورده سفت شد برا نوشتن.
به هر حال من از دید خودم می نویسم. انکار نمیکنم که ممکنه دیدم تو بعضی موارد خیلی محدود باشه و شاید بعضی جاها از رو تعصب بنویسم. امیدوارم سوء تفاهمی پیش نیاد.
در پایان خوشحال میشم که نظرات شما رو هم بدونم.