چند شبه به طور نامتوالی خواب میبینم که رفتم حج. دیشب مفصل تر بود و غم انگیز تر. غم انگیز از این جهت که نتونستم وارد مسجد الحرام بشم. با اینکه محرم بودم ولی نمیتونستم داخل بشم. هر بار این مامورای جلوی در اجازه ورود نمیدادن. دلم لک زده بود برا هروله بین صفا و مروه. مدام داشتم اون ذکر " ان الصفا و المروه من شعائر الله" رو میخوندم. ولی نشد آخرش. هرچی گریه و خواهش و تمنا کردم ولی اجازه ندادن من وارد بشم.از خواب پریدم دیدم بالشتم خیسه! اولین حرفی که اومد تو دهنم این بود که "....که برون در چه کردی که درون خانه آیی....".
*
چه شود به چهره ی زرد من، نظری ز بهر خدا کنی
که اگر کنی همه درد من، به یکی اشاره دوا کنی
تو شهی و کشور جان ترا، تو مهی و جان جهان ترا
ز ره کرم چه زیان ترا، که نظر به حال گدا کنی
ز تو گر تفقد و گر ستم، بُوَد آن عنایت و این کرم
همه از تو خوش بُوَد ای صنم، چه جفا کنی چه وفا کنی
همه جا کشی می لاله گون، ز ایاغ مدعیان دون
شکنی پیاله ی ما، که خون به دل شکسته ی ما کنی
تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم ومن غمین
همه ی غمم بُوَد از همین، که خدا نکرده خطا کنی
تو که"هاتف" از برش این زمان، روی از ملامت بی کران
قدمی نرفته ز کوی وی، نظر از چه سوی قفا کنی؟(هاتف اصفهانی)
۱۳۸۵/۰۸/۲۸
۱۳۸۵/۰۸/۲۵
۱۳۸۵/۰۸/۲۰
با این سن و سال هنوز هم نفهمیدم حد خوبی کردن به یه نفر چقدره. چرا بعضیا انقدر پرتوقع هستن و فکر میکنن هرچی خوبی کنی در حقشون تازه وظیفتو انجام دادی. درسته که میگن به خاطر خدا خوبی کن و از بنده انتظار نداشته باش، ولی خوب هنوز من انقدر فرشته نشدم و نتونستم هوای نفسمو بکشم! چقدر بعضیا پر رو و پر توقعن!
۱۳۸۵/۰۸/۱۶
روز یکشنبه آخری که میخواستیم برگردیم ، صبح اومدیم میدون مرکزی شهر. میدون Duomo . یه کلیسای خیلی بزرگ و قدیمی و زیبا اونجا بود . یه صف خیلی طولانی هم برای ورود به کلیسا. ابتدای کلیسا مقررات ورود به کلیسا این بود که با لباس باز و شلوارک و اینا وارد نشید. پلیس هم کنترل میکرد. وارد کلیسا که شدیم دیدیم مراسم هست. جمعیت خیلی زیادی هم اومده بودن. داشتن دسته جمعی آواز میخوندن. وقتی که کاردینال داشت صحبت میکرد یا موقع دعا خیلی ساکت بودن. صدا فقط از توریستایی در میومد که مثل ما برای دیدن و نه دعا کردن اومده بودن. ما هم همش داشتیم صلوات میفرستادیم که یه وقت جزء اینا حساب نشیم!تا اسم پاپ بندیکت میومد دست میزدن. یکی دو بار ما دست نزدیم بعد یه نفر با ناراحتی یه چیزایی به زبون ایتالیایی گفت و لابد اینکه چرا دست نمیزنید. با پر رویی از رو دست و پای ملت رد شدیم و رفتیم اون جلوی مراسم که بتونیم فیلم و عکس بگیریم. دعا خوندنشون جالب بود. چشاشونو میبستن و زیر لب زمزمه میکردن. یا زانو میزدن و دعا میخوندن. بعد که بیرون میومدن دوباره همون لباسای قبلشون رو میپوشیدن تا خدای نکرده گرمای پاییزی اذیتشون نکنه! داشتم فکر میکردم که الان مسیحیت جز یه پوسته آئینی هیچی ازش نمونده. دلشون به همین مراسم کلیسا خوشه و بعدش هیچی. هیچ برنامه ای برای زندگی بهشون نمیده. خدا نکنه ما مسلمونا هم دینمون رو تبدیل کنیم به آئین فقط. اینکه از عاشورا فقط سینه زدن و سیاه پوشیدنشو بگیریم. اینکه از شبای قدر و ماه رمضون فقط علی علی گفتن رو بلد باشیم و نخوایم از راه و رسم امام علی ( ع) پیروی کنیم. تفکر قسمت اعظم دینمونه که متاسفانه خیلی جاها بهش توجه نمیشه و به مراسم اکتفا میشه. اینم عکسیه که شرح لازم نداره! بیرون که اومدیم چند تا عروس دوماد چینی دیدیم که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه همچین دومادایی رو!
۱۳۸۵/۰۸/۱۳
خاطرات سفر زیاده ولی بهترینش اینه که اونجا میخ اسلام رو در سرزمین کفر کوبیدیم!!یه شب رفته بودم از یه مغازه لوازم آرایشی تو خیابون شانزلیزه یه سری عطر و لوازم آرایش بخرم. مسئول عطر مردونه یه خانمی بود که انگلیسی رو به لهجه خیلی بدی حرف میزد. به لهجه فرانسوی غلیظ. بهش گفتم چینی هستی؟ کلی بهش برخورد. گفت نه. مادرم اسپانیایی و پدرم مراکشیه. گفتم پس مسلمونی؟ گفت آره! گفت مادرم کاتولیک خیلی متعصبیه و پدرم هم لامذهب! خودم هم دودلم بین شیعه و صوفیه! گفت دنبال اطلاعاتم که ببینم کدومشون حقن. منم شروع کردم از صوفیه بد گفتن و اینکه امام علی رو خدا میدونن و اینا. گفت پس من شیعه رو انتخاب میکنم. اسم امام ها رو هم بلد بود. گفتم اینجا شیعه زیاده؟گفت خیلی خیلی کم. گفت فقط یه تعداد محدودی لبنانی و ایرانی شیعه هستن. بقیه مسلمونا سنین. گفت من با تحقیق رسیدم به شیعه یا صوفیه( مقایسه کنیم با خیلی از شیعه های شناسنامه ای که چون تو خونواده شیعه بدنیا اومدن اسما" شیعه ن با اینی که تو همچین خونواده ای به دنیا اومده). چیز زیادی نمیدونست از احکام. ایمیلمو گرفت و ووقتی رسیدم ایران دیدم ایمیل زده. بهم گفته که نماز رو میخوام شروع کنم ولی عربی بلد نیستم. بهش گفتم میگردم یه سایتی که نماز خوندن رو با صدا آموزش بده برات پیدا میکنم. امروز ایمیل زده و ازم پرسیده به نظرت کاری که من اینجا انجام میدم حلاله؟! اونجا راجع به حجاب هم باهاش صحبت کردم. حالا باید بگردم سایتایی که راجع به نماز و احکام و اینا هست ( البته به فرانسوی یا انگلیسی) رو بهش معرفی کنم. دختر جالبیه خلاصه. کسی همچین سایتایی سراغ داره؟نمیخوام اول کار جوری بهش بگم که احساس کنه کار سختیه و همه چیز رو بذاره کنار. میخوام آروم آروم بهش بگم احکام رو. ارباب میگه میخواستی درباره صیغه در اسلام باهاش صحبت کنی!!!
۱۳۸۵/۰۸/۰۸
به سلامتی و میمنت و مبارکی و کلی چیز دیگه از سفر 9 روزه به پاریس و 3 روزباقی مونده هم به میلان ایتالیا مراجعت نموده و کلی احساس عقب موندگی از اتفاقات سیاسی و اقتصادی و فرهنگی این مرزو بوم بهم دست داده! اونجا تا میگفتیم ایرانی هستیم فوری میگفتن اوه ایران؟! احمدی نژاد! برخوردا دو جور بود. یه عده مسلمونا بودن و سیاهای آفریقایی فرانسه و کشورای از این دست که فوری میگفتن احمدی نژاد قهرمانه و شما پیروزید و احمدی نژاد تنها کسیه که میتونه جلوی آمریکا و اسرائیل وایسه. کلی خلاصه برای ایشون آی لاو یو در میکردن!یه عده هم اروپائیا بودن که فوری میگفتن بمب اتم و سلاح و اینکه به احمدی نژاد بگید با دنیا مهربون تر باشه و انقدر حرف از نیست شدن و نابودی کشورا نزنه. به یکی از بنگلادشیا که تو میلان بود گفتم ایرانیم. گفت احمدی نزاد تنها کسیه که میتونه آمریکا رو سرجاش بشونه. گفتم البته با هزینه کسایی که ممکنه با تو هم عقیده نباشن. اینکه بیرون رینگ بوکس وایسی و هی طرف رو تشویق کنی که یالا برو تو رینگ البته کار ساده ایه. شما که حاضر نیستی کمی تو کشورت مشقت بکشی و با وضع کشور خودت بسازی و برای زندگی بهتر اومدی سیتیزن ایتالیا شدی، حق نداری حرف از مقابله با قدرتها رو بزنی. خلاصه یارو گفت من عکس احمدی نژاد رو زدم تو اتاقم. گفت شما ایرانیا قدر این نعمت رو نمیدونید! زیاد بودن اینجور مسلمونایی که حاضرن با هزینه بقیه ژست مبارزه بگیرن.
۱۳۸۵/۰۷/۲۶
این که سعی کنی بخاطر مسائل کاری هم دروغ نگی، این که سعی کنی غیبت نکنی ، این که تا اونجا که بتونی خوش اخلاق باشی، این که یه بک گراند مثبت از همه داشته باشی مگه اینکه خلافش ثابت بشه و خیلی چیزای دیگه از حسای خیلی خوب بعد از شبای قدره. کاش دائمی بود. اون سه شب رو جایی رفتیم که آقای فاطمی نیا صحبت میکرد( به همراه آقای امجد). شب آخر انقدر خوب و تاثیر گذار صحبت کردن که این یکی دو روزه به جای اینکه خدا رو ناظر اعمالم ببینم،آقای فاطمی نیا رو میبینم و مثلا" خجالت میکشم که دروغ بگم تو محیط کار!( البته خوب یه شب هنوز بیشتر نگذشته و منم جوگیرم هنوز!).
*
اگه خدا قبول کنه این آخرین سحری ماه رمضون امسال بود. از امشب به مدت نزدیک دو هفته داریم میریم نمایشگاه. چون مسافرتمون دو تیکه س روزه هم نمیشه گرفت.مسافرت تو ماه رمضون رو اصلا" دوس ندارم. حال و هوای عید فطر برام خیلی قشنگه. خلاصه که این وبلاگ به مدت دو هفته دست مادر بچه هاس!میدونم که وقتی برگردم حتی یه مطلب هم ننوشته!
*
اگه خدا قبول کنه این آخرین سحری ماه رمضون امسال بود. از امشب به مدت نزدیک دو هفته داریم میریم نمایشگاه. چون مسافرتمون دو تیکه س روزه هم نمیشه گرفت.مسافرت تو ماه رمضون رو اصلا" دوس ندارم. حال و هوای عید فطر برام خیلی قشنگه. خلاصه که این وبلاگ به مدت دو هفته دست مادر بچه هاس!میدونم که وقتی برگردم حتی یه مطلب هم ننوشته!
۱۳۸۵/۰۷/۲۰
راستش قصد نوشتن امشب نداشتم. اين مطلب رو كه خوندم دلم نيومد چيزي ننويسم. چي بهتر از اينكه يه عده جمع شديم و ميخوايم يه ختم قران داشته باشيم با همديگه. حالا گيريم كه 30 نفر نشديم. مهم شروعشه. مهم اينه كه همچين شبي هست و همين باعث ميشه كه يه ياد هم باشيم و برا هم دعا كنيم. همين كه يه ختم فران باعث ميشه به ياد همديگه باشيم و برا همديگه دعا كنيم خوبه.
1- امير ( خودم) : جزء 1و2 ، 2- مستر موصي : جزء3
3- بارون: جزء4و 26و27و28 ، 4- فاطمه (آسمان): جز5و29
5- عليرضا ( بلاغ) : جزء6 ء 6- عليرضا (خاكستري روشن): جزء7
7- ساناز: جزء 8 ء 8- مانا مهر :جزء 9
9- سارا( خانواده ما): جزء10 ء 10- جوالدوز : جزء 11
11- پريا : جزء 12 ء 12- دختر بابايي: جزء 13و 14
13- مريم : جزء 15 ء14- مريم ( مائذه هاي زميني): جزء 16و 17و18
15- ليلا: جزء 19و20 ء 16- مهتاب: جزء 21و30
17- سيروس : جزء 22 ء 18- فاطمه 02: جزء23و25
19- فرنوش: جزء 24
1- امير ( خودم) : جزء 1و2 ، 2- مستر موصي : جزء3
3- بارون: جزء4و 26و27و28 ، 4- فاطمه (آسمان): جز5و29
5- عليرضا ( بلاغ) : جزء6 ء 6- عليرضا (خاكستري روشن): جزء7
7- ساناز: جزء 8 ء 8- مانا مهر :جزء 9
9- سارا( خانواده ما): جزء10 ء 10- جوالدوز : جزء 11
11- پريا : جزء 12 ء 12- دختر بابايي: جزء 13و 14
13- مريم : جزء 15 ء14- مريم ( مائذه هاي زميني): جزء 16و 17و18
15- ليلا: جزء 19و20 ء 16- مهتاب: جزء 21و30
17- سيروس : جزء 22 ء 18- فاطمه 02: جزء23و25
19- فرنوش: جزء 24
۱۳۸۵/۰۷/۱۱
تعدادي مرد در رخت كن يك باشگاه گلف هستند .موبايل يكي از آنها زنگ مي زند ,مردي گوشي را بر ميدارد و روي اسپيكر مي گذارد و شروع به صحبت مي كند :
همه ساكت ميشوند و به گفتگوي او با طرف مقابل گوش مي دهند !
مرد: بله بفرماييد ...
زن: سلام عزيزم، باشگاه هستي؟
مرد:سلام بله باشگاه هستم.
زن: من الان توي فروشگاهم يك كت چرمي خيلي شيك ديدم فقط هزار دلاره ميشه بخرم؟
مرد: آره اگه خيلي خوشت اومده بخر .
زن:مي دوني از كنار نمايشگاه ماشين هم كه رد ميشدم ديدم اون مرسدس بنزي كه خيلي دوست داشتم رو واسه فروش آوردن خيلي دلم ميخواد يكي از اون ها رو داشته باشم ...
مرد:چنده؟
زن:شصت هزار دلار!!!
مرد:باشه اما با اين قيمتي كه داره بايد مطمئن بشي كه همه چيزش رو به راهه !!!
زن: آخ مرسي يه چيز ديگه هم مونده اون خونه اي كه پارسال ازش خوشم ميومد رو هم واسه فروش گذاشتن 950000 دلاره !!!
مرد: خوب برو بگو 900000 تا اگه ميتوني بخرش !
زن: باشه بعدا ميبينمت خيلي دوست دارم .
مرد:خداحافظ عزیزم...
مرد گوشي را قطع ميكند . مرد هاي ديگر با تعجب مات و مبهوت به او خيره ميشوند!!!
بعد مرد مي پرسد: ببخشید اين گوشي مال كيه؟!!!
*
خواستم بگم برا شبای قدر هم ( مخصوص همون 6 شب از شب 19 تا 23 شب) میتونیم یه ختم قران بذاریم. بعد ترسیدم بگید اینجا تبدیل شده به کلاس قران ! حالا به هر حال خود دانید!زودتر گفتم که برا اون موقع( 5 شنبه هفته آینده) اگه تعداد جور شد آماده باشیم.
همه ساكت ميشوند و به گفتگوي او با طرف مقابل گوش مي دهند !
مرد: بله بفرماييد ...
زن: سلام عزيزم، باشگاه هستي؟
مرد:سلام بله باشگاه هستم.
زن: من الان توي فروشگاهم يك كت چرمي خيلي شيك ديدم فقط هزار دلاره ميشه بخرم؟
مرد: آره اگه خيلي خوشت اومده بخر .
زن:مي دوني از كنار نمايشگاه ماشين هم كه رد ميشدم ديدم اون مرسدس بنزي كه خيلي دوست داشتم رو واسه فروش آوردن خيلي دلم ميخواد يكي از اون ها رو داشته باشم ...
مرد:چنده؟
زن:شصت هزار دلار!!!
مرد:باشه اما با اين قيمتي كه داره بايد مطمئن بشي كه همه چيزش رو به راهه !!!
زن: آخ مرسي يه چيز ديگه هم مونده اون خونه اي كه پارسال ازش خوشم ميومد رو هم واسه فروش گذاشتن 950000 دلاره !!!
مرد: خوب برو بگو 900000 تا اگه ميتوني بخرش !
زن: باشه بعدا ميبينمت خيلي دوست دارم .
مرد:خداحافظ عزیزم...
مرد گوشي را قطع ميكند . مرد هاي ديگر با تعجب مات و مبهوت به او خيره ميشوند!!!
بعد مرد مي پرسد: ببخشید اين گوشي مال كيه؟!!!
*
خواستم بگم برا شبای قدر هم ( مخصوص همون 6 شب از شب 19 تا 23 شب) میتونیم یه ختم قران بذاریم. بعد ترسیدم بگید اینجا تبدیل شده به کلاس قران ! حالا به هر حال خود دانید!زودتر گفتم که برا اون موقع( 5 شنبه هفته آینده) اگه تعداد جور شد آماده باشیم.
۱۳۸۵/۰۷/۰۶
برای اینکه خیلی عقب نیفتیم با همین تعداد شروع میکنیم. یه تعداد جزء میمونه که ایشالا برا اونا هم مشتری پیدا میشه! به ترتیب شروع میکنیم. فقط لطفا" تا 10 ماه رمضون سهمتون رو بخونید. ممنون از اینکه پایه بودید!یکی دونفر هم بودن که نمیدونم میخوان بخونن یا نه. من اسمشون رو ننوشتم چون مطمئن نبودم. اگه اومدن و سر زدن و خواستن بگن که اضافه شون کنم.دعا برا بقیه ( چه اونایی که شرکت کردن چه نکردن) یادمون نره.
1- مستر موصی :جزء1 ، 2- فاطمه آسمون: جزء 2و3
3- پریسا :جزء 4 ، 4- ليلا: جزء 5و6
5- نسیم (آباندخت): جزء 7 ، 6- علیرضا (خاکستری روشن):جزء 8
7- مریم: جزء9 ،8- بارون:جزء10و30
9- جوالدوز: جزء11 ،10- سارا ( خانواده ما):جزء 12
11- ساناز (آی سودا):جزء13 ،12- سیروس:جزء 14
13- حامد:جزء15 ، 14- فاطمه (02):جزء 16و26
15- دختر بابایی: جزء17و18 ،16- مهتاب: جزء 19
17- امير( موج):جزء 20 ، 18- اکسیژن :جزء 21
19- علیرضا ( ماه):جزء 22 ،20- شاسوسای دختر : جزء 23
21- سپيده:جزء24 , 22-سارا ( بركه من):جزء 27
23- سينا ( شعله طور):جزء28 ،24- شیدخت: جزء 29
25- فرنوش: جزء25
1- مستر موصی :جزء1 ، 2- فاطمه آسمون: جزء 2و3
3- پریسا :جزء 4 ، 4- ليلا: جزء 5و6
5- نسیم (آباندخت): جزء 7 ، 6- علیرضا (خاکستری روشن):جزء 8
7- مریم: جزء9 ،8- بارون:جزء10و30
9- جوالدوز: جزء11 ،10- سارا ( خانواده ما):جزء 12
11- ساناز (آی سودا):جزء13 ،12- سیروس:جزء 14
13- حامد:جزء15 ، 14- فاطمه (02):جزء 16و26
15- دختر بابایی: جزء17و18 ،16- مهتاب: جزء 19
17- امير( موج):جزء 20 ، 18- اکسیژن :جزء 21
19- علیرضا ( ماه):جزء 22 ،20- شاسوسای دختر : جزء 23
21- سپيده:جزء24 , 22-سارا ( بركه من):جزء 27
23- سينا ( شعله طور):جزء28 ،24- شیدخت: جزء 29
25- فرنوش: جزء25
۱۳۸۵/۰۷/۰۲

ميدونم تكراريه ولي الان بيش از هر زمان ديگه اي بهش نياز دارم.
يـآأَيُّهَا الْعَزيزُ مَسَنَّا وَ أَهْلَنَا الضُرُّ وَ جِئْـنا بِبِضاعَةٍ مُزجاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا. إِنَّ الله يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِين
اي عزيز، به ما و و خانواده ما آسيب رسيده است و سرمايه اي ناچيز آورده ايم.بنابراين پيمانه مارا تمام بده و بر ما تصدق كن كه خدا صدقه دهندگان راپاداش مي دهد.
*
ميدونم كه خيليا تو اين ماه خودشون يك بار قران رو ختم ميكنن. براي اونايي ميگم كه احتمالا فرصت نميكنن و مايلن كه يه ختم قران گروهي داشته باشيم. اگه تمايل داريد خبر بديد كه زودتر شروع كنيم.
*
از اين لوگوي رمضان كريم كه يه شيعه كويتي برام فرستاده بود خيلي خوشم اومده. سال گذشته هم استفاده كردم. عربا وقتي به هم ميرسن ميگن رمضان كريم. مثل سال نو مباركي كه ما به هم ميگيم.
۱۳۸۵/۰۶/۲۷
از اونجا که من خیلی جون دوستم ( این از اعترافات دوران پس از بیهوشیه که تو حالت خلسه! میگفتم من جون دوستم و البته به همراه خیلی جفنگیات دیگه) و از اونجا که دارم الان دوران نقاهت رو سپری میکنم و نباید به این چشم چپل چلاقم خیلی فشار بیارم که بیشتر از این دیگه درد نگیره و از اونجا که لیلا دعوام میکنه که زیاد بشینم پای کامپیوتر و من هم که خیلی حرف گوش کن و سر براه ، پس خیلی نمیتونم بنویسم و وبلاگ بخونم ( به جون بچه م راست میگم!). به خاطر همین یه چشم بودن داشتم از جوب میپریدم خیر سرم مثلا" خیلی هم نشونه گیری کرده بودم که اونطرف بیام پایین با کله رفتم تو دیوار و یه مشت آدم بیکار هم فقط بهم خندیدن! ولی فقط بگم دوران مزخرفیه. خدا نصیب هیچکی نکنه. فقط خوبیش اینه که دکتر امروز بهم گفت اگه میخوای خوب بشی باید تا 2-3 ماه دست به هیچ کاری تو خونه نزنی و فقط استراحت کنی تا بخیه هات خوب بشن!
۱۳۸۵/۰۶/۱۸
۱۳۸۵/۰۶/۱۵
فردا بناس برم زیر تیغ جراح! راستش از خدا که پنهون نیست بذار از شما هم پنهون نباشه که به شدت ترس افتاده تو جونم! تازه فهمیدم چقدر جون دوستم. دلشوره عجیبی دارم. از صبح هم همه تو شرکت هرچی خاطره از عملای نا موفقی که طرف دیگه به هوش نیومده رو برا دلداری من رو میکنن! یکی میگه دختر عمه م 30 سالش بود. هم سن تو. طفلک از بی هوشی کامل رفت تو کما و از اونجا هم رفت اون دنیا. یکی دیگه میگه فامیل همسایه مون که عمل کرد تا آخر عمرش فلج شد و الانم تو آسایشگاهه! خلاصه هرکی هرچی دلداری بلد بوده داده. آخه جالبیش اینه که مامان سر ظهرزنگ زده که اره فردا عمل داری! میگم بابا بزغاله رو هم که میخوان دمشو ببرن یه هفته قبل بهش خبر میدن ! خلاصه که رفتنم با خودمه و خدا و برگشتنم فقط با خداس. اگه برنگشتیم، تو ماه رمضون یه ختم قرانم برام بذارید که از این وبلاگ یه نصیبی برده باشیم! هرکی هم هر بدی دیده ایشالا حلال میکنه .
یا حق!
یا حق!
۱۳۸۵/۰۵/۱۸
خوب تعدادمون 25 نفر شد. تکمیل شدیم. همین رو شروع میکنیم. از همت همه تون ممنون. از همین امروزم شروع می کنیم و ایشالا فردا تمومش میکنیم. فقط یادمون باشه همدیگه رو فراموش نکنیم.
1- امیر( حکایت نامه) جزء 1 ، 2- امیر ( موج) :جزء 2 3- لیلا:جزء 4 ، 4- فرنوش( نامه های قدیمی): جزء 5
5- سارا( خانواده ما): جزء 6، 6- باران: جزء 7
7- محسن( یک محسن): جزء 8و9و10 ، 8- سارا( برکه من): جزء 11
9- سکرتر : جزء12 ، 10- انسی : جزء 13
11- جوالدوز: جزء14 ، 12- علیرضا( طعم روشن ماه): جزء 15
13- شکوفه یاس : جزء 16 ، 14- فاطمه ( خانواده ما) : جزء 17
15- سیروس ( سایه روشن):جزء 18 ،16- مینا : جزء19
17- اسرافیل: جزء 20 ، 18- ساناز ( بانوی ماه و آب) : جزء 21و22و23
19- مستر موصی( خانواده ما): جزء 24 ،20- دختر بابایی: جزء 25
21- شاسوسای دختر: جزء 30
22- مریم: جزء 26و28، 23- علیرضا( خاکستری روشن): جزء 27
24- حسین( طارمه):جزء29
25- آرام : جزء 3
1- امیر( حکایت نامه) جزء 1 ، 2- امیر ( موج) :جزء 2 3- لیلا:جزء 4 ، 4- فرنوش( نامه های قدیمی): جزء 5
5- سارا( خانواده ما): جزء 6، 6- باران: جزء 7
7- محسن( یک محسن): جزء 8و9و10 ، 8- سارا( برکه من): جزء 11
9- سکرتر : جزء12 ، 10- انسی : جزء 13
11- جوالدوز: جزء14 ، 12- علیرضا( طعم روشن ماه): جزء 15
13- شکوفه یاس : جزء 16 ، 14- فاطمه ( خانواده ما) : جزء 17
15- سیروس ( سایه روشن):جزء 18 ،16- مینا : جزء19
17- اسرافیل: جزء 20 ، 18- ساناز ( بانوی ماه و آب) : جزء 21و22و23
19- مستر موصی( خانواده ما): جزء 24 ،20- دختر بابایی: جزء 25
21- شاسوسای دختر: جزء 30
22- مریم: جزء 26و28، 23- علیرضا( خاکستری روشن): جزء 27
24- حسین( طارمه):جزء29
25- آرام : جزء 3
۱۳۸۵/۰۵/۱۵
۱۳۸۵/۰۵/۱۲
اوج صادرات خرما و خشکبارالانه. مخصوصا" خرما . با شرکتای کشتیرانی زیادی کار میکنیم. برای هر موردی هم اول قیمتها و زمان حمل رو من باهاشون چک میکنم. کارشون به این صورته که باید باهاشون چونه بزنی. مثلا" بگی فلان خط فلان قیمت رو میده اونوقت اونم قیمتشو مثلا" 100 دلار پائین تر میده میگه از ما بگیرید. به همین علت من هم خودم معمولا" یه قیمت پایین میدم و اونا هم معمولا" تائید میکنن. یکی دوروز پیش یکی از بازاریابای یکی از شرکتای کشتیرانی خیلی معروف زنگ زد که فلانی میخوام یه نیم ساعت بیام شرکتتون. گفت میخوام پکیج جدیدمون رو معرفی کنم. وقتی اومد همه حرفاشو که زد گفت اگر از ما کانتینر بگیرید یه درصدی هم سهم خودته. از من خواست که شماره حساب بهش معرفی کنم ! اولش فکر کردم شوخی میکنه. امروز زنگ زده قیمت چند تا مسیر رو بهم میگه و برای هرکدوم هم پورسانت منو بین 100تا 200 دلار تعیین کرده. میگم که شما این 200 دلار رو نمیخواد به من بدی از قیمت کرایه کم کن. میگه نه ما با شرکتای دولتی که کار میکنیم بسته به موردش تا 500 دلار هم پورسانت میدیم!حساب کن یه کرایه ای که مثلا" 2000 دلاره 500 دلار پورسانت میدن!اونم از بیت المال مسلمین!میخورن یه آب هم روش!
۱۳۸۵/۰۵/۰۴
پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟و همه موافقت کردند.سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگر از پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانجویان خندیدند.در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشنتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان رو روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.اول مواظب توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در اون جایی برای دو فنجان قهوه ببرای صرف با یک دوست هست! "
پ.ن: این یه متنی بود که الان برام میل شد و من خوشم اومد!
پ.ن: این یه متنی بود که الان برام میل شد و من خوشم اومد!
۱۳۸۵/۰۵/۰۱
چون میدونم امروز مهمون داری و نمیتونی اینجا رو بخونی میگم که عجب صبری داری لیلا! من جای تو بودم یه ساعت هم نمیتونستم همچین شوهر کم حوصله و بداخلاقی رو تحمل کنم. جدا" تحمل کردن همچین شوهری یه صبر زیاد میخواد که خوشبختانه تو داری. امروز صبح واقعا" بهت حسودیم شد. البته نه اینکه متوجه نشم. چرا اتفاقا" میفهمم چه اخلاق مزخرفی دارم!کلی هم تازه عذاب وجدان میگیرم بعدش! ایول لیلا.
۱۳۸۵/۰۴/۲۷
آقا این جنگی که بین حزب الله لبنان و اسرائیل درگرفته به شدت من رو ذوق زده کرده. حزب الله داره قدرتشو کم کم نشون میده. اصلا" مهم نیست این موشکها ساخت کجاس و از کجا خریداری شده. مهم اینه که دیگه هیچ کس تو اسرائیل احساس امنیت نکنه و باعث بشه سومین شهر بزرگش ( حیفا) به حالت تعطیل در بیاد. این عربای مفت خور ترسو هم که امیدی بهشون نیست. آقا من مجذوب این شخصیت و هیبت کاریزماتیک سید حسن نصرالله شدم. اولین باریه که دارم خبرای سایتها و خبرگزاریها رو لحظه به لحظه دنبال میکنم. حالا وقتشه که خاورمیانه به اشوب کشیده بشه و تکلیف خیلیا یکسره بشه. کم کم شمشیرها از رو بسته میشه و دیگه هرکی هرسلاحی داره رو میکنه. فقط خدا کنه پشت حزب الله رو خالی نکنن.
*
به لطف محمود و باباش ( البته بیشتر باباش!) و دست به دست هم دادن ماه و خورشید و فلک و اینا من هم پریشب به حلقه م رسیدم. مهمترین حسنش این بود که هزینه هم نداشت. قابل توجه اونایی که مدام به لیلا یادآوری میکردن!
*
آی پارس آنلاین!الهی کوفتت بشه این پولای اینترنت که از ملت میگیری. هم سرعتت مزخرفه هم همه جا رو فیلتر کردی. الهی همه تجهیزاتت بسوزه!
*
به لطف محمود و باباش ( البته بیشتر باباش!) و دست به دست هم دادن ماه و خورشید و فلک و اینا من هم پریشب به حلقه م رسیدم. مهمترین حسنش این بود که هزینه هم نداشت. قابل توجه اونایی که مدام به لیلا یادآوری میکردن!
*
آی پارس آنلاین!الهی کوفتت بشه این پولای اینترنت که از ملت میگیری. هم سرعتت مزخرفه هم همه جا رو فیلتر کردی. الهی همه تجهیزاتت بسوزه!
۱۳۸۵/۰۴/۲۱
اولا" که همه قبرستونا به ترتیب تاریخ نیست. بعضی قبرستونا هر کی هرجا بخواد دفن میکنن . مادر بزرگ من که سال 72 فوت شد جایی دفن شده که قبر کنارش تاریخ وفاتش 61 هست. لازم به ذکره که قبر دو طبقه هم نبوده. قبر ویلایی دو نبشه! پس الکی منو مسخره نکنید. از اون روز تا حالا از ناراحتی نزدیک بود به اعتیاد و انحراف کشیده بشم!بیسوادا!
*
با اینکه به شدت طرفدار ایتالیا بوده و هستم ولی از ضربه زیدان به ماتراتزی لات جلنبور بی سروپای اینترمیلانی به شدت خوشحالم!کاش میمرد!مرتیکه مزخرف.
*
تورو حضرت عباس ( ترا به حضرت عباس!) وقتی یه مطلبی مینویسید نرید اینور و اونور به جای کامنت برا ملت بگید که بروزم. خوب بروزی که بروزی. ملت خودشون بلاگ رولینگ دارن و متوجه میشن که کی مطلب جدید نوشته. رفته بودم تو یه وبلاگ که یه مطلب نوشته بود که با عقاید من به شدت ناسازگار بود. مطلبشو که خوندم اومدم براش یه چیزی بنویسم. دیدم از 24 تا نظر دقیقا" 21 نظرش این بود که بروزیم! منم از خیر نظر دادن گذشتم.حالا بازم این خوبه. یه مدت رسم بود ملت میگفتن وبلاگ قشنگی داری به ما هم سر بزن.
*
دیشب سر بزرگراه نیایش دقیقا" چند تا ماشین جلوتر از من، یه پژو 206 زد به یه عابر پیاده و مخ طرف رو ولو کرد. من هنوز یادم که میفته حالم بد میشه. دیشب که قاطی کرده بودم و تا خود صبح هم کابوس دیدم. امروزم از ناراحتی یه بشقاب و نصفی بیشتر غذا نخوردم.حالا هی من بگم بابا صدقه بدید هر روز!
*
با اینکه به شدت طرفدار ایتالیا بوده و هستم ولی از ضربه زیدان به ماتراتزی لات جلنبور بی سروپای اینترمیلانی به شدت خوشحالم!کاش میمرد!مرتیکه مزخرف.
*
تورو حضرت عباس ( ترا به حضرت عباس!) وقتی یه مطلبی مینویسید نرید اینور و اونور به جای کامنت برا ملت بگید که بروزم. خوب بروزی که بروزی. ملت خودشون بلاگ رولینگ دارن و متوجه میشن که کی مطلب جدید نوشته. رفته بودم تو یه وبلاگ که یه مطلب نوشته بود که با عقاید من به شدت ناسازگار بود. مطلبشو که خوندم اومدم براش یه چیزی بنویسم. دیدم از 24 تا نظر دقیقا" 21 نظرش این بود که بروزیم! منم از خیر نظر دادن گذشتم.حالا بازم این خوبه. یه مدت رسم بود ملت میگفتن وبلاگ قشنگی داری به ما هم سر بزن.
*
دیشب سر بزرگراه نیایش دقیقا" چند تا ماشین جلوتر از من، یه پژو 206 زد به یه عابر پیاده و مخ طرف رو ولو کرد. من هنوز یادم که میفته حالم بد میشه. دیشب که قاطی کرده بودم و تا خود صبح هم کابوس دیدم. امروزم از ناراحتی یه بشقاب و نصفی بیشتر غذا نخوردم.حالا هی من بگم بابا صدقه بدید هر روز!
۱۳۸۵/۰۴/۱۷
دیروز رفته بودم قبرستان. نمیدونم همه جا به ترتیب سال وفات دفن میکنن یا نه. ولی اینجایی که من رفته بودم به ترتیب سال وفات دفن کرده بودن. رسیدم به محلی که تاریخ وفات 1355 بود. کنجکاو شدم تا رسیدم به تاریخ 23 خرداد 55. یعنی همون روزی که من به دنیا اومدم. خدا رو چه دیدی؟شاید همون لحظه ای که من به دنیا اومدم درست تو همون لحظه یکی از همینا از دنیا رفته. نگاه کردم دیدم چند نفرشونم جوان ناکام بودن. تو سن 4-23 سالگی مرده بودن. تو مسیر برگشت این 30 سال رو مرور کردم......
۱۳۸۵/۰۴/۱۲
۱۳۸۵/۰۴/۰۶
خیلی وقتا میام یه چیزی بنویسم( حالا از یه حس خاص یا حرف خاص ) به محض اینکه دست به کی برد میشم پشیمون میشم. بعضی از حسها و حالتها و حرفها نگفتنیه. یعنی دلم نمیاد حرمتشونو بشکنم....
*
اگه قبول کنیم که آدما همشون یه سری خصوصیات خوب دارن و یه سری صفات بد، اگه قبول کنیم که رفتار آدما همیشه تابع شخصیتشون نیست و با حالات مختلف رفتارای مختلف ازشون سر میزنه، اگه قبول کنیم همیشه یه آدم نباید رو مود خوب بودن باشه و ممکنه اون یکی رگش هم بگیره یوهو!، اگه قبول کنیم که منافع ما آدمها خیلی وقتا مقدم میشه بر خیلی چیزای دیگه و اگه خیلی چیزای رو هم قبول کنیم اونوقته که دیگه خیلی اذیت نمیشیم. راحت با خیلی از چیزا کنار میایم.
*
اگه یکی الکی الکی از ماکارونی که خانمش برا ناهارش پخته و اونم خیلی دوسش داره ( هم ماکارونی و هم خانمشو!!!!) تو شرکت به یکی دیگه که از قضا اون ناهار تن ماهی داره تعارف کنه و طرف هم نامردی نکنه و نصف بیشتر ماکارونی رو بخوره و تو بمونی و یه تن ماهی که ازش متنفری....اونوقت یعنی تو فداکار و از خودگذشته ای؟؟!
*
بابا من نمیفهمم یه حلقه چرا اینقدر برا خانمها مهمه؟!اصل دوستی و تفاهم و عشق و ارادت و خیلی چیزای دیگه س!
*
اگه قبول کنیم که آدما همشون یه سری خصوصیات خوب دارن و یه سری صفات بد، اگه قبول کنیم که رفتار آدما همیشه تابع شخصیتشون نیست و با حالات مختلف رفتارای مختلف ازشون سر میزنه، اگه قبول کنیم همیشه یه آدم نباید رو مود خوب بودن باشه و ممکنه اون یکی رگش هم بگیره یوهو!، اگه قبول کنیم که منافع ما آدمها خیلی وقتا مقدم میشه بر خیلی چیزای دیگه و اگه خیلی چیزای رو هم قبول کنیم اونوقته که دیگه خیلی اذیت نمیشیم. راحت با خیلی از چیزا کنار میایم.
*
اگه یکی الکی الکی از ماکارونی که خانمش برا ناهارش پخته و اونم خیلی دوسش داره ( هم ماکارونی و هم خانمشو!!!!) تو شرکت به یکی دیگه که از قضا اون ناهار تن ماهی داره تعارف کنه و طرف هم نامردی نکنه و نصف بیشتر ماکارونی رو بخوره و تو بمونی و یه تن ماهی که ازش متنفری....اونوقت یعنی تو فداکار و از خودگذشته ای؟؟!
*
بابا من نمیفهمم یه حلقه چرا اینقدر برا خانمها مهمه؟!اصل دوستی و تفاهم و عشق و ارادت و خیلی چیزای دیگه س!
۱۳۸۵/۰۳/۳۱
صبح سوار تاکسی شدم به مقصد تجریش.یه خانمی هم سوار شد. راننده یه نوار نوحه گذاشته بود و تو حال خودش بود. از مسیر معمول نیومد. زد از یه کوچه پس کوچه هایی اومد که من اصلا" بلد نبودم. یه کم که گذشت رسید به یه جایی که یه طرفش باغ بود ، یه طرفشم کوه! اول گفتم خوب اگه بنا به ترس باشه ، خانمه باید بیشتر بترسه. نگاه کردم دیدم رنگش پریده دستشم به دستگیره س که اگه چیزی شد خودشو پرت کنه پایین! کلی راه که اومد تازه رسید به دشت بهشت و اوین. یه جایی رسیدیم که 4 تا مغازه داشت خانمه پیاده شد. منم یه آیت الکرسی خوندم به خودم فوت کردم!
*
آقا ما تو این مسافرت حلقه ازدواجمون رو تو اتاق هتل جا گذاشتیم! به هتلیه هم زنگ زدم گفت اینجاس خیالت راحت باشه. حالا موندیم چجوری پسش بگیریم. به اون بنده خدایی که مسئول تور هم بود اعتبارمون نمیشه بگیم . با دی اچ ال هم هزینه ش زیاد میشه و اینکه هتلیه اعتبارش نمیشه بفرسته ما بعدا" پول به حسابش بریزیم. ما هم اعتبارمون نمیشه اول پول بریزیم بعد اون با دی اچ ال بفرسته! خلاصه که معضلی شده این حلقه.
*
آقا ما تو این مسافرت حلقه ازدواجمون رو تو اتاق هتل جا گذاشتیم! به هتلیه هم زنگ زدم گفت اینجاس خیالت راحت باشه. حالا موندیم چجوری پسش بگیریم. به اون بنده خدایی که مسئول تور هم بود اعتبارمون نمیشه بگیم . با دی اچ ال هم هزینه ش زیاد میشه و اینکه هتلیه اعتبارش نمیشه بفرسته ما بعدا" پول به حسابش بریزیم. ما هم اعتبارمون نمیشه اول پول بریزیم بعد اون با دی اچ ال بفرسته! خلاصه که معضلی شده این حلقه.
۱۳۸۵/۰۳/۲۷
خوب حالا ديگه ميتونيم رو آرژانتين سرمايه گذاري كنيم!ايتاليا با اينكه عزيز دله ولي خوب شرمنده اميدي بهش نيست. منم كه هميشه عادت دارم يا ايتاليايي باشم يا آرژانتيني مجبورم دومي رو انتخاب كنم. در مورد تيم خودمونم طفلي علي دايي گناهي نداشت ماشالا همه علي دايي شدن برا خودشون. حيف نبود ايران با اين وضع اسف بار بالا بياد؟!فقط يكي زودتر اين برانكو رو عوض كنه كه اوضاعش بدجوري خرابه. به درد شموشك نوشهرم نميخوره.
*
چند سال پيش( يه چيزي تو مايه هاي 4-3 سال) ما همچين شبي عروسي كرديم. يه چهار شنبه شبي بود كه من درست يادمه از فرط وجدان كاري تا ساعت 10 صبح شركت بودم و فرداي عروسي هم كه پنج شنبه بود و اموات هم تعطيل بودن من بازم رفتم شركت!خدايي الان يادم ميفته حض ميكنم از اين همه وجدان كاري.
*
هيچي ديگه!8 روز مسافرتم تموم شد. به همين زودي. همسفراي خيلي خوبي داشتيم ( مينا خانم و آقا اسرافيل) . بنا شده اگه قول بدن هميشه پول سفر مارو حساب كنن هميشه همسفرشون باشيم!
*
چند سال پيش( يه چيزي تو مايه هاي 4-3 سال) ما همچين شبي عروسي كرديم. يه چهار شنبه شبي بود كه من درست يادمه از فرط وجدان كاري تا ساعت 10 صبح شركت بودم و فرداي عروسي هم كه پنج شنبه بود و اموات هم تعطيل بودن من بازم رفتم شركت!خدايي الان يادم ميفته حض ميكنم از اين همه وجدان كاري.
*
هيچي ديگه!8 روز مسافرتم تموم شد. به همين زودي. همسفراي خيلي خوبي داشتيم ( مينا خانم و آقا اسرافيل) . بنا شده اگه قول بدن هميشه پول سفر مارو حساب كنن هميشه همسفرشون باشيم!
۱۳۸۵/۰۳/۱۶
این دو سه روز تعطیلی رو خونه موندیم و یه کمی هم پوسیدیم اگه خدا بخواد! منم که مثل این بچه مثبتا نشستم به کتاب خوندن و یه کمی هم اینتر نت بازی. کلی نفرینتون کردم که رو خط نبودید که چت کنیم!چه معنی داره ما بشینیم خونه و هیچ جا نریم اونوقت شما برید شمال و این طرف و اونطرف! فقط خاصیت این دو روزه این بود که کتاب " پشت پرده بن لادنها" خاطرات کارمن بن لادن ( زن داداش!اُسامه بن لادن). یه کتاب خیلی مزخرف و در پیت. یه چیزی تو مایه های بدون دخترم هرگز. عقده های چند سالشو خالی کرده بود. هیچ نکته به دردبخوری نداشت. کمر درد گرفتم بسکه خوابیدم ای دو سه روز! حالا که اینطور شد ما هم یه هفته میریم سفر!
۱۳۸۵/۰۳/۱۰
کنار بزرگراه نیایش یه سرباز منتظر تاکسی بود. منم یهو احساس کمک به همنوعم قلمبه شد! تا سوارش کردم گفت بذار ماچت کنم داداش!خدا وکیلی خیلی ترسیدم. روم نشد پیاده ش کنم. هر چی می گفت من به روی خودم نمیاوردم. شروع کرد به خوندن " چشمانت سیاه، قربانت شوم! خونه ت به کجاست، مهمانت شوم!!" بشکن میزد و میخوند. گفت بچه شازند اراکه، فوق دیپلم آبخیز داری، اینجا سربازه و 6 ماه خدمت. زمستون تو توچال یه دختر تهرونی رو دیده و یه دل نه صد دل عاشقش شده. میگفت خونه دختره تو سعادت آباده. تعقیب کرده دختره رو و خونه شو پیدا کرده. یه بار هم دختره زنگ زده به 110 و به جرم مزاحمت گرفتنش!از قرار معلوم دختره حتی حاضر نیست جوابشو بده. میگفت رفتم با بابای دختره صحبت کردم . گفتم من دخترتو خوشبخت میکنم. ولی مشکل اینجاس که میگفت اگه زنم بشه باید بیاد شازند!میگفت من دوس ندارم تهرون زندگی کنم! خلاصه سربازی بود برا خودش!
۱۳۸۵/۰۳/۰۷
آخرین کتاب از سری نوشته های رضا امیرخانی رو هم که از نمایشگاه گرفتیم تموم کردم. "از به" هم مثل "من او" و " نشت نشا" و یه کمی هم "ارمیا" از کتابایی بودن که تا تموم نکنی دلت نمیاد زمین بذاری. به من که خیلی چسبید. مخصوصا" که این آخرین کتاب پایان خوبی هم داشت. از قلم رضا امیرخانی خوشم میاد. از وقتی که سردبیر سایت لوح بود سرمقاله هاش رو دنبال میکردم.
*
این صدای اذان موذن زاده اردبیلی عجیب به دل میشینه.مخصوصا" موقع مغرب. من اگه تو خونه باشم میگردم یه کانالی رو پیدا میکنم که این اذان رو پخش کنه. واقعا" صدای خود خداس که از حنجره این مرد بیرون اومده. من که حس خیلی قشنگی پیدا میکنم. اصلا" نماز مغربی که با صدای موذن زاده باشه یه صفای خاصی داره.
*
یا من سبقت رحمته غضبه.....
*
این صدای اذان موذن زاده اردبیلی عجیب به دل میشینه.مخصوصا" موقع مغرب. من اگه تو خونه باشم میگردم یه کانالی رو پیدا میکنم که این اذان رو پخش کنه. واقعا" صدای خود خداس که از حنجره این مرد بیرون اومده. من که حس خیلی قشنگی پیدا میکنم. اصلا" نماز مغربی که با صدای موذن زاده باشه یه صفای خاصی داره.
*
یا من سبقت رحمته غضبه.....
۱۳۸۵/۰۳/۰۳
یه آقایی صبح زود زنگ شرکت رو زد. من اون موقع تو چرت بودم. در رو که باز کردم دیدم یه آقای محترم که داره هی این پا و اون پا میکنه. یه کارت نشونم داد که من پیش کسوت تیم ملیم.کلی از سوابقش گفت که من همبازی رضا پهلوی و کی و کی و کی بودم! گفتم خوب؟گفت دستشویی کجا میتونم برم؟!!حرصم گرفت. ساعت 7:30 چرت من رو پاره کرده و کلی از خودش چرت و پرت گفته که آخرش بگه دستشویی دارید!
۱۳۸۵/۰۲/۲۳
دیروز تعطیلمون رو رفتیم نمایشگاه کتاب. بعد از 4 سال! البته اولش کتاب خاصی مد نظرمون نبود. گفتیم بریم اوقات فراغتمونو اونجا پر کنیم!البته از همون اول دنبال کتاب نیستان میگشتم. به یاد اون دورانی که هر هفته مجله نیستان میخریدم. گفتم برم هم سید مهدی شجاعی رو ببینم هم اگه پا داد رضا امیرخانی رو. سید مهدی شجاعی تو غرفه بود. منم رفتم کتابی رو که خریدم دادم برام امضا کنه و یه چیزکی بنویسه. خلاصه حاصل نمایشگاه شد یه سری سی دی زبان ویه سی دی که روش نوشته برای زیر 18 سال ممنوع! ویه سری کتاب و یه امضا از حضرت سید مهدی شجاعی.
۱۳۸۵/۰۲/۱۹
خدائیش یکی پاشه بره مسافرت دست مارو هم بگیره با خودش ببره. پوسیدیم از بس تو این شهر کثیف شلوغ مزخرف رفتیم و اومدیم. حالا هم که بخاطر ملت کتاب دوست فعلا" صبح و عصر 3-4 ساعت تو ترافیکیم. ثواب داره بخدا. راه دوری نمیره!بلیط بگیرید و به قول لیلا سورپرایزمون کنید! قول میدم پول بلیط رو هم بدم. حیف نیست اردیبهشت رو تو تهرون بگذرونید؟من برا خودتون میگم.
۱۳۸۵/۰۲/۱۱
از رابطه ای که رفتار طرف مقابلت تابع منافع خودشه بدم میاد. اینجور وقتا نمیتونی رو محبت و دوستی اون طرف حساب کنی و باید از روزی بترسی که خدای نکرده منافعش به خطر بیفته. اونوقته که به راحتی 180 درجه تغییر موضع میده و چنان خنجری از پشت بهت میزنه که اصلا" انتظارشو نداری. پس بهتره رو این ادم حساب نکنی. اول از همه خودم باید تمرین کنم که به هرکسی اعتماد نکنم.
*
خدا همیشه امتحانایی که میگیره به قدر ظرفیت و توان آدماس. از لحاظ تئوری موافقم. ولی چرا گاهی که حس میکنی تو امتحان خدا رفوزه شدی نگاه که میکنی میبینی امتحانش بیشتر از ظرفیت تو بوده. یعنی توجیه گر شدیم؟
*
دیدی گاهی که خیلی عصبی هستی هیچ چیزی مثل نماز ( هر چند با حضور قلب و توجه هم نباشه) آرومت نمیکنه. گاهی ظرف شستنم همین حالت رو داره. یعنی کمک میکنه که از اون حالت در بیای.
*
خدا همیشه امتحانایی که میگیره به قدر ظرفیت و توان آدماس. از لحاظ تئوری موافقم. ولی چرا گاهی که حس میکنی تو امتحان خدا رفوزه شدی نگاه که میکنی میبینی امتحانش بیشتر از ظرفیت تو بوده. یعنی توجیه گر شدیم؟
*
دیدی گاهی که خیلی عصبی هستی هیچ چیزی مثل نماز ( هر چند با حضور قلب و توجه هم نباشه) آرومت نمیکنه. گاهی ظرف شستنم همین حالت رو داره. یعنی کمک میکنه که از اون حالت در بیای.
۱۳۸۵/۰۲/۰۷
يـآأَيُّهَا الْعَزيزُ مَسَنَّا وَ أَهْلَنَا الضُرُّ وَ جِئْـنا بِبِضاعَةٍ مُزجاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا. إِنَّ الله يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِين
پ.ن: اي عزيز، به ما و و خانواده ما آسيب رسيده است و سرمايه اي ناچيز آورده ايم.بنابراين پيمانه مارا تمام بدهو بر ما تصدق كن كه خدا صدقه دهندگان راپاداش مي دهد.
پ.ن: اي عزيز، به ما و و خانواده ما آسيب رسيده است و سرمايه اي ناچيز آورده ايم.بنابراين پيمانه مارا تمام بدهو بر ما تصدق كن كه خدا صدقه دهندگان راپاداش مي دهد.
۱۳۸۵/۰۲/۰۱
سه تا دوست بوديم كه 4 سال دانشگاه رو با هم بوديم. يعني همكلاسي بوديم. هميشه ما سه نفر رو با هم ميديدن. هر وقت كسي با يكي از ما سه نفر كاري داشت ميدونست بايد جايي رو بگرده كه اون دو نفر ديگه هستن. من و رامين و علي. اين علي آقاي ما زودي زن گرفت و تبديل شد به علي آقا زن دار!! بعد از يه مدت كمي هم شد علي آقا بچه دار!از قضاي روزگار رفت بندر عباس و تو پالايشگاه مشغول به كار شد. من و رامين هم يه جورايي همسايه شديم.امروز بعد از 8-7 سال تو امامزاده صالح قرار گذاشتيم و تجديد ديدار كرديم. به اتفاق همسرامون و البته بچه دوم علي آقا بچه دار!!هم ديدن علي برام خيلي شيرين بود هم زيارت امامزاده صالح. آخه اولين بارم بود كه امامزاده صالح ميرفتم!!( چند وقت پيش هم به همت ابر و باد و مه و خورشيد و فلك برا نخستين بار رفتيم زيارت شاه عبدالعظيم ). هم علي و هم رامين كچل شدن حسابي اين وسط فقط من تغييري نكردم.
*
امروز قسمت شد نمايشگاه نفت و گاز و پتروشيمي هم بريم. با همون لباسايي كه صبح رفته بودم پارك چيتگر دوچرخه سواري!با كتوني و تي شرت و شلوار جين! از هركي سوال ميكردي اول نگاه به سر و وضعت ميكرد و فكر ميكرد دنبال كاتالوگ و خودكار و بادكنك و كيسه پلاستيك اومدي!البته بيشتر به نمايش مد شبيه بود تا چيز ديگه.
*
شيريني امروز با قهرماني استقلال تكميل شد. اون نماز شكر وسط زمين خيلي با مزه بود! ولي خدايي پوز اين لنگيا و پاسياي نامرد همچين درست و درمون خاك مال شد!
*
امروز قسمت شد نمايشگاه نفت و گاز و پتروشيمي هم بريم. با همون لباسايي كه صبح رفته بودم پارك چيتگر دوچرخه سواري!با كتوني و تي شرت و شلوار جين! از هركي سوال ميكردي اول نگاه به سر و وضعت ميكرد و فكر ميكرد دنبال كاتالوگ و خودكار و بادكنك و كيسه پلاستيك اومدي!البته بيشتر به نمايش مد شبيه بود تا چيز ديگه.
*
شيريني امروز با قهرماني استقلال تكميل شد. اون نماز شكر وسط زمين خيلي با مزه بود! ولي خدايي پوز اين لنگيا و پاسياي نامرد همچين درست و درمون خاك مال شد!
۱۳۸۵/۰۱/۲۹
حتی خیال بی تو شدن میکشد مرا
کارم به روزگار جدایی نمیرسد
پ.ن1 : خوبه آدم یه داداشی داشته باشه که اهل شعر باشه. میگرده شعرایی پیدا میکنه و تو وبلاگش میذاره که یکی دوروز میشه ورد زبونت.
پ.ن2: امسال شاید از معدود عیدایی بود که نشستم به کتاب خوندن. بیخیال عید دیدنی و اینا شدم! اگه کتاب " من او" رضا امیرخانی رو تاحالا نخوندید حتما" بخونید.
کارم به روزگار جدایی نمیرسد
پ.ن1 : خوبه آدم یه داداشی داشته باشه که اهل شعر باشه. میگرده شعرایی پیدا میکنه و تو وبلاگش میذاره که یکی دوروز میشه ورد زبونت.
پ.ن2: امسال شاید از معدود عیدایی بود که نشستم به کتاب خوندن. بیخیال عید دیدنی و اینا شدم! اگه کتاب " من او" رضا امیرخانی رو تاحالا نخوندید حتما" بخونید.
۱۳۸۵/۰۱/۲۳
این چند سالی که اینجا هستم یه آقایی رو میشناسم که کارای گمرکی رو برامون انجام میده.اخلاق خاصی داره. اصلا" متوجه نمیشی داره جدی حرف میزنه یا شوخی. خیلی هم خالی بنده. همیشه وقتی قسم میخورد میگفت به جده م زهرا!!وقتی اینو میگفت ما باورمون میشد که خالی نمیبنده. یکی دو روز پیش شناسنامه شو برام فکس کرد برا یه کاری. دیدم سید نیست که! دیروز بهش گفتم پس این قسمات چیه که میگی به جده م زهرا؟!گفت اسم مادر بزرگمه!!!
۱۳۸۵/۰۱/۲۱
یادتونه گفتم یه علی کوچولویی داریم که مریضه و ازتون خواستم براش دعا کنید؟علی کوچولوی 11 ساله هم رفت.....کل من علیها فان.
۱۳۸۴/۱۲/۲۸
۱۳۸۴/۱۲/۲۵
هر كس مي خواد از جديدترين موجوداتي كه خدا خلق كرده با اطلاع بشه بايد يه سر به ميلاد نور بزنه. موجوداتي ميبينه كه تو قوطي هيچ عطاري پيدا نميشه. البته براي آقايون متاهل تجويز نميشه!!!
*
داشتيم از پله برقي ميلاد نور پايين ميومديم كه يه دختر و پسر پشت سرمون بودن. آقا پسره داشت از محاسن صيغه شدن! برا دختر خانم توضيح ميداد. يه جاييش برگشت گفت اگه ميخواي برو تو رساله ببين نوشته حتي لازم نيست صيغه رو عربي بگي. ميتوني فارسي هم بگي!!ببين جووناي مردم به چه روزي افتادن!تو اين زمينه ها بعضي از آقا پسرا رساله رو حفظن!!
*
داشتيم از پله برقي ميلاد نور پايين ميومديم كه يه دختر و پسر پشت سرمون بودن. آقا پسره داشت از محاسن صيغه شدن! برا دختر خانم توضيح ميداد. يه جاييش برگشت گفت اگه ميخواي برو تو رساله ببين نوشته حتي لازم نيست صيغه رو عربي بگي. ميتوني فارسي هم بگي!!ببين جووناي مردم به چه روزي افتادن!تو اين زمينه ها بعضي از آقا پسرا رساله رو حفظن!!
۱۳۸۴/۱۲/۲۲
۱۳۸۴/۱۲/۱۷
۱۳۸۴/۱۲/۱۵
جدیدا" دارم به این فکر میکنم که عجب اسم قشنگی دارم. عاشق اسمم شدم!مرسی مامانم اینا!
*
اینم وبلاگ جدید محمود که سعی داره مسائل جهان اسلام رو تحلیل کنه!
*
اینم وبلاگ جدید محمود که سعی داره مسائل جهان اسلام رو تحلیل کنه!
۱۳۸۴/۱۲/۰۸
برای شاسوسای پسر:
این روزا دلم هوای دانشکده فنی رو کرده. صبح تا شب از پله ها بالا و پایین رفتناش، ساختمان هیدرولیک و آبشناسی رو گز کردناش، کلاسای دور آمفی تئاتر چمران، مهندس مشرقی ( که الان شده دکتر مشرقی) با اون تیپ و شخصیت معرکه اش که با لیوان چایی میومد سر کلاس و یهو کیفشو مینداخت رو دوشش و از کلاس میرفت بیرون وهیچکی رو آدم حساب نمیکرد!یادمه نمره معادلات دیفرانسیل از همه درسای علوم پایه م بیشتر شد. یاد دکتر منیری با اون لهجه ترکی غلیظش که فیزیک 2 درس میداد و من تازه آخر ترم متوجه شدم اینکه میگه "مینای" منظورش " منهای" ست! دکتر فیض که میگفتن " هرگز نتوانی که کنی پاس ریاضی ( مهندسی) ، افتادگی آموز اگر طالب فیضی!!" و من اون ترم انصافا" خیلی از موهام سفید شد تا این درس پاس شد و البته حالا ایشون شوهر دختر خاله لیلا هستن!!و من باید یه روز از ایشون حلالیت بطلبم بابت....!دکتر حشمتی با اون ریاضی 2 درس دادن باحالش، دکتر پیشوایی هنوز ملعون!دلم هوای توی چمنای دانشکده نشستن و قرعه کشی کردن برای اینکه کی بره چایی یا شربت با کیک بخره و اون رامین نامرد که یه بار هم نشد که قرعه بهش بیفته!یاد سینما عصر جدید رفتنا، یاد خیابون گردیا، یاد شبای امتحان، یاد مسخره کردنای اساتید همدیگه!یاد بچه های خوب خوابگاه ، یاد سر در 50 تومنی دانشگاه که آخر سال همه ایستادن و عکس فارغ التحصیلی گرفتن!یاد درب خیابون 16 آذرو قدس که در اکثر موارد به علت نداشتن کارت دانشجویی با خوندن " وجعلنا..." و فوت کردن تو صورت نگهبان بیچاره وارد دانشگاه میشدیم! یاد دوران مزخرف دانشجویی! دلم بدجوری هوای دانشکده فنی رو کرده.....
این روزا دلم هوای دانشکده فنی رو کرده. صبح تا شب از پله ها بالا و پایین رفتناش، ساختمان هیدرولیک و آبشناسی رو گز کردناش، کلاسای دور آمفی تئاتر چمران، مهندس مشرقی ( که الان شده دکتر مشرقی) با اون تیپ و شخصیت معرکه اش که با لیوان چایی میومد سر کلاس و یهو کیفشو مینداخت رو دوشش و از کلاس میرفت بیرون وهیچکی رو آدم حساب نمیکرد!یادمه نمره معادلات دیفرانسیل از همه درسای علوم پایه م بیشتر شد. یاد دکتر منیری با اون لهجه ترکی غلیظش که فیزیک 2 درس میداد و من تازه آخر ترم متوجه شدم اینکه میگه "مینای" منظورش " منهای" ست! دکتر فیض که میگفتن " هرگز نتوانی که کنی پاس ریاضی ( مهندسی) ، افتادگی آموز اگر طالب فیضی!!" و من اون ترم انصافا" خیلی از موهام سفید شد تا این درس پاس شد و البته حالا ایشون شوهر دختر خاله لیلا هستن!!و من باید یه روز از ایشون حلالیت بطلبم بابت....!دکتر حشمتی با اون ریاضی 2 درس دادن باحالش، دکتر پیشوایی هنوز ملعون!دلم هوای توی چمنای دانشکده نشستن و قرعه کشی کردن برای اینکه کی بره چایی یا شربت با کیک بخره و اون رامین نامرد که یه بار هم نشد که قرعه بهش بیفته!یاد سینما عصر جدید رفتنا، یاد خیابون گردیا، یاد شبای امتحان، یاد مسخره کردنای اساتید همدیگه!یاد بچه های خوب خوابگاه ، یاد سر در 50 تومنی دانشگاه که آخر سال همه ایستادن و عکس فارغ التحصیلی گرفتن!یاد درب خیابون 16 آذرو قدس که در اکثر موارد به علت نداشتن کارت دانشجویی با خوندن " وجعلنا..." و فوت کردن تو صورت نگهبان بیچاره وارد دانشگاه میشدیم! یاد دوران مزخرف دانشجویی! دلم بدجوری هوای دانشکده فنی رو کرده.....
۱۳۸۴/۱۱/۲۹
۱۳۸۴/۱۱/۲۵
والا من با ولنتاین ملنتاین!حال نمیکنم!خیلی هوشنگه( جواد سابق). اگه بنا باشه مناسبتی هم برا من باشه همانا به این خاطره که لحظاتی پیش برای دومین بار دایی شدم.آهای دختر کوچولو!ایشالا خودم برات یه شوهر پیدا کنم که هر روزتون ولنتاین باشه!
۱۳۸۴/۱۱/۱۸
۱۳۸۴/۱۱/۱۰
خوب به سلامتی این نسخه تغییر یافته بلاگ رولینگ هم فیلتر شده و من دیگه دسترسی به وبلاگ دوستان ندارم و نمیدونم کدوم یک از دوستان مطلب جدید نوشتن. البته گاهی بصورت تصادفی سر میزنم . در ادامه مطلب پایین عرض کنم که بعد از مدتها رفتیم با لیلا دستکش بخریم. یه دستکش کاموایی خریدیم که طرف میگفت 3800 تومن.گفت شما 3500 تومن بدید. بعد من و لیلا از کامنتای شما درس گرفته بودیم 2500 تومن گذاشتیم رو میز. طرف گفت خدا بده برکت!من به لیلا گفتم حس بدی بهم دست داده. احساس میکنم اگه 1500 تومنم میدادیم طرف میگفت خدا بده برکت. این حس بد تا دیشب همراه من بود که لیلا گفت همون دستکش یه جای دیگه بوده 1300 تومن!!!!من الان افسرده شدم.
*
۱۳۸۴/۱۱/۰۱
وقتی من و لیلا میریم خرید خیلی خوشبحال فروشنده ها میشه. تنها چیزی که بلد نیستیم تخفیف گرفتنه. تا فروشنده میگه مثلا" فلان قدر میشه من فوری دست میکنم تو جیبم و همونقدر که میگه بهش میدم. لیلا هم تخفیف گرفتنش دست کمی از من نداره. به فروشنده میگه این که میگی زیاده. بعد طرف میگه نه همینه قیمتش. لیلا هم میگه کاش یه کم تخفیف می دادی!!!تازه اگه طرف یه کم آه و ناله کنه که آره بازار خرابه و اینا ، ما دلمون میسوزه براش و یه کم بیشتر میدیم بهش!این میشه که وقتی بعد از مدتها یه پایه دوربین خوشگل که مدتها دنبالش بودیم از قشم با هزار منت یارو 10،000 تومن خریدیم اومدیم اینجا دیدیم بدون تخفیف میده 8500 تومن!!!
۱۳۸۴/۱۰/۲۷
هر چند میدونم این امامزاده( وبلاگ) شفا نمیده ولی حالا به هر جهت یه سوالی برام پیش اومده. سوال که چه عرض کنم همه زحمات این چند ساله داره دود میشه! من office XP داشتم. الان تبدیل کردم به office 2003 ولی وقتی رفتم یه نامه ای که تو word نوشته بودمو باز کنم دیدم به جای نوشته هاش یه سری مربع نشون میده. بعد فهمیدم تمام نامه هام همین بلا سرشون اومده. حالا اگه نخوام افیس رو عوض کنم ، کسی راه چاره ای بلده؟!
۱۳۸۴/۱۰/۲۴
نمیدونم به اولین مسافرت دو نفره من و لیلا که بعد از نزدیک سه سال انجام شد میشه گفت ماه عسل یا نه!آخه مسافرتای قبلی رو به اتفاق دوستان و فامیل و ارباب و غیره رفته بودیم. این اولین مسافرت دو نفره بود. حالا نمیدونم مادر بچه ها حوصله سفرنامه نوشتن داره یا نه. جاتون خالی رفتیم قشم و یه کمی انرژی گرفتیم. هرچند دلم برا این تهرون خراب شده کثیف لعنتی خیلی تنگ شده بود. و حالا که اینجا رسیدم دلم برا ماهی کبابای اونجا لک زده!
۱۳۸۴/۱۰/۱۹
۱۳۸۴/۱۰/۱۷
پارسال نوشتم ای قوم به حج رفته کجایید کجایید، معشوقه همین جاست بیایید بیایید. اما امسال به این نتیجه رسیدم که معشوقه همانجاست.
*
*
تو رادیو اعلام کرد که شب سال نو تو امریکا نمیدونم چقدر کارتن خواب بوده. بعد خانم مجری اظهار فضل کردن که اینم از نتایج دموکراسی در امریکا. البته این خانم مجری با اون یکی که باحاله فرق داره ها!
۱۳۸۴/۱۰/۱۴
۱۳۸۴/۱۰/۱۲
دلم شور میزنه. از اون مدل شورزدنایی که راه نفس آدم بسته میشه. از اونا که هیچ کاری نمیتونی انجام بدی تا این دلشوره لعنتی تموم بشه. دلم شور خیلی چیزا رو میزنه. دلم شور خیلی کسا رو میزنه. سر کوچکترین چیزی دلشوره میگیرم. بعدش سردرد و چشم درد میگیرم. بعد کم حوصله میشم. بعد عصبانی میشم. بعد کم حرف میشم( گل بودم به سبزه نیز گاهی آراسته میشم!!). کاش میفهمید که زندگی شوخی نیست. نمیشه راحت یه تصمیم .....گرفت. باید به عواقبش هم فکر کرد. باید 4 قدم جلوتر رو هم دید. آخه بچه!بفهم داری چیکار میکنی. تو یه غلطی میکنی من باید دلشوره بگیرم؟!خلاصه که دلم از تو حلقم داره میزنه بیرون!
۱۳۸۴/۱۰/۰۶
تو وبلاگش نوشته:
به هرزه بی می و معشوق عمر می گذرد
بطالتم بس! از این لحظه کار خواهم کرد.....
این لحظه برا من البته مربوط میشه به 6 دی چند سال پیش که طی یک اقدام انقلابی تصمیم گرفتم دیگه عمرم رو به بطالت نگذرونم! خلاصش که امروز سالگرد نامزدونگمونه! لیلا خداییش تو اصلنی یادت بود؟!حال میکنی همچین شوهر توپی داریا!
به هرزه بی می و معشوق عمر می گذرد
بطالتم بس! از این لحظه کار خواهم کرد.....
این لحظه برا من البته مربوط میشه به 6 دی چند سال پیش که طی یک اقدام انقلابی تصمیم گرفتم دیگه عمرم رو به بطالت نگذرونم! خلاصش که امروز سالگرد نامزدونگمونه! لیلا خداییش تو اصلنی یادت بود؟!حال میکنی همچین شوهر توپی داریا!
۱۳۸۴/۱۰/۰۴
به توصیه دوستان که مدام یادآوری میکردن که آخر پاییزه و موسم شمردن جوجه ها، اون یکی دو روز آخر پاییز رو عمیقا" به شمارش جوجه هایی اختصاص دادم که در طول سال زاییده بودمشون!شبا موقع خواب که یه کم آرامشم بیشتر بود به مردن فکر میکردم. به اینکه حالا اگه امشب خوابیدی و دیگه فردا صبح بلند نشدی چی؟ دستت پره یا خالی؟ به اون چیزایی که بنا بود برسی رسیدی یا نه؟اصلا" فکر میکردم که فرض کن امشب شب اخر عمرته و تو یه امشبو فقط فرصت داری. سابق بر این که فکر میکردم هیچ ترسی نداشتم. هیچ دلبستگی و نگرانی هم نداشتم. ولی دیدم اینبار خیلی نگرانم. ترس همه وجودمو میگیره. یاد کارهایی که باید میکردم و نکردم، یاد کارایی که نباید میکردم و کردم، یاد بدهی های غیر مادی که به خیلیا دارم. خلاصه دیدم نه!من آماده نیستم هنوز. خلاصه تو شمردن جوجه ها کم آوردم!
۱۳۸۴/۰۹/۲۹
صبح تو نیایش داشتم میومدم و رادیو جوان گوش میکردم( یک صبح یک سلام). این خانم مجری که خیلی هم باحاله با یه نفر کل انداخته بود و داشت طرف رو میزد. من کلی وقت داشتم میخندیدم. پشت چراغ قرمز سئول که رسیدم دیدم خیلی ضایع شده. خنده مو نمیتونستم کنترل کنم. الکی گوشی موبایل رو برداشتم که یعنی با موبایل حرف میزنم و میخندم. حواسم نبود به اطراف. یوهو! دیدم جناب سروان داره میزنه به شیشه. هرچی قسم آیه خوردم که با کسی حرف نمیزدم قبول نکرد نامرد!
۱۳۸۴/۰۹/۲۷
امروز یکی از بچه ها یه سی دی آورده بود از بنیامین. یه تراکی داشت راجع به حضرت ابوالفضل. از اینایی که تازه مد شده مداح ها هم میخونن. چه چشمای نازو دلبرانه ای،چه زلف پریشونی، چه دستای قشنگی، چه قد رشیدی. با اینکه ریتم خیلی دلنشینی داره ولی هر چی فکر میکنی میبینی اگه به جای مثلا" حضرت عباس بذاری دختر همسایه! هیچ فرقی نمیکنه! یعنی همون چیزی که طرف در وصف دوس دخترش میگه حالا اسمشو عوض کرده گذاشته ابوالفضل. الانم داره میخونه چه چشمای قشنگی. حالا اینا که یه مشت جفنگیاته ولی من حتی نسبت به این عکسایی که از حضرت علی و امام حسین و اینا هم میذارن حساسیت دارم. یه آدم چاق وشکم گنده قلدر عصبانی و بد هیکل عکس حضرت ابالفضل رو هم مثل اینایی که زیر ابرو بر میدارن و بچه جردنن!یکی از راههای جدید تبلیغ دین و دین داریه لابد.
۱۳۸۴/۰۹/۲۱
من نمیدونم چه مرضیه آدم فیلمی بسازه که نه خودش بفهمه چی ساخته نه بقیه. رفتیم فیلم "حکم" مسعود کیمیایی رو دیدیم. حیف از وقت و پول و خواب . جالب بود قبلش یه صف خیلی دور و دراز که ادم فکر میکرد چه شانسی آوردم که بلیط گیرم اومد. با بدبختی رفتیم ردیف جلوی سینما نشستیم( نشستن که چه عرض کنم، به حالت دراز کش!)یه کم دیرتر میرفتیم باید فرش مینداختیم جلوی پرده و خوابیده فیلم رو میدیدم. فیلم که تموم شد هر کسی رو که دیدیم بیرون میومد نیشش تا بنا گوش باز بود!از بس هیچکی هیچی نفهمیده بود. صد بار عهد کرده بودم که وقتمو برا این فیلمای مسعود کیمیایی حروم نکنم!نمیدونم چرا گول خوردم!دیشب هم لیلا فیلم گردش اشتباه (Wrong Turn)رو گرفته بود از دوستش. من که البته اصلا" نترسیدم! ولی آخه این فیلما چیه میسازن!فیلم باید جنبه های عاطفیش !!!زیاد باشه که ادم شب خواب بد نبینه!
۱۳۸۴/۰۹/۱۹
تصميم نداشتم بعد از 3-4 روز حرفي در مورد سقوط هواپيما بزنم ولي دلم نيومد. دردآوره تو كشوري زندگي مي كنم كه جون آدما پشيزي ارزش نداره. مسائل خيلي پيش پا افتاده اي مثل امنيت سفر ( قطار و جاده و هواپيما) اينجا تبديل به فاجعه ميشه. به كي بايد گفت كه آقايون مسئولين قبل از اينكه شما براي عزت كشور تصميم به استفاده از سوخت اتمي و هسته اي بگيريد و جلوي همه دنيا بايستيد اين حق من و امثال منه كه زندگي كنيم!!
۱۳۸۴/۰۹/۱۴
از روزي كه ليلا چتر خريد ، پاييز رنگ تابستون به خودش گرفته و آلودگي هوا داره بيداد ميكنه. به حدي كه ما الان از ديدن كوهها كه هيچ برجهاي اطرافمون هم ناتوانيم. بگو آخه دختر بيكار بودي چتر بخري؟!داشتيم با باروناي پاييزي حالمونو ميكرديم.
*
آقايون محترمي كه مثل من داره شيكماشون مياد جلو! خجالت داره واقعا"! آخه ادم تو اين سن بايد مثل برادران زحمتكش بازار و اصناف!بشه شيكمش؟ دنبال يه پايه ميگردم كه شبا بريم باشگاه!پرورش اندامي، شنايي، بوكسي!!!!شطرنجي ، بيلياردي، چيزي.فرقي نميكنه. فقط تنهايي حال نميده. ترجيحا" سمت شهرك غرب باشه كه ليلا خيلي دلش برا من تنگ نشه!!
*
آقايون محترمي كه مثل من داره شيكماشون مياد جلو! خجالت داره واقعا"! آخه ادم تو اين سن بايد مثل برادران زحمتكش بازار و اصناف!بشه شيكمش؟ دنبال يه پايه ميگردم كه شبا بريم باشگاه!پرورش اندامي، شنايي، بوكسي!!!!شطرنجي ، بيلياردي، چيزي.فرقي نميكنه. فقط تنهايي حال نميده. ترجيحا" سمت شهرك غرب باشه كه ليلا خيلي دلش برا من تنگ نشه!!
۱۳۸۴/۰۹/۰۸
از ديشب كه مامانم گفت كه علي سرطان پيشرفته غدد لنفاوي گرفته و دكترا جوابش كردن حالم به شدت خرابه. ديشب تا خود صبح كابوس ديدم و صبح هم با تلخي بيدار شدم. چهره معصوم علي و علاقه مامان باباش رو كه مجسم ميكنم حالم بدتر ميشه. فوق العاده عزيز بود برا خونوادش. چقدرهم باهوش بود. ميشه خواهش كنم برا علي كوچولويي كه دكترا ازش قطع اميد كردن و به پدرش گفتن كه مهمون يكي دو ماهتونه دعا كنيد؟!
۱۳۸۴/۰۹/۰۶
صبح چشم ارباب رو دور ديدم و داشتم برا خودم الهه ناز بنان رو گوش ميكردم. آقا تشريف آوردن ميفرمياند كه اه اه اين چرا انقدر بد ميخونه؟ معين كه بهتر خونده. چرا اورجينالشو گوش نميدي؟! منم با چشماي 4 تا شده ميگم ولي اصلش رو بنان خونده. ميگه معين 4-5 سال پيش خونده بود!
*
الكي الكي افتاديم رو دور تكرار و عادت و روزمرگي. نه هيجاني، نه تنوعي، نه تغييري. ديگه مثل سابق حوصله وبگردي و لينك بازي هم ندارم!( الان ليلا كه اينا رو بخونه تو دلش ميگه آره جون عمه ت!!). ولي خدا وكيلي پير شديم رفت هيچكي بهمون نگفت بابا!!!البته من منظوري نداشتم!همينجوري گفتم!نيايد بگيد چرا بابا نميشي كه من اصلا" قبول نميكنم!!!
*
الكي الكي افتاديم رو دور تكرار و عادت و روزمرگي. نه هيجاني، نه تنوعي، نه تغييري. ديگه مثل سابق حوصله وبگردي و لينك بازي هم ندارم!( الان ليلا كه اينا رو بخونه تو دلش ميگه آره جون عمه ت!!). ولي خدا وكيلي پير شديم رفت هيچكي بهمون نگفت بابا!!!البته من منظوري نداشتم!همينجوري گفتم!نيايد بگيد چرا بابا نميشي كه من اصلا" قبول نميكنم!!!
۱۳۸۴/۰۸/۲۹
من ندانم كه كيم
من فقط ميدانم، كه تويي شاه بيت غزل زندگيم......
به نظرم خاطره انگيز ترين و رويايي ترين فصلها پاييزه. اونم پاييزي كه يه كمي رنگ زمستون هم بگيره. از اول فصل تو حس و حالي نبودم كه بتونم زياد لذت ببرم.مشغله زياد و امور مادي!!باعث شد نه مسافرتي بريم و نه گشت و گذاري.به هر حال من پاييزي نيستم ولي پاييزيهارو دوس دارم! مخصوصا" ليلاي خوب و مهربون رو كه امروز روز تولدشه. اميدوارم كه هميشه ايام براش قرين شادي و ارامش باشه.
در خواب تو را دیدم وچون چشم گشودم
من فقط ميدانم، كه تويي شاه بيت غزل زندگيم......
به نظرم خاطره انگيز ترين و رويايي ترين فصلها پاييزه. اونم پاييزي كه يه كمي رنگ زمستون هم بگيره. از اول فصل تو حس و حالي نبودم كه بتونم زياد لذت ببرم.مشغله زياد و امور مادي!!باعث شد نه مسافرتي بريم و نه گشت و گذاري.به هر حال من پاييزي نيستم ولي پاييزيهارو دوس دارم! مخصوصا" ليلاي خوب و مهربون رو كه امروز روز تولدشه. اميدوارم كه هميشه ايام براش قرين شادي و ارامش باشه.
در خواب تو را دیدم وچون چشم گشودم
دیدم همه جا پرتو مهتاب دمیده......
۱۳۸۴/۰۸/۲۲
اي خدا لعنت كنه اين محمود رو. باعث شد آبرويي كه نخود نخود جمع كرده بودم رو با وانت بار خالي كردم!اونم يه جا!غروبي هرچي زنگ زدم گوشي رو بر نداشت. منم يه مسيج براش زدم. حالا نگو اون رو اشتباهي برا يكي ديگه فرستادم!!!اونم كي؟ كسي كه عصري باهاش حرفم شده بود!كي؟ارباب!!!از غروب تا حالاسردرد گرفتم!ياد چيزي كه براش نوشتم ميفتم از خجالت ميخوام برم تو زمين!اي لعنت شي محمود!
۱۳۸۴/۰۸/۱۸
هنوز بعد از نزديك سي سال ياد نگرفتم برا كسي بميرم كه برام تب هم نه، كه سرش درد بگيره هم نه، لااقل تظاهر به سردرد كنه!لابد ايراد از منه كه توقعم از بقيه زياده. هر چي به خودم ميگم بابا نبايد از كسي اصلا" توقع داشته باشي. بايد فكر كني كه تو اين دنيا .... بي خيال بابا. بنا بود تا سه شنبه به شادي برا برد استقلال بپردازيم و از امروز به ادامه زندگي فكر كنيم!!قربون شما منم خوبم!ملالي نيست جز ....بازم بي خيال.
۱۳۸۴/۰۸/۱۴
به قول خاتمي عليه الرحمه ، ما هيچ رسالتي در برابر جهانيان نداريم. لازم نكرده ما بقيه كشورا رو اسلامي كنيم. اگه خيلي هنر داريم كاري كنيم كه همين اندك ( يا زياد) اعتقادي هم كه ملت دارن رو از دست ندن و حفظ كنيم!اگه تونستيم ( تونستن) جوري حكومت داري كنيم كه عدالت واقعي و روح حقيقي اسلام ( نه ايني كه به اسم اسلام تو كشورمون ساري و جاريه) حكمفرما بشه و مردم طعم واقعي دين و مذهب رو بچشن مطمئن باشيم كه الگوي واقعي برا بقيه كشورا ميشيم و خود بخود اونا هم همين شيوه رو پياده ميكنن. به خدا به زور نميشه اسلام ( اونم مطلقا" اسلامي كه ما برداشت و اجرا مي كنيم) رو صادر كرد. اين رو راحت ميشه از رفتار مردم خودمون هم بفهميم. بهشت رفتن زوري نيست .
۱۳۸۴/۰۸/۱۰
تو خواب ديدنم شانس نداريم والا. الان چند شبه دارم خواباي چرت و پرت ميبينم. ديشب خواب مي ديدم ( قبل از سحر) كه سر جلسه امتحان هستم. چه امتحاني؟ تعليمات اجتماعي سوم راهنمايي!سوالاش هم راجع به زنجيره هاي پروتئيني چربيها و مواد هيدروكربني بود!استادش هم مهندس چمران رييس شوراي شهر بود!!منم سوالاشو بلد نبودم جواب بدم. دير هم رسيده بودم سر جلسه! مهندس چمرانم داشت توبيخم مي كرد كه چرا تو وبلاگت انقدر از احمدي نژاد لينكاي بد ميزاري!! به جون خودم من تقصيري ندارم. تقصير ليلاس كه ديشب بهم كشك بادمجون داد( البته اينطور كه خودش ميگه بدون سير بوده!). بعد از سحرم خواب ديدم با يكي از اين بچه هاي وبلاگي افتاديم دنبال خونه برا اون. ميخواست ازدواج كنه. بعد يهو سر از ورزشگاه آزادي درآورديم!!( بازم تقصير ليلاس كه برا سحر به آدم ماكاروني ميده!).
۱۳۸۴/۰۸/۰۴
ميگم اين سازمان انتقال خون هر وقت نياز به خون داره به من اعلام كنه. قول ميدم هيچوقت به كمبود نخوره!ميدوني چرا؟ چون به محض اينكه من تصميم ميگيرم برم خون بدم ، به قدري شلوغ ميشه كه ديگه خون نميگيرن و نيازشون برطرف ميشه. ديشب برا اولين بار تو عمرم گفتم برا اهداء زندگي! 9 رسيديم اونجا. انقدر شلوغ بود كه گفتن الان اسم مينويسن و تا سه ساعت ديگه نوبتت ميشه. منم بي خيال شدم. يه بار ديگه هم موقع زلزله بم حس نوع دوستيم گل كرد! وقتي رفتم گفتن نيازمون برطرف شده!به من نيومده از اين نوع دوستيا.
۱۳۸۴/۰۷/۲۹
خوب شكر خدا بازم 20 نفري جور شديم برا يه ختم قرآن ديگه. حسني كه داره اينه كه ميفته تو شباي قدر. ديگه حتي اگه دلتم نخواد نميتوني به ياد بقيه نباشي و براشون دعا نكني. اميدوارم تو بهترين لحظه هاتون به بقيه هم دعا كنيد.
1- امير ( جزء 30 ) 2- ليلا( جزء28 )
1- امير ( جزء 30 ) 2- ليلا( جزء28 )
3- NC( جزء 27 و نيمه دوم جزء26) 4- همسر NC ( جزء25 و نيمه اول جزء26)
5-مامان NC( جزء 24 و نيمه دوم جزء23) 6-ني ني ( جزء22 و نيمه اول جزء23)
7- خواهر ني ني( جزء21 و نيمه دوم جزء20) 8- مامان ني ني( جزء19 و نيمه اول جزء20)
11- محمد( جزء 15 و نيمه دوم جزء14) 12- روشن ( جزء13 و نيمه اول جزء14)
13-عليرضا( جزء 12 و نيمه دوم جزء11) 14-سوسن( جزء10 و نيمه اول جزء11)
13-عليرضا( جزء 12 و نيمه دوم جزء11) 14-سوسن( جزء10 و نيمه اول جزء11)
عليرضا( جزء 9 ) 16- روياي سبز ( جزء7 )
-مينا ( جزء 6 و نيمه دوم جزء5) 18- رحيل ( جزء4 و نيمه اول جزء5)
۱۳۸۴/۰۷/۲۵
آقا جز يه نفر كه نخواست سهم خودش رو بخونه و من و عليرضا داريم ميخونيم به جاش فكر كنم بقيه دوستان سهم قرآنشونو خوندن. خوب برا نيمه دوم ماه كسي برنامه اي داره؟ ميشه دوباره يه ختم قرآن بذاريم. اگه كسي ايده بهتري داره بگه. البته به شرطي كه بالاي 20 نفر بشيم.
*
همه عمر بر ندارم سر از اين خمار مستي
كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستي......
*
همه عمر بر ندارم سر از اين خمار مستي
كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستي......
۱۳۸۴/۰۷/۲۰
نميدونم اين افطار ماه رمضون چه حكايتيه كه همه دوسش دارن. حليم و آش سيد مهدي تو تجريش ( باغ فردوس) نزديك افطار كه ميشه غلغله ميشه. جالبيش اينجاس كه دخترا و پسرا نيم ساعت به افطار تو ماشيناشون در حالي كه سيگار ميكشن و آدامس مي خورن منتظر ميشينن تا وقت افطار بشه و بيان روزه هاشونو!!!افطار كنن ! خدا از همه قبول كنه!
*
ميگما هيچ دقت كردي كه چقدر زود داره ميگذره؟ امسال اينجوريه يا من اينجوري حس ميكنم؟!
*
دلم شله( شعله؟؟!) زرد مي خواد! خيلي زياد. فقط هم شله زرد هاي مامانم يا مادر بزرگم! از اينا كه يه ظرف بزرگ هم كه ميخوري سير نميشي. دوغ سبزي هم دلم خواست!
*
ميگما هيچ دقت كردي كه چقدر زود داره ميگذره؟ امسال اينجوريه يا من اينجوري حس ميكنم؟!
*
دلم شله( شعله؟؟!) زرد مي خواد! خيلي زياد. فقط هم شله زرد هاي مامانم يا مادر بزرگم! از اينا كه يه ظرف بزرگ هم كه ميخوري سير نميشي. دوغ سبزي هم دلم خواست!
۱۳۸۴/۰۷/۱۶
يكي از فلسفه هاي روزه داري مگه همدردي با گرسنه ها و نيازمندا نيست؟( نميگم همه فلسفه روزه). پس چرا تو برنامه هاي راديو تلويزيون و روزنامه ها كلي دستورالعمل برا رنگين تر كردن سفره و آموزش غذاهايي كه هركسي نميتونه تهيه كنه ، ميگن؟ روزه رو دارن تبديل ميكنن به يه رژيم غذايي كه انسان بايد سعي كنه خداي نكرده سختي به خودش نده!
*
خوب 21 نفر جور شد برا ختم قران. تا 15 ماه رمضون ميخوايم ختم كنيم ايشالا. فقط نكته اي كه ني ني يادآوري كرد و خيلي خوب بود اينه كه لطف كنيد با معني بخونيد و اگه با قسمتي حال كرديد برا بقيه هم بگيد. لطف كنيد برا دوستاتونم دعا كنيد و به ياد اونا هم باشيد.
1- امير ( جزء 1 و نيمه اول جزء2) 2- روياي سبز( جزء3 و نيمه دوم جزء2)
3- وروجك( جزء 4 و نيمه اول جزء5) 4- ليلا ( جزء6 و نيمه دوم جزء5)
5- nc( جزء 7 و نيمه اول جزء8) 6-ني ني ( جزء9 و نيمه دوم جزء8)
7- سارا( جزء10 و نيمه اول جزء11) 8- كلانتر( جزء12 و نيمه دوم جزء11)
9- نسيم( جزء 13 و نيمه اول جزء14) 10- سارا( جزء15 و نيمه دوم جزء14)
11- محمد( جزء 16 و نيمه اول جزء17) 12-اكسيژن( جزء18 و نيمه دوم جزء17)
13-محمود( جزء 19 و نيمه اول جزء20) 14-يه دوست( جزء21 و نيمه دوم جزء20)
15- عليرضا( جزء 22 و نيمه اول جزء23) 16- حميد( جزء24 و نيمه دوم جزء23)
17-سايه( جزء 25 و نيمه اول جزء26) 18- ليمو ترش( جزء27 و نيمه دوم جزء26)
19- عليرضا( جزء 28) 20- مامان ني ني( جزء29)
21- خواهر ني ني( جزء 30)
*
خوب 21 نفر جور شد برا ختم قران. تا 15 ماه رمضون ميخوايم ختم كنيم ايشالا. فقط نكته اي كه ني ني يادآوري كرد و خيلي خوب بود اينه كه لطف كنيد با معني بخونيد و اگه با قسمتي حال كرديد برا بقيه هم بگيد. لطف كنيد برا دوستاتونم دعا كنيد و به ياد اونا هم باشيد.
1- امير ( جزء 1 و نيمه اول جزء2) 2- روياي سبز( جزء3 و نيمه دوم جزء2)
3- وروجك( جزء 4 و نيمه اول جزء5) 4- ليلا ( جزء6 و نيمه دوم جزء5)
5- nc( جزء 7 و نيمه اول جزء8) 6-ني ني ( جزء9 و نيمه دوم جزء8)
7- سارا( جزء10 و نيمه اول جزء11) 8- كلانتر( جزء12 و نيمه دوم جزء11)
9- نسيم( جزء 13 و نيمه اول جزء14) 10- سارا( جزء15 و نيمه دوم جزء14)
11- محمد( جزء 16 و نيمه اول جزء17) 12-اكسيژن( جزء18 و نيمه دوم جزء17)
13-محمود( جزء 19 و نيمه اول جزء20) 14-يه دوست( جزء21 و نيمه دوم جزء20)
15- عليرضا( جزء 22 و نيمه اول جزء23) 16- حميد( جزء24 و نيمه دوم جزء23)
17-سايه( جزء 25 و نيمه اول جزء26) 18- ليمو ترش( جزء27 و نيمه دوم جزء26)
19- عليرضا( جزء 28) 20- مامان ني ني( جزء29)
21- خواهر ني ني( جزء 30)
۱۳۸۴/۰۷/۱۳
ماه رمضان هم اومد. احساس نياز شديدي ميكردم. يه گمشده بود انگار. يه گمشده اي كه خودتم نميدونستي از دستش دادي. اون حس و حالش رو ميگم. حالا كه اومده ميبيني هموني بود كه گمش كرده بودي. خدا كنه تا آخرين روز بتونيم خوب ازش استفاده كنيم و ووقتي رفت احساس نكنيم كه هيچ استفاده اي نكرديم. ميدونم كه آخر ماه ميام گله ميكنم كه استفاده نكردم. باز هم به لطف خدا اميدوارم.
*
ببينم كسي پايه هست دوباره ختم قران بذاريم؟ 30 نفر يا كمتر بشيم و تو دهه اول ماه رمضون يه بار قران رو ختم كنيم. اگه پايه ايد يه ندا بديد زودتر.
*
ببينم كسي پايه هست دوباره ختم قران بذاريم؟ 30 نفر يا كمتر بشيم و تو دهه اول ماه رمضون يه بار قران رو ختم كنيم. اگه پايه ايد يه ندا بديد زودتر.
۱۳۸۴/۰۷/۰۵
۱۳۸۴/۰۷/۰۲
اينكه برا بعضيا از جون مايه بذاري( انصافا" از جون مايه بذاريا) بعد ببيني طرف مثل گربه چشمشو بسته و فقط گازت ميگيره ودنبال اينه كه يه نقطه ضعف ازت پيدا كنه اقعا" باعث تاسف و درده. نميدونم تا كي كاسه صبرم ظرفيت داره. مطمئنم كه امروز و فرداس كه لبريز بشه. خدا اونروز رو نياره كه منم چشمامو رو خيلي چيزا ببندم و بگم اون چيزهايي رو كه نبايد بگم. تا حالا هم زيادي حرمت نگه داشتم.
۱۳۸۴/۰۶/۲۸
زير آسمون كسي نيس خونه زادِ تو نباشه
با همه دنيا غريبه هركي يادِ تو نباشه
برا پيدا كردنِ تو، همه يِ گُلا رُ چيديم
اسماي قشنگُ گفتيم، تا با اسمِ تو رسيديم
اسمِ تو ترانه يِ ما زيرِ گُنبدِ كبوده
قصّه يِ كودكيامون، يكي بود، يكي نبوده
حالا دنيا بي فروغه ، همه حرفامون دروغه
نمي تونيم با تو باشيم ، سرِ مون خيلي شلوغه
مث ماهيا تو دريا سُراغِ آبُ مي گيريم
ماهيگير تورِتُ بنداز ما تو دستِ تو اسيريم
دلمون اگرچه سنگه،مث اسمِ تو نجيبه
هركي يادِ تو نباشه، با همه دنيا غريبه
(عبدالجبار كاكايي)
۱۳۸۴/۰۶/۲۶
به سلامتي به لقب عملگي هم مفتخر شديم!اونم توسط......!اي روزگار ميبيني؟!آدم دو تا لقمه كه زيادتر ميخوره بهش ميگن عمله!!!
*
دوستاني كه لطف كردن و گفتن ميتونن ترجمه كنن لطف كنن و اين صفحه و اين صفحه رو ترجمه كنن. انگليسيو عربي و روسي و آلماني فعلا"!!! يك در دنيا و صد در آخرت از ايزد منان پاداش دريافت داريد!!
*
دوستاني كه لطف كردن و گفتن ميتونن ترجمه كنن لطف كنن و اين صفحه و اين صفحه رو ترجمه كنن. انگليسيو عربي و روسي و آلماني فعلا"!!! يك در دنيا و صد در آخرت از ايزد منان پاداش دريافت داريد!!
۱۳۸۴/۰۶/۱۹
روزها داره مياد و ميره ولي من سرم رو مثل لاك پشت كردم تو لاكم. اصلا" انگار نه انگار. ديگه برام جمعه و شنبه و عيد و عزا و تولد و شهادت هيچ فرقي نداره. فشاركار زياد و روح كسل و جسم خسته وهزار تا چيز ديگه رو لابد بايد بهونه بيارم. به هر حال اين روزا و شبا رو قدر بدونيد و به ما هم دعا كنيد. عيدتون هم مبارك.
*
بدترين نوع كار كردن اينه كه دلسرد به كارت ادامه بدي. هم خسته ميشي هم فرسوده ميشي. جسم و روحت كسل ميشه و زود از پا در مياي. مثل الان من.
*
كسي رو سراغ داريد كه اين متن سايت نفرين شده ما رو به زبون انگليسي و فرانسه و آلماني و روسي و اسپانيولي! ترجمه كنه؟!چند وقت ديگه نمايشگاه داريم و خيلي زشته كه سايتمون هنوز پا در هواست. اگه كسي براي رضاي خدا و خلق خدا مايل بود يه ندا بده تا من بگم چي و كجا رو. البته انگليسي معمولي رو خودم بلدم. ميخوام انگليسي توپ باشه!كه معلوم نشه يه فارس زبان ترجمه كرده!
*
بدترين نوع كار كردن اينه كه دلسرد به كارت ادامه بدي. هم خسته ميشي هم فرسوده ميشي. جسم و روحت كسل ميشه و زود از پا در مياي. مثل الان من.
*
كسي رو سراغ داريد كه اين متن سايت نفرين شده ما رو به زبون انگليسي و فرانسه و آلماني و روسي و اسپانيولي! ترجمه كنه؟!چند وقت ديگه نمايشگاه داريم و خيلي زشته كه سايتمون هنوز پا در هواست. اگه كسي براي رضاي خدا و خلق خدا مايل بود يه ندا بده تا من بگم چي و كجا رو. البته انگليسي معمولي رو خودم بلدم. ميخوام انگليسي توپ باشه!كه معلوم نشه يه فارس زبان ترجمه كرده!
۱۳۸۴/۰۶/۰۸
راه حل برخورد با كسي كه وقتي تحويلش ميگيري و باهاش خوبي ، حد خودش رو نميدونه و پشت سر خلق خدا زمين و زمان رو به هم ميدوزه ( با نامردي هر چه تمامتر) و زيرابشون رو پيشت ميزنه و فكر ميكنه بايد ازت كولي بگيره و وقتي تحويلش نميگيري و در حد سلام و كاراي روزمره باهاش برخورد ميكني ، آنچنان زيراب خودت رو ميزنه و بدگويي پشت سرت ميكنه كه بيا و ببين رو نميدونم.هرچي به خودم اميد ميدم كه درست ميشه ميبينم نه!داره خراب تر ميشه. خدا بخير كنه!
۱۳۸۴/۰۶/۰۵
ميبيني از خواب ديدنم شانس نداريم والا. پريشب بعد از نماز صبح يه كوچولو خوابيدم .خواب ديدم كه يه نفر از مشترياي كويتيمون يه چك 770 دلاري بهم داد و گفت باشه برا خودت!!منم كلي تو دلم ذوق مرگ شدم و الكي تعارف كردم كه نه نميخواد. هي داشت اصرار ميكرد كه يهو ساعت زنگ زد و از خواب بيدار شدم. لعنتي انقدر اعصابم خرد شد كه نگو.كلي به خودم بد و بيراه گفتم كه چرا تعارف الكي كردم! بعدش دوباره اومدم خوابيدم كه بلكه پول رو بده كه ديگه نشد. اونوقت ديشب از ساعت 12 تا خود صبح كابوس ديدم و خواب جنگ و كشت و كشتار و دزد و قاتل و تا صبح لرزيدم ولي از خواب بيدار نشدم!لامصب ساعت تا 7:10 صبح زنگ نزد!!!وقتي خواب پول ميبيني فوري ساعت خروس بي محل ميشه ولي وقتي كابوس ميبيني تا صبح بايد بلرزي از ترس!اي تفو بر تو اي شانس!!( حالا جالبه اگه يكي ازم طلب داشت ، تا طلبشو وصول نميكرد من از خواب بيدار نميشدم!!)
۱۳۸۴/۰۶/۰۲
بس كه از غما ملولم بس كه از گريه ها خيسم
گله دارم از تو اما نمي تونم بنويسم
گفته بودي روزِ جمعه خبرِ خوبي ميارن
آخه تقويمايِ دنيا كه هزارتا جمعه دارن
جمعه هايِ بي نشوني ، جاده هايِ آسموني
نعشِ خورشيد رويِ ابرا ، ردِّ يه پيرهنِ خوني
اي قرارِ عصرِ جمعه، اي شكستني تر از دِل
خيلي وقته بي قرارن شهرايِ شرقيِ كاگل
پا بذار تو كوچه هامون اي غريبِ بي نشونه
شبايِ روشنِ جمعه ، شبايِ نذري پَزونه
خونه هايِ كاگلي مون شب و روزُ مي شمارن
درايِ چوبي ِكهنه غيرِ تو كسي ندارن
پا بذار تو كوچه هامون رويِ تقويمايِ پاره
رويِ برگاي سياهي كه هزار تا جمعه داره
(حضرت عبدالجبار كاكايي)
۱۳۸۴/۰۵/۲۹
داشتيم با شهاب راجع به حجاب بحث مي كرديم. هردو يه حرف رو ميزديم ولي با يه ديد ديگه!جالب اينجا بود كه داشتيم همو محكوم مي كرديم! شهاب مي گفت وظيفه حكومت (اسلامي) نيست كه حجاب رو اجباري كنه. حجاب يه امر شخصيه و جزء وظايف حكومت اسلامي نيست. هر كسي بايد مختار باشه كه حجاب داشته باشه يا نداشته باشه. مثالش هم يه جا مثل دوبي يا مالزي( يا خيلي از كشوراي مسلمون) كه هر كسي آزادانه نوع پوشش رو انتخاب ميكنه. فقط حرف من اين بود كه تو جامعه اي مثل اينجا اصلا" اين مدل عملي نيست و امنيت خانمها به طور جدي به خطر ميفته. لازم به گفتن نيست اگه اينجا مثلا" يه خانم بخواد .....( اصلا" ولش كن!به خاطر به خطر افتادن عفت عمومي تا همينجا كافيه!).
۱۳۸۴/۰۵/۲۵
اين روزا سرمون حسابي شلوغه. نزديك ماه رمضون شده و فصل فروش خشكبار و مخصوصا" خرما به امت اسلام.فلسفه اينكه چرا ملت تو ماه رمضون بايد حتما" خرما بخورن رو خيلي متوجه نميشم ( جداي از اينكه افطار كردن با يه شيريني و رسوندن قند كافي به بدن خيلي خوبه). حالا چرا خرما؟ البته خيلي خوبه كه ملت خرما زياد مصرف كنن!يه سري كشورا هم سليقه خاص خودشونو دارن. مثلا" عربا حتما" بايد كنار سفره افطارشون كشمش باشه. يا مالزياييا خرماي با مغز ( مخصوصا" با مغز ميوه خشك ) رو خيلي دوس دارن. من قبل از اينكه خرما فروش بشم! فكر ميكردم خرما رو فقط بايد تو ماه رمضون و بعدش هم در مجالس ختم خورد. ولي
الان يكي از علاقمندان به اين ميوه بهشتي شدم!مخصوصا" خرماي نيمه خشك با برند مريمي!!!
پ.ن : اينم وبلاگ اخوي من!مبارك باشه حاج آقا!
۱۳۸۴/۰۵/۲۲
صبح اول وقت سوار تاكسي بودم كه ماشين كناري توجهم رو جلب كرد. يه آقا و خانم خيلي ژيگولو! ( از اينا كه آقاهه موهاشو دم اسبي بسته بود ) داشتن داد و فرياد و جيغ مي زدن. انقدر سرو صداشون زياد بود كه توجه همه جلب شده بود. وسط بزرگراه تو ترافيك صبح گاهي. آقاهه داشت به فك و فاميل خانم فحش ركيك نثار مي كرد( قشنگ صداشون ميومد) و خانمه هم صد تا روش ميذاشت و تحويل ميداد. بعد متوجه شدن كه بقيه هم دارن فيض ميبرن. شيشه هارو بالا كردن و ادامه دادن! راننده تاكسي هم حس كنجكاويش گل كرده بود و چسبونده بود به ماشي كناري كه يه وقت خداي نكرده يكي از فحش ها از دستش در نره!شيشه كه بالا رفت ما فقط حركت دستاشونو ميديدم . تا اينكه آقاهه مشت كرد و كوبيد تو صورت سر كار خانم! سركار خانم هم وسط بزرگراه در رو باز كردن و شروع كردن به داد زدن! راننده تاكسي ترسيد و پاشو گذاشت رو گاز!حيف شد نفهميديم آخرش چي شد. فكر كنم فردا روزنامه ها بنويسن.
۱۳۸۴/۰۵/۱۶
ديشب داشتم به مزرع سبز فلك و داس مه نو فكر ميكردم. ياد كاشته هاي خودم و اينكه يه زماني كه نميدونم دور هست يا نزديك بايد اين اندك كاشته ها رو درو كنم كه مي افتادم چيزي جز شرم و ترس حاصلم نبود. اينكه اين شرم و خجالت و ترس و نگراني حاصلي داشته باشه و بتونه تغييري ايجاد كنه يا نه مطمئن نيستم. ولي مطمئنم كه خداي رجب و شعبان خيلي مهربونتر از اين حرفاس و هميشه دلمون رو پر اميد نگه ميداره.بازم يه ماه رجب ديگه از راه رسيد. اميدوارم اونروزي كه نداي " اين الرجبيون؟" بلند ميشه ما سر بزير نباشيم.
۱۳۸۴/۰۵/۰۹
این چند روزه توفیق یار بود و تونستم دو سه تا از دوستای نادیده رو زیارت کنم. شب تولد حضرت فاطمه تونستم حضرت آقای دکتر علیرضا رو از نزدیک ببینم . با اینکه فرصت خیلی کوتاه بود وفقط حال و احوال کردیم( آخه آقای دکتر میخواستن برا خرید کادوی روز زن و مادر تشریف ببرن!) ولی انصافا" لذت بردم . دیشب هم من و لیلا مهمون محمد آقا و آرزو خانم بودیم. به جای اینکه ما مهمونشون کنیم، مهمونمون کردن. انقدر من حرف زدم که فکر کنم بار اول و آخرشون بود که همو ببینیم!به قول لیلا انقدر حرف زدم که نوبت به هیچکی نرسید! از شخصیت هر سه نفر خیلی خوشم اومد. فقط حیف که سهیل کوچولو رو ندیدیم. ایشالا فرصت دیگه. میدونی اهل قرار وبلاگی و نمیدونم اینجور جینگولک بازیا نیستم مگر اینکه یکی رو بشناسم و شخصیتش برام جالب باشه. تاحالا تو هیچ قرار وبلاگی و گروهی و اینا هم نرفتم. خوشحالم با کسایی تاحالا ملاقات کردم که همگی ارزش دوستی رو داشتن.
۱۳۸۴/۰۵/۰۵
اون متنی که دو سال پیش گذاشته بودم برا روز مادررو خودم هر وقت میخونم کیفورمیشم. دیدم هیچی بهتر از این بلد نیستم و ندارم برا همچین روزی. روز مادر و تولد حضرت زهرا رو به همه مامانای خوب و مهربون بویژه مامان مهربون و گل خودم و همه خانمهای گرامی بالاخص لیلای عزیز و مهربون و دوست داشتنی تبریک میگم.
۱۳۸۴/۰۵/۰۳
۱۳۸۴/۰۴/۲۷
صبح با تلفن به خانم حسابدارمون گفتن که دوستش فوت کرده. علت فوتش این بوده که دیشب از این گردو فروشای میدون ولی عصر گردو خریده بوده. تو راه میخوره. وقتی میره خونه حالش بد میشه. آخر شب میبرنش بیمارستان. ساعت 5 صبح فوت میکنه! علت فوتش هم سم مرگ موشه! مشخص میشه گردو فروشه این گردوها رو توی شیشه پر از آب جوب گذاشته بوده و چون تازگیها برای مقابله با موشها ، سم توی آب ریخته بودن اون سم روی گردوها باعث مرگ اون خانم 25 ساله شده بوده. یعنی ذره ای وجدان و انسانیت توی بعضیها پیدا نمیشه. باورت میشه با خوردن گردو کسی بمیره؟!خدایا این جور مردنا رو قسمتمون نکن!
۱۳۸۴/۰۴/۲۱
هیچ جوری نمیشه آدم خودش رو جای یه مادر بذاره. مادری که با هزار زحمت و تک و تنها دو تا بچه رو اینجوری بزرگ و تربیت کنه بعد ببینه یه نفر از راه برسه و با کمک قانون اونا رو با خودش ببره. قوانین مردسالارانه بی عاطف.....
۱۳۸۴/۰۴/۱۸
۱۳۸۴/۰۴/۱۵
اگه دیدی یه ماشین وسط یه خیابون 45 متری دور 3 فرمونه میزنه!اگه دیدی یه راننده وقتی از پارک بیرون میخواد بیاد صد بار عقب و جلو میکنه آخرم میماله به ماشین های کناریش!اگه دیدی لاین سرعت بزرگراه ترافیک شده و بقیه لاینها خالیه! اگه دیدی یه ماشین وسط بزرگراه یهو زد رو ترمز! اگه دیدی یه راننده وقتی می خواد دنده عوض کنه نگاه به دسته دنده می کنه!اگه دیدی یه راننده وقتی میخواد کلاچ و ترمز بگیره نگاه به پدال میکنه!اگه دیدی یه ماشین شونصد متر قبل از چراغ قرمز توقف کرده که خدای نکرده بی قانونی نکرده باشه! اگه دیدی وقتی چراغ سبز شده ماشین جلوییت از ترس جریمه به آقا پلیسه میگه اجازه هست حرکت کنم! و اگه خیلی شاهکارهای رانندگی دیگه هم دیدی اصلا" خودشو ناراحت نکن. حتما" شما با یه راننده خانم مواجه شدید!!!( آخیش دلم خنک شد!خیلی وقت بود به رانندگی بانوان گیر نداده بودم!)
۱۳۸۴/۰۴/۱۱
یه خانم خیلی تپل مپل! صبحی در زد و گفت ببخشید کلاس رقص اینجاست؟!( آخه ما تو ساختمون شرکتمون یه کلاس رقص داریم به اسم آیروبیک !).گفتم واحد روبروییه.در رو اومدم ببندم که یهو یه جیغی زد و در رو هل داد و خودشو پرت کرد داخل!نفسش بند اومد زد زیر گریه. رفتم ببنم چی شده ، دیدم پشت در یه گربه خیلی زشت و بی ریخت وایساده و دمش رو بالا گرفته!این خانمه ترسیده بود!منم پیشتش کردم و رفت ولی تا یه ربع همه داشتیم می خندیدیم!از خیر کلاس رقصم فکر کنم اومد بیرون طفلی!
*
خدا قسمت کرد و رفتیم این تنگه واشی یا همون ساواشی رو دیدیم. فقط حیف که ناهارش ساندویچ بود!خدا قسمتتون کنه وسط هفته برید و حض فراوان ببرید از مناظر!فقط اگه خواستید برید یادتون باشه آب و چایی و اینا زیاد نخورید که مجبور بشید برید دستشویی!وگرنه جهنم واقعی رو به چشم خودتون میبینید!!!
*
خدا قسمت کرد و رفتیم این تنگه واشی یا همون ساواشی رو دیدیم. فقط حیف که ناهارش ساندویچ بود!خدا قسمتتون کنه وسط هفته برید و حض فراوان ببرید از مناظر!فقط اگه خواستید برید یادتون باشه آب و چایی و اینا زیاد نخورید که مجبور بشید برید دستشویی!وگرنه جهنم واقعی رو به چشم خودتون میبینید!!!
اشتراک در:
پستها (Atom)
