۱۳۸۲/۰۷/۰۹
بابا جون ، من چه گناهی کردم که از سیم کشی سر در نمیارم؟!خوب بلد نیستم.این ایرادی داره؟ایرادی داره که من نمیتونم فرق فاز و نول رو تشخیص بدم؟ ایرادی داره که فرق سیم تلفن و برقو نمیدونم و از جفتش میترسم؟!الان دو سه روزه این سیمای تلفن قاطی شده. سیم اینتر نت قطع شده. منم هی مجبورم سیم فکسو در بیارم به جاش سیم اینتر نتو بذارم. بازم خوبه از این یه کار نمیترسم!!!!شاید من از هیچی به اندازه برق نمیترسم! اصلا" هم سر در نمیارم از سیم و سیم کشی؟حتی اگه پروفوسورای انرژی اتمیم بگیرم بازم میترسم از برق!!البته مبانی برق رو با ۱۷ پاس کردم!!!!ولی خوب کلا" بیلمیرم!!چه کار کنم. تقصیر من نیست. تقصیر اونیه که یادم نداد.روح پدرم شاد که میگفت به استاد، فرزند مرا هیچ نیاموز به جز عشق........(خیر سرم که چقدر این یکیو خوب یاد گرفتم!!!)
الان به یه نفر زنگ زدم که تو کشتی کار می کنه. سر و صدای اسکله و بندر و بوق کشتی و دریا میومد. کلی هوایی شدم. هوس کردم برم ناخدا بشم!خیلی صفا داره. کلا" اونا که هر روز با دریا سرو کار دارن مثل ماهیگیرا و قایقرانا و اونا که تو کشتی هستن خیلی کیف میکنن. دریا همه جورش قشنگه. هم طوفانیش هم آرومش. آقا من میخوام ناخدا بشم!رسما" اعلام میکنم!!نبود؟!
آموخته ام كه...
همه خواهان آنند كه در اوج قله زندگي كنند ، اما همه شاديها و پيشرفتها زماني رخ مي دهند كه در حال صعود به سوي آن هستي.
تکلیفم با خودم معلوم نیست اصلا". نمیفهمم چه اتفاقی داره میفته یا افتاده. اون چیزایی که یه زمان برام مهم بودن دیگه نیستن یا اگرم باشن در عمل نه. تازه فهمیدم که اصلا" اهل عمل به اون چیزایی که شعار میدم نیستم. فقط شعاره. توام لطفا" دیگه نمیخواد حرفامو جدی بگیری.بذار رو حساب احساساتی بازیو اینا. یادمه قبلنا چه حرفای قشنگی میزدم. تو دانشگاه همیشه با رامین وقتی پای حرف باز میشد هیچکدوممون کم نمیاوردیم. در مورد من که اینجور بوده که تازه فهمیدم اینا فقط حرف بوده نه چیز بیشتری.
۱۳۸۲/۰۷/۰۷
تا حالا به یکی چشم بسته اعتماد کردی؟ یعنی جوری بودی که هرچی طرف گفت بگی چشم و اطمینان داشته باشی که به صلاحت هست.این شخص میتونه هر کسی باشه. دوستت، شریکت، همسرت یا حتی خدا. تا حالا چقدر از اعتماد کامل به یکی ضرر کردی؟من که خودم خیلی اهل اعتماد چشم بسته نبودم تا حالا و میدونم این یعنی من یه کم بدجنسم. کسایی بودن که به من اعتماد کامل داشتن و فکر کنم همشون ضرر کردن از این اعتماد. ولی...حالا متن زیر رو بخون. شاید توام به همون نتیجه برسی که من رسیدم.
مرد بر لبه پرتگاهی راه میرفت. پایش لغزید . داشت سقوط می کرد. ناگهان با دستانش شاخه کوچک گیاهی را گرفت.اما خیلی زود فهمید که آن شاخه آنقدر کوچک است که نمیتواند او را نگه دارد.پس سرش را بالا کرد و فریاد زد: کسی آن بالا هست؟ کسی گفت: من هستم.مرد گفت:تو چه کسی هستی؟ او گفت من خدا هستم.مرد گفت : خدایا نجاتم بده.من در حال سقوط کردنم. خدا گفت: آیا تو به من اعتماد میکنی؟مرد گفت : بله....خداوند گفت: پس آن شاخه گیاه را رها کن.....مرد کمی سکوت کرد و فریاد زد:کس دیگری آن بالا هست که به من کمک کند؟!؟!؟!
مرد بر لبه پرتگاهی راه میرفت. پایش لغزید . داشت سقوط می کرد. ناگهان با دستانش شاخه کوچک گیاهی را گرفت.اما خیلی زود فهمید که آن شاخه آنقدر کوچک است که نمیتواند او را نگه دارد.پس سرش را بالا کرد و فریاد زد: کسی آن بالا هست؟ کسی گفت: من هستم.مرد گفت:تو چه کسی هستی؟ او گفت من خدا هستم.مرد گفت : خدایا نجاتم بده.من در حال سقوط کردنم. خدا گفت: آیا تو به من اعتماد میکنی؟مرد گفت : بله....خداوند گفت: پس آن شاخه گیاه را رها کن.....مرد کمی سکوت کرد و فریاد زد:کس دیگری آن بالا هست که به من کمک کند؟!؟!؟!
۱۳۸۲/۰۷/۰۵
اگه یه جا کسی حقی ازت ضایع کرد چکار میکنی؟ اگه دیدی حق با تو بود ولی به راحتی یه نفر اونو ازت گرفت چکار میکنی؟ گذشت میکنی یل حقتو میگیری؟ من فرق اینا رو خیلی نمیدونم. یعنی آخرش نفهمیدم کجا باید آدم گذشت کنه و کجا باید حقشو بگیره. اگه یه جا بری حقتو بگیری میگن نگاه کن ببین چه آدم بی گذشتیه. اگه بخوای گذشت کنی میگن ببین طرف عرضه نداره بره حقشو بگیره. من واقعا" نمیدونم کجا باید از کدومش استفاده کرد!
۱۳۸۲/۰۷/۰۳
۱۳۸۲/۰۷/۰۱
بالاخره پاییز اومد. چند روز بود صدای پاشو میشنیدم. امروز دیدی چه هوای قشنگی بود؟به خدا انقدر حیفم اومد که تو این هوا باید بیام شرکت. کاش میشد برم کوه، جنگل یا نمیدونم هر جای دیگه بجز این چهار دیواریه بسته. از وقتیم که اومدم همش کنار پنجره دارم بیرونو نگاه میکنم.میخواستم امروز اون شعر فریدون مشیری رو که در مورد پاییز گفته رو بنویسم. هرکاری کردم یادم نیومد.همون که میگه باغ من، آسمانش را گرفته سخت در آغوش. تا آخرش که میگه سلطان فصل ها پاییز. الان یادم نمیاد. دیدی امروز بچه مدرسه ایها رو. کلی انرژی گرفتم. یادش بخیر. قشنگ یادمه روز اولی که رفتم مدرسه. شب تا صبح که نخوابیدم. همش داشتم برا خودم تجسم میکردم. صبح با هزار دلشوره رفتم. مامان مریض بودن. با بابام رفتم. بابام هم خیلی کار داشت. دم در مدرسه منو رسوند. همه سر صف وایساده بودن. بابام بهم گفت برو سر صف وایسا. خودشم رفت. دیدم همه با مامان باباشون اومده بودن. تازه کلی هم گریه میکردن.منم دیدم همه دارن گریه میکنن گفتم لابد باید گریه کرد.یه خورده گریه کردم دیدم کسی نیست تحویلم بگیره بی خیال شدم! البته تو اون مدرسه دو تا از پسر خاله های منم بودن که یکیشون سوم و اون یکی پنجم بود. اون بزرگه مبصر ما شده بود!!منم شده بودم نماینده ی اون! یادش بخیر چقدر بهش رشوه دادم! من همیشه تا میومدم خونه هنوز لباسامو در نیاورده مشقامو مینوشتم و تا تموم نمیکردم هیچ کاری نمیکردم. دیگه معروف شده بودم. همیشه هم اولین نفری بودم که میرسیدم مدرسه. خیلی وقتا حتی در مدرسه هنوز بسته بود.خیلی اهمیت میدادم به کارای مدرسه. همیشه همینجور بودم. تا دبیرستان هم همیشه شاگرد اول بودم. سالای آخر دبیرستان با اینکه شاگرد اول نبودم ولی معدلم همیشه بالای ۵/۱۸ بود. خیلی خاطره دارم از اون سال ها.الانم حسابی هوای مدرسه و دانشگاه زد به سرم. یادش به خیر....
۱۳۸۲/۰۶/۳۰
پنج شنبه تو خیابون نیاورون کنار خیابون تو ماشین نشسته بودم و منتظر کسی بودم. یه خانمه خیلی زیبا!! و سانتی مانتال هم کنار خیابون کنار ماشین ایستاده بود. دقت کردم دیدم هر کی میاد رد میشه یه متلکی چیزی میگه یا بعضیا که قصد رسوندن خانومو داشتن!!!!حتی چند تا از این آقایون که جای پدر بزرگ من حساب می شدن ماشینو نگه میداشتن! انصافا" هم خانمه اصلا" توجه نمیکردو روشو بر میگردوند. خلاصه گذشت تا اینکه یه دونه از این موتوریایی که پیتزا و ساندویچ جابجا میکنن اومد کنار خانمه نگه داشت. یه نگاه بهش کرد گفت خانم بپر بالا بریم!!!!!حالا این موتوریه یه آدم بی مو، عینک ته استکانی، سیبیلو خلاصه یه چیز عتیقه ای بود!کلی خندیدم. بنده خدا اونم دل داره دیگه!گفته حالا میگیم یهو دیدی اومد سوار شد!!!خدا رو چه دیدی؟!؟!
۱۳۸۲/۰۶/۲۹
مژده مژده.....!
یه خبر خیلی جالب و هیجان انگیز که شونصد دفعه هم تو اخبار همه شبکه ها پخش شد این بود که بچه های المپیادی و نفرات برتر کنکور از دادن آزمون استخدامی ادواری که سالی یه بار برگذار میشه و فقط از طریق اون میشه تو ادارات دولتی استخدام شد ، معاف شدن!!!!واقعا" دستشون درد نکنه. بچه های المپیادی همه ماتم داشتن که چجوری میشه تو ادارات دولتی استخدام شد! و بدتر از اون چجوری میشه از این امتحان سخت بیرون اومد!!البته فقط از دادن امتحان معاف شدن ولی گزینش به قوت خودش باقیه ها!!واقعا" چقدر مسئولین به فکر مغز ها و نخبه های این مملکتن! دستشون درد نکنه.این کارارو میکنن که دیگه هیچ مغزی فکر فرار نمیکنه!آخه این همه امکانات رو کجا میتونن به دست بیارن؟!حیف نیست استخدام اداره دولتی با ماهی ۱۵۰۰۰۰ تومن(اگه خیلی زرنگ باشی!) رو ول کنن برن دیار غربت دور از خونواده؟!جا داره همینجا از همه مسئولین تشکر کنم!!خجالت آوره واقعا".....
۱۳۸۲/۰۶/۲۷
هیچ وقت سعی نمیکنیم قدر این دورانو بدونیم. دوران جوونیو میگم. یا فرقی نمیکنه که حتما" جوونی باشه. مهم اینه که قدر حال حاضرو نمیدونیم. همش یا داریم غصه گذشته رو میخوریم یا نگران آینده ایم. نمیگم بی خیال بشیم. میگم گذشته و آینده انقدر ارزش ندارن که باعث بشه الانمونو از دست بدیم. چون امروز به راحتی تبدیل به دیروز میشه. بازم غصه ش فقط به جا میمونه.
اشتراک در:
پستها (Atom)