دیروز اولین برف زمستونی رو داشتیم . قشنگ یهو شهر قفل شد. اولش که برف تازه شروع شده بود ماشین رو اوردم بیرون. تا 2 تا 4 راه اومدم که برف شدت گرفت و نشست روی زمین. زمین هم یخ زد قشنگ و ماشینها شروع کردن لیز خوردن و چرخیدن و به هم خوردن. منم اروم دور زدم و برگشتم خونه و ماشین رو گذاشتم. بعد خیلی شیک و مجلسی پیاده راه افتادم. اتوبانها قفل، اتوبوسها در برف گیر کرده، تاکسی؟ شوخی میکنی؟ آژانس؟ ای بابا. خلاصه هم دعا میکنیم که بارش داشته باشیم و از بی برفی و بارونی نمیریم. هم وقتی 4 قطره بارون میاد این مدلی. خوبه اینجا خارج دور نیست که هر روز برفای سنگین و اینا داشته باشیم
۱۳۹۵/۰۹/۰۲
۱۳۹۵/۰۸/۲۷
این روسهای قشنگ
به نظر حقیر و بعد از غور و تفحص و تفکر و مداقه در احوال اقوام و ملل به این نتیجه رسیدم که خداوند عالم این جماعت روس رو سر فرصت ووقتی خیلی باحوصله بوده خلق کرده. آخه یه قوم میشه اینقدر زیبا و قشنگ؟ این درسته؟
۱۳۹۵/۰۸/۲۳
این کره ای های بد غذا
2 تا مهمون کره ای امروز هم اومده بودن. بعد یکیشون یه کیسه بزرگ پر از برنج نیم پخته و غذاهای کره ای آورده بود. گفت هدیه برات اوردم. اینا غذای اصیل کره ایه. گفتم چیه؟ گفت خیلی مقوی و خیلی سالم و ایناس. بلد نبود توضیح بده چیه. 12 تا بسته برنج و چند تا بسته نمیدونم چی. یکیش رو باز کردم بوی گربه مرده میداد. یکی دیگه ش بوی ماهی بو گرفته. هیچی دیگه همه ش رو ریختم توی سطل. خوب مرد برمیداشتی شیشلیک و کباب بره میاوردی. یا لااقل یه گوشی سامیونگ ( نوت 7 نمیخوام)!
۱۳۹۵/۰۸/۲۲
فردا دارم میرم سن پترزبورگ برای نمایشگاه. داشتم هوا رو چک میکردم دیدم زده منفی 15 درجه. برای منی که نهایت سرمایی که دیدم منفی 3 درجه بوده این دما یه کم عجیبه. دوست روسم میگه حتما" کلاه با خودت بیار وگرنه گوشهات کنده میشه!! این عجیب ترین توصیف از سردبودن هوا بود برام. میگه هرچی لباس داری بردار بیار. خدایا چرا اینا انقدر بی عقلن؟چرا باید نمایشگاه توی همچین وقتی از سال اونم همچین جایی باشه؟ چرا ونکوور و کالیفرنیا و جزایر هونولولو!! نباشه؟ خدایا شکرت
۱۳۹۵/۰۸/۲۰
واکسن انفولانزا، آری یا خیر؟
باز شروع فصل سرما و مسئله سرماخوردگی نوگلان باغ زندگی و بحث اینکه بالاخره واکسن انفولانزا بزنیم یا نه. لیلا معتقده که بزنیم و وزارت بهداشت توصیه میکنه که برای بچه ها حتما" بزنید. از این طرف من مخالفت میکنم و میگم خیلیها معتقدن که خود همین واکسن منشا بروز مشکلاتی میشه. خلاصه که هنوز بلاتکلیفیم
۱۳۹۵/۰۸/۱۹
کمی سیاست و کیاست
الان خبر قطعی پیروزی ترامپ رو اعلام کردن. همکارا دارن بحث میکنن و مقایسه میکنن بین سال 84 ما و 2016 آمریکائیا. من فکرم رفته به آرزوهای مردمی که سال 84 به چه امیدی اون بابا رو انتخاب کردن و نمیدونم امروز امریکائیا به چه امیدی این بابا رو انتخاب کردن. البته یه چیزی رو مطمئنم و اون اثر پروانه ایه. هرجای دنیا یه اتفاقی بیفته ، مردم ایران اثرش رو میبینن. این بار رو خدا بخیر کنه.
پ.ن: همکارا از این انتخابات رسیدن به تفاوت فمنیسم و برابری زن و مرد!
۱۳۹۵/۰۸/۱۷
باد وبلاگهایمان را با خود برد
سلام
اصلا" کسی دیگه وبلاگ مینویسه؟ کسی دیگه وبلاگ میخونه؟ انقدر که اینستاگرام و تلگرام و توئیتر و باقی شبکه ها زیاد شدن و کسی حال و حوصله وبلاگ رو نداره. شماها خوبید؟ چنون میگم شماها انگار فوج فوج ادم میومده اینجا رو بخونه.
اصلا" کسی دیگه وبلاگ مینویسه؟ کسی دیگه وبلاگ میخونه؟ انقدر که اینستاگرام و تلگرام و توئیتر و باقی شبکه ها زیاد شدن و کسی حال و حوصله وبلاگ رو نداره. شماها خوبید؟ چنون میگم شماها انگار فوج فوج ادم میومده اینجا رو بخونه.
۱۳۹۴/۰۳/۲۶
جنسمون جور شد دیگه!
حالا که بلاگفای مزخرف از کار افتاده دوباره روی بیارم به وبلاگ بی جون خودم! پسرم علی در تاریخ 22 فروردین 1394 به دنیا اومد. الان 2 ماهشه و خندیدن بلد شده. روی دستش تمرکز میکنه و با دقت فرو میکنه توی دهنش و شروع میکنه ملچ مولوچ کردن و لیسیدن دستش. نمیدونم قدرت تشخیص چهره داره یا نه ولی مطمئنم تن صدای لیلا و زهرا رو میشناسه ووقتی باهاش حرف میزنن میخنده. به شدت بغلی شده و من اصلا" ناراضی نیستم از این وضع. مگه یه بچه تا چند وقت بغل مامان و باباش رو خواهد داشت؟ بچه هاتون رو بغلی کنید و غمتون نباشه. بعدا" حسرت خواهید خورد
۱۳۹۳/۱۲/۲۴
انّ الموت الذی یفرّون منه...
آی مردم بیاید قدر هم رو بدونید، بیاید مهربون باشید با هم، بیاید تک تک لحظات بودن با عزیزانتون رو نفس بکشید و قدر بدونید ، مرگ از رگ گردن به ما نزدیکتره. این لحظه که هستیم معلوم نیست لحظه بعد هم باشیم. دنیا خیلی بی ارزش تر از اونیه که دلی رو به درد بیاریم یا حقی رو ناحق کنیم.
۱۳۹۳/۱۲/۱۷
آقا بالاسرهای مدرن
بیایم این حق رو برای دیگران در نظر بگیریم که اونا حق دارن راجع به روابطشون با دیگران خودشون تصمیم بگیرن و ما براشون حد و مرز تعیین نکنیم. بیایم دوستی و دشمنی ما با یکی ملاک حق و باطل نباشه و انتظار نداشته باشیم دیگران هم پایبند به این ملاکها باشند. دیگران حق دارند که رابطه شون با بقیه رو خودشون تنظیم کنن و خودشون تصمیم بگیرن که با کی رابطه داشته باشن و با کی نه. ما هیچ حقی در این زمینه نداریم به خدا
۱۳۹۳/۱۲/۰۶
بانکداری اسلامی!
این بانکهایی که برای 2 تومن یا 4 تومن وام ، ضامن کارمند دولت میخوان خیلی خنده دارن. اونوقت یارو 45 میلیارد وام گرفته و یه برگه سند یا ضامن نذاشته و بانک هم دسترسی بهش نداره. خیلی سیستم مزخرفی دارن به خدا. آدم رو مجبور میکنن از خیر ( یا شر ) وام بگذره و بیخیال شه
۱۳۹۳/۱۰/۲۶
این دوروزه که تنها بودم از روی بیکاری نشستم فیلمهایی که از خیلی وقت پیش خریده بودم و فرصت نکرده بودم ببینم رو دیدم. طبقه حساس کمال تبریزی و چ ابراهیم حاتمی کیا و برف روی کاجها پیمان معادی. طبقه حساس که حیف پول و وقت! چ هم صحنه های ویژه ش به کنار ولی انتظارم خیلی بیشتر بود. برف روی کاجها ولی خوب بود. این لامصب حسین پاکدل چه حوش تیپه!!!
خانه تکانی
یکی دو روز پیش دوباره از فیس بوک خونه تکونی کردم. نه اینکه فلان خاصی باشم و مهم باشه که کی جزء فرندهام باشه و کی نباشه. گاهی با شماره های گوشیم هم همین کار رو میکنم و سروسامونشون میدم. یه عده ای که میدیدم نه با شادی من شاد بودن و نه با ناراحتی من غمگین و کلا" خودشون رو حذف کرده بودن از زندگیم، منم حذفشون کردم. البته که برای اونا هم اهمیتی نداره و اتفاق خاصی براشون نیست.
۱۳۹۳/۱۰/۲۴
فرشته ای آش به دست
تنها توی خونه نشستی و ماتم گرفتی که شام چی درست کنی؟ حوصله نداری. به کوکو سبزی و کتلت و پیتزای بیرون و تخم مرغ هم فکر میکنی ولی میبینی جذاب نیست برات. میگی ولش کن اصلا" با انار و پرتقال خودم رو سیر میکنم. زنگ خونه رو میزنن. میترسی نکنه فلانی باشه که هیچ حوصله ش رو نداری و بیخیال میشی. دوباره و سه باره و چهار باره زنگ میزنن. با بی حوصلگی میری در رو باز کنی که میبینی خدا 2 تا فرشته از همسایه های طبقه پایین فرستاده که 2 تا ظرف برات آش بیارن. در حالت عادی که نگاه هم به آش نمیکنی ولی این بار فرق داره. این بار ترس از گشنگیه و بی امکاناتیه! چشمات رو میبندی و فکر میکنی داری باقالی پلو میخوری. دستشون درد نکنه! ولی کاش مردم اگه نذری هم دارن باقالی پلو با گردن یا لااقل شیشلیک نذر کنن!
۱۳۹۳/۱۰/۲۰
ماه و ماهی
تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی
اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی
اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی
آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی
از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی
پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و الماس به آفاق بپاشی
فیروزه و الماس به آفاق بپاشی
ای باد سبک سار مرا بگذر و بگذار
هشدار که آرامش ما را نخراشی
هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندمهشدار که آرامش ما را نخراشی
اندوه بزرگی ست چه باشی، چه نباشی
۱۳۹۳/۱۰/۱۰
اتوبوس نوشت!
دیروز آقاهه نشسته بودم کنارم و داشت میگفت من 10 سال ژاپن زندگی کردم. داشت از زندگی اونجا میگفت و از اقتصادشون و قدرت خرید مردمش. میگفت با حقوق 1 ماه اونجا میشد 3 تا یخچال ساید بای ساید خرید! میگفت مثلا" ماهی انقدر حقوق میگرفتیم و قیمت یخچال فلان قدر ین میشد. میگفت اینجا با حقوق 10 سال هم نمیشه یه یخچال خرید!!! منم مثلا" تعجب میکردم که چقدر عالی. همینطور پشت سر هم از این چیزا میگفت که اونجا چطور بود و چه زندگی راحتی داشتیم و اینجا چطوره. یادم افتاد که 3 سال پیش که رفتم نتونستم حتی یه شکلات برای سوغاتی بیارم!
۱۳۹۳/۱۰/۰۹
سکرات مرگ
این یکی دو روزه که اون سخنرانی رو درباره لحظه جون دادن و شب اول قبر و سختیای حساب و کتاب شنیدم، سعی کردم رفتارم رو بهتر کنم. کاش همیشه جلوی چشمم باشه و یادم باشه که بناس چه لحظاتی بیاد سراغم
سفرنامه- قسمت آخر!
داخل مرز و قبل و بعدش با راننده هایسی که اومدنه اومده بودیم تماس گرفتیم و اونم با 2 تا از دوستاش هماهنگ کرد که بیان برمون گردونن. با این تفاوت که این هایسها ظرفیت 12 نفر داشتن. اون گروهی که 3 روز زودتر از ما پیاده رفته بودن کربلا هم همون موقع رسیدن مرز و با هم 2 تا هایس رو گرفتیم و برگشتیم. بگذریم که شب اصلا" نشد بخوابی از جای تنگ و بد و هم سفریایی که موقع خواب ولو شده بودن روم و خلاصه به سلامتی برگشتیم.
* یادمه روز اربعین که از حرم بر میگشتم سمت قرار که برگردیم نجف، گشنم بود و داشتم انتخاب میکردم که چی بخورم. یه جا فلافل و سس بود و خوردم. یه کم اومدم جلو دیدم این که نشد ناهار که! یه جا داشتن گوشت چرخ میکردن و سیخ میکردن و کباب درست میکردن. جای شما خالی!
* من کلا" یکی از مشکلاتم در سفر دستشویی رفتنه! سعی میکنم کم بخورم که دستشویی نرم. توی مسیر راه به راه اینا میخوردن و میرفتن دسشویی و من فقط نظاره میکردم!
* روز اربعین جلوی حرم حضرت اباالفضل یه کودک فلج شفا گرفت. ملت چه غوغایی کردن هرچند به قول خود عربها این چیزها از پسر علی (ع) که عجیب نیست.
* یه کوله برده بودم شامل لباس زیر و کمی آلو و کمی انجیرخشک و یه آب معدنی کوچیک و چند عدد دستمال کاغذی و یه مفاتیح و شارژر موبایل. گاهی که هوا گرم میشد شال گردن و ژاکتم رو هم میذاشتم داخل کوله. دوستمون کوله آورده بود اندازه هیکل من! از 4-5 کیلو گردو با پوست و عسل و انواع نون محلی و سنگک و لواش تا پشمک حاج عبدالله و انواع تنقلات و اجیل و هرچیزی که فکرش رو بکنید. من اگه بنا بود با ماشین یه مسافرت دور هم برم انقدر متنوع و زیاد آذوقه بر نمی داشتم.
* یادمه روز اربعین که از حرم بر میگشتم سمت قرار که برگردیم نجف، گشنم بود و داشتم انتخاب میکردم که چی بخورم. یه جا فلافل و سس بود و خوردم. یه کم اومدم جلو دیدم این که نشد ناهار که! یه جا داشتن گوشت چرخ میکردن و سیخ میکردن و کباب درست میکردن. جای شما خالی!
* من کلا" یکی از مشکلاتم در سفر دستشویی رفتنه! سعی میکنم کم بخورم که دستشویی نرم. توی مسیر راه به راه اینا میخوردن و میرفتن دسشویی و من فقط نظاره میکردم!
* روز اربعین جلوی حرم حضرت اباالفضل یه کودک فلج شفا گرفت. ملت چه غوغایی کردن هرچند به قول خود عربها این چیزها از پسر علی (ع) که عجیب نیست.
* یه کوله برده بودم شامل لباس زیر و کمی آلو و کمی انجیرخشک و یه آب معدنی کوچیک و چند عدد دستمال کاغذی و یه مفاتیح و شارژر موبایل. گاهی که هوا گرم میشد شال گردن و ژاکتم رو هم میذاشتم داخل کوله. دوستمون کوله آورده بود اندازه هیکل من! از 4-5 کیلو گردو با پوست و عسل و انواع نون محلی و سنگک و لواش تا پشمک حاج عبدالله و انواع تنقلات و اجیل و هرچیزی که فکرش رو بکنید. من اگه بنا بود با ماشین یه مسافرت دور هم برم انقدر متنوع و زیاد آذوقه بر نمی داشتم.
سفرنامه - قسمت یازدهم
از حرم بیرون اومدیم و گفتند که باید برای رفتن به سمت مهران برید یه جایی به نام گاراژ مهران. طبق معمول این سفر یه کامیون ایستاده بود و سوارش شدیم و رفتیم سمت گاراژ. یه مقداری که رفت هر کی ما رو میدید میپرسید کجا میرید؟ میگفتیم گاراژ. میگفت نرید اونجا. ماشین نیست و جمعیت همه منتظر ماشینن. ما هم پوزخند میزدیم که هه! مگه تا الانش دست ما بوده که از این به بعدش باشه؟ سر نخ دست کسی دیگه س. کم کم ترسیدیم که نکنه واقعا" ماشین نباشه و رفتنمون اونجا بی فایده باشه؟ ایرانیها خیلیا توی خیابونای نجف دنبال ماشینی بودن که ببره تا مهران. خلاصه رسیدیم گاراژ. بگم 100 هزار نفر، دویست هزار نفر؟ نمیدونم. جمعیت بسیار بسیار زیادی منتظر ماشین برای مهران بودن. ماشین هم نبود. مثلا" یه تریلی میومد ملت مثل مور و ملخ میپریدن بالا. ولی دیگه ما جون اینکه سوار تریلی بشیم و 5-6 ساعت توی تریلی با اون جمعیت و فشار و بدبختی برسیم تا مهران رو نداشتیم. ون میومد میگفت مثلا" 200 هزار تومن نفری میگیرم فوری هم پر میشد. ما هم 14 نفر بودیم و هر ماشینی رو نمیشد سوار شد. یه 2 ساعتی نشستیم اونجا و 2 تا بچه زرنگمون رفتن ابتدای گاراژ دنبال ون بگردن. ساعت حدود 12:30 اینا بود که گفتن یه ون هست که نفری 90 تومن میگیره تا مرز. ما هم سر از پا نشناخته دویدیم و سوار شدیم. یه کم جا تنگ بود ولی چاره ای نبود. , وسط راه برای نماز نگه داشت و بعدش رفتیم یک سره. ساعت حدودای 6-5 بود که رسیدیم به مرز. مرز عراق رو به خوبی و خوشی رد کردیم و دوباره گرفتار مرز خودمون شدیم که ازدحام وحشتناک جمعیت به خاطر بی نظمی و هجوم مردم و سردرگمی نیروی انتظامی. رفته که کسی نگاه به هیچی نمیکرد و بدون هیچی مردم رد میشدن ولی برگشتنه کنترل میکردن و حتما" باید پاسپورت یا کارت ملی میداشتی وگرنه نگه میداشتن که یه وقت داعشی یا غریبه وارد کشور نشه. از مرز که رد شدیم یه بارون ملویی هم شروع به باریدن کرد.
۱۳۹۳/۱۰/۰۸
سفرنامه- قسمت دهم
جلوی حرم یه کم نشستیم و خوراکیا رو آوردیم و خوردیم که هم گشنه بودیم و هم خسته. میدیدم خیلیها پتو انداخته بودن و کنار خیابون خوابیده بودن. بعد از کمی استراحت وارد حرم شدیم. گفتیم بریم توی صحن حضرت زهرا ( س) که جدیدا" ساختن پتو بگیریم و یکساعت بخوابیم و با حال خوب و با نشاط بریم زیارت امیرالمومنین قربونش برم! دیدیم کل صحن ها و زیر زمین و شبستانی که ساختن رو همه پتو انداختن و خوابیدن و جای نبود اصلا". ما هم که پتو نداشتیم. یکی دو تا از بچه ها پتوی سفری داشتن و گفتیم بندازیم یه گوشه ای و وسایل رو بذاریم روش و یکی دو نفر بخوابن و مواظب وسایل باشن. ما هم میریم زیارت و چیزی نمونده تا اذان صبح! بارون هم گرفت سیل اسا. خلاصه وضو گرفتم و رفتم زیارت. اومدم اذن دخول بخونم و دیدم حال ندارم!!! منی که دوست داشتم و میگفتم امیرالمومنین رو باید با نشاط زیارت کرد از شدت خستگی حتی حوصله اذن دخول هم نداشتم. مثل چی! سرم رو زیر انداختم و رفتم داخل. حتی حال نداشتم برم سمت ضریح! رفتم بالا سر و یه گوشه نشستم و زیارتنامه باز کردم. میخواستم زیارت امین الله بخونم که گفتم حالا باشه یه کم حال پیدا کنم. زیارت جامعه رو باز کردم بخونم. خط میخوندم و چشام نمیدید دیگه! دو خط میخوندم و خمیازه میکشیدم. گم میکردم کجا رو دارم میخونم! کم کم حس کردم امیرالمومنین قربونش برم داره میزنه پس کله م و میگه گم شو بیرون و برو بگیر بخواب! توام با این زیارتت! بعد گفتم بی خیال دعا میشینم حرف میزنم باهاشون. دیدم اصلا" حتی حوصله توی دل دعا کردن رو هم ندارم! 24 ساعت بود نخوابیده بودم و کلی راه رفته بودیم و انصافا" خستگی قابل تحمل نبود دیگه. اومدم اطراف ضریح یه جا پیدا کنم بخوابم که دیدم ای دل غافل که هیچی جا نیست و همه قبلا" خوابیدن. بیرون هم سرد و بارون هم میومد و منم پتو نداشتم و حال گریه حضار خلاصه! رفتم توی صحن و یکی گفت آقا من یه پتو اضافه دارم.منم توی اون سرما همینطور انداختم روی زمین و غش کردم. نیم ساعتی خوابیدم و البته خواب که نه. مگه میشد توی اون سرما خوابید؟ بلند شدم وضو گرفتم و نزدیکای نماز بود. رفتم نیم ساعت فقط میگشتم تا جا برای نماز پیدا کنم و نماز رو که خوندم بنا بود نیم ساعت بعدش راه بیفتیم و بریم سمت مرز. دیگه فرصت هیچی نبود و منم دلم میسوخت که نه زیارتی کردم و نه دعایی و نه حرفی و نه هیچی. صرفا" نگاه کرده بودم به ضریح و البته بقیه رفقا هم حال بهتر از منی نداشتن. فقط بیرون که میومدم گفتم یا امیرالمومنین! کمِ ما رو شما زیاد بخر. همین. بعدم اومدیم بیرون. دلم میسوزه و خنده م میگیره از حال مزخرفی که داشتم و مطمئنم که نگاه به حال ما نمیکنن و دست و جیب و کاسه و دامنمون رو پر میکنن ( اگرچه همه ش سوراخ باشن و نتونیم نگه داریم)
پ.ن: من تاحالا سفرنامه ننوشتم و فکر کنم اصولش رو بلد نباشم. یه جاهایی زیادی وارد جزئیات میشم و یه جاهایی کلی میگم و میرم. مینویسم که یادم بمونه
پ.ن: من تاحالا سفرنامه ننوشتم و فکر کنم اصولش رو بلد نباشم. یه جاهایی زیادی وارد جزئیات میشم و یه جاهایی کلی میگم و میرم. مینویسم که یادم بمونه
اشتراک در:
پستها (Atom)