۱۳۸۵/۰۸/۰۸

به سلامتی و میمنت و مبارکی و کلی چیز دیگه از سفر 9 روزه به پاریس و 3 روزباقی مونده هم به میلان ایتالیا مراجعت نموده و کلی احساس عقب موندگی از اتفاقات سیاسی و اقتصادی و فرهنگی این مرزو بوم بهم دست داده! اونجا تا میگفتیم ایرانی هستیم فوری میگفتن اوه ایران؟! احمدی نژاد! برخوردا دو جور بود. یه عده مسلمونا بودن و سیاهای آفریقایی فرانسه و کشورای از این دست که فوری میگفتن احمدی نژاد قهرمانه و شما پیروزید و احمدی نژاد تنها کسیه که میتونه جلوی آمریکا و اسرائیل وایسه. کلی خلاصه برای ایشون آی لاو یو در میکردن!یه عده هم اروپائیا بودن که فوری میگفتن بمب اتم و سلاح و اینکه به احمدی نژاد بگید با دنیا مهربون تر باشه و انقدر حرف از نیست شدن و نابودی کشورا نزنه. به یکی از بنگلادشیا که تو میلان بود گفتم ایرانیم. گفت احمدی نزاد تنها کسیه که میتونه آمریکا رو سرجاش بشونه. گفتم البته با هزینه کسایی که ممکنه با تو هم عقیده نباشن. اینکه بیرون رینگ بوکس وایسی و هی طرف رو تشویق کنی که یالا برو تو رینگ البته کار ساده ایه. شما که حاضر نیستی کمی تو کشورت مشقت بکشی و با وضع کشور خودت بسازی و برای زندگی بهتر اومدی سیتیزن ایتالیا شدی، حق نداری حرف از مقابله با قدرتها رو بزنی. خلاصه یارو گفت من عکس احمدی نژاد رو زدم تو اتاقم. گفت شما ایرانیا قدر این نعمت رو نمیدونید! زیاد بودن اینجور مسلمونایی که حاضرن با هزینه بقیه ژست مبارزه بگیرن.

۱۳۸۵/۰۷/۲۶

این که سعی کنی بخاطر مسائل کاری هم دروغ نگی، این که سعی کنی غیبت نکنی ، این که تا اونجا که بتونی خوش اخلاق باشی، این که یه بک گراند مثبت از همه داشته باشی مگه اینکه خلافش ثابت بشه و خیلی چیزای دیگه از حسای خیلی خوب بعد از شبای قدره. کاش دائمی بود. اون سه شب رو جایی رفتیم که آقای فاطمی نیا صحبت میکرد( به همراه آقای امجد). شب آخر انقدر خوب و تاثیر گذار صحبت کردن که این یکی دو روزه به جای اینکه خدا رو ناظر اعمالم ببینم،آقای فاطمی نیا رو میبینم و مثلا" خجالت میکشم که دروغ بگم تو محیط کار!( البته خوب یه شب هنوز بیشتر نگذشته و منم جوگیرم هنوز!).
*
اگه خدا قبول کنه این آخرین سحری ماه رمضون امسال بود. از امشب به مدت نزدیک دو هفته داریم میریم نمایشگاه. چون مسافرتمون دو تیکه س روزه هم نمیشه گرفت.مسافرت تو ماه رمضون رو اصلا" دوس ندارم. حال و هوای عید فطر برام خیلی قشنگه. خلاصه که این وبلاگ به مدت دو هفته دست مادر بچه هاس!میدونم که وقتی برگردم حتی یه مطلب هم ننوشته!

۱۳۸۵/۰۷/۲۰

راستش قصد نوشتن امشب نداشتم. اين مطلب رو كه خوندم دلم نيومد چيزي ننويسم. چي بهتر از اينكه يه عده جمع شديم و ميخوايم يه ختم قران داشته باشيم با همديگه. حالا گيريم كه 30 نفر نشديم. مهم شروعشه. مهم اينه كه همچين شبي هست و همين باعث ميشه كه يه ياد هم باشيم و برا هم دعا كنيم. همين كه يه ختم فران باعث ميشه به ياد همديگه باشيم و برا همديگه دعا كنيم خوبه.
1- امير ( خودم) : جزء 1و2 ، 2- مستر موصي : جزء3
3- بارون: جزء4و 26و27و28 ، 4- فاطمه (آسمان): جز5و29
5- عليرضا ( بلاغ) : جزء6 ء 6- عليرضا (خاكستري روشن): جزء7
7- ساناز: جزء 8 ء 8- مانا مهر :جزء 9
9- سارا( خانواده ما): جزء10 ء 10- جوالدوز : جزء 11
11- پريا : جزء 12 ء 12- دختر بابايي: جزء 13و 14
13- مريم : جزء 15 ء14- مريم ( مائذه هاي زميني): جزء 16و 17و18
15- ليلا: جزء 19و20 ء 16- مهتاب: جزء 21و30
17- سيروس : جزء 22 ء 18- فاطمه 02: جزء23و25
19- فرنوش: جزء 24

۱۳۸۵/۰۷/۱۱

تعدادي مرد در رخت كن يك باشگاه گلف هستند .موبايل يكي از آنها زنگ مي زند ,مردي گوشي را بر ميدارد و روي اسپيكر مي گذارد و شروع به صحبت مي كند :
همه ساكت ميشوند و به گفتگوي او با طرف مقابل گوش مي دهند !
مرد: بله بفرماييد ...
زن: سلام عزيزم، باشگاه هستي؟
مرد:سلام بله باشگاه هستم.
زن: من الان توي فروشگاهم يك كت چرمي خيلي شيك ديدم فقط هزار دلاره ميشه بخرم؟
مرد: آره اگه خيلي خوشت اومده بخر .
زن:مي دوني از كنار نمايشگاه ماشين هم كه رد ميشدم ديدم اون مرسدس بنزي كه خيلي دوست داشتم رو واسه فروش آوردن خيلي دلم ميخواد يكي از اون ها رو داشته باشم ...
مرد:چنده؟
زن:شصت هزار دلار!!!
مرد:باشه اما با اين قيمتي كه داره بايد مطمئن بشي كه همه چيزش رو به راهه !!!
زن: آخ مرسي يه چيز ديگه هم مونده اون خونه اي كه پارسال ازش خوشم ميومد رو هم واسه فروش گذاشتن 950000 دلاره !!!
مرد: خوب برو بگو 900000 تا اگه ميتوني بخرش !
زن: باشه بعدا ميبينمت خيلي دوست دارم .
مرد:خداحافظ عزیزم...
مرد گوشي را قطع ميكند . مرد هاي ديگر با تعجب مات و مبهوت به او خيره ميشوند!!!
بعد مرد مي پرسد: ببخشید اين گوشي مال كيه؟!!!
*
خواستم بگم برا شبای قدر هم ( مخصوص همون 6 شب از شب 19 تا 23 شب) میتونیم یه ختم قران بذاریم. بعد ترسیدم بگید اینجا تبدیل شده به کلاس قران ! حالا به هر حال خود دانید!زودتر گفتم که برا اون موقع( 5 شنبه هفته آینده) اگه تعداد جور شد آماده باشیم.

۱۳۸۵/۰۷/۰۶

برای اینکه خیلی عقب نیفتیم با همین تعداد شروع میکنیم. یه تعداد جزء میمونه که ایشالا برا اونا هم مشتری پیدا میشه! به ترتیب شروع میکنیم. فقط لطفا" تا 10 ماه رمضون سهمتون رو بخونید. ممنون از اینکه پایه بودید!یکی دونفر هم بودن که نمیدونم میخوان بخونن یا نه. من اسمشون رو ننوشتم چون مطمئن نبودم. اگه اومدن و سر زدن و خواستن بگن که اضافه شون کنم.دعا برا بقیه ( چه اونایی که شرکت کردن چه نکردن) یادمون نره.
1- مستر موصی :جزء1 ، 2- فاطمه آسمون: جزء 2و3
3- پریسا :جزء 4 ، 4- ليلا: جزء 5و6
5- نسیم (آباندخت): جزء 7 ، 6- علیرضا (خاکستری روشن):جزء 8
7- مریم: جزء9 ،8- بارون:جزء10و30
9- جوالدوز: جزء11 ،10- سارا ( خانواده ما):جزء 12
11- ساناز (آی سودا):جزء13 ،12- سیروس:جزء 14
13- حامد:جزء15 ، 14- فاطمه (02):جزء 16و26
15- دختر بابایی: جزء17و18 ،16- مهتاب: جزء 19
17- امير( موج):جزء 20 ، 18- اکسیژن :جزء 21
19- علیرضا ( ماه):جزء 22 ،20- شاسوسای دختر : جزء 23
21- سپيده:جزء24 ‏‏, 22-سارا ( بركه من):جزء 27
23- سينا ( شعله طور):جزء28 ،24- شیدخت: جزء 29
25- فرنوش: جزء25

۱۳۸۵/۰۷/۰۲


ميدونم تكراريه ولي الان بيش از هر زمان ديگه اي بهش نياز دارم.
يـآأَيُّهَا الْعَزيزُ مَسَنَّا وَ أَهْلَنَا الضُرُّ وَ جِئْـنا بِبِضاعَةٍ مُزجاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا. إِنَّ الله يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِين
اي عزيز، به ما و و خانواده ما آسيب رسيده است و سرمايه اي ناچيز آورده ايم.بنابراين پيمانه مارا تمام بده و بر ما تصدق كن كه خدا صدقه دهندگان راپاداش مي دهد.
*
ميدونم كه خيليا تو اين ماه خودشون يك بار قران رو ختم ميكنن. براي اونايي ميگم كه احتمالا فرصت نميكنن و مايلن كه يه ختم قران گروهي داشته باشيم. اگه تمايل داريد خبر بديد كه زودتر شروع كنيم.
*
از اين لوگوي رمضان كريم كه يه شيعه كويتي برام فرستاده بود خيلي خوشم اومده. سال گذشته هم استفاده كردم. عربا وقتي به هم ميرسن ميگن رمضان كريم. مثل سال نو مباركي كه ما به هم ميگيم.

۱۳۸۵/۰۶/۲۷

از اونجا که من خیلی جون دوستم ( این از اعترافات دوران پس از بیهوشیه که تو حالت خلسه! میگفتم من جون دوستم و البته به همراه خیلی جفنگیات دیگه) و از اونجا که دارم الان دوران نقاهت رو سپری میکنم و نباید به این چشم چپل چلاقم خیلی فشار بیارم که بیشتر از این دیگه درد نگیره و از اونجا که لیلا دعوام میکنه که زیاد بشینم پای کامپیوتر و من هم که خیلی حرف گوش کن و سر براه ، پس خیلی نمیتونم بنویسم و وبلاگ بخونم ( به جون بچه م راست میگم!). به خاطر همین یه چشم بودن داشتم از جوب میپریدم خیر سرم مثلا" خیلی هم نشونه گیری کرده بودم که اونطرف بیام پایین با کله رفتم تو دیوار و یه مشت آدم بیکار هم فقط بهم خندیدن! ولی فقط بگم دوران مزخرفیه. خدا نصیب هیچکی نکنه. فقط خوبیش اینه که دکتر امروز بهم گفت اگه میخوای خوب بشی باید تا 2-3 ماه دست به هیچ کاری تو خونه نزنی و فقط استراحت کنی تا بخیه هات خوب بشن!

۱۳۸۵/۰۶/۱۸

شكر خدا خود عمل به خوبي انجام شد ولي هنوز كار داره تا چشم به حالت طبيعي در بياد. ايشالا بقيشو هم خدا بخير كنه. اميرم ازهمه كسايي كه كامنت گذاشتن و زنگ زدن تشكر مي كنه. حالا تا چند روز نمي تونه بياد پشت كامپيوتر.
راستي عيد همگي خيلي خيلي مبارك باشه. دعا يادتون نره.

۱۳۸۵/۰۶/۱۵

فردا بناس برم زیر تیغ جراح! راستش از خدا که پنهون نیست بذار از شما هم پنهون نباشه که به شدت ترس افتاده تو جونم! تازه فهمیدم چقدر جون دوستم. دلشوره عجیبی دارم. از صبح هم همه تو شرکت هرچی خاطره از عملای نا موفقی که طرف دیگه به هوش نیومده رو برا دلداری من رو میکنن! یکی میگه دختر عمه م 30 سالش بود. هم سن تو. طفلک از بی هوشی کامل رفت تو کما و از اونجا هم رفت اون دنیا. یکی دیگه میگه فامیل همسایه مون که عمل کرد تا آخر عمرش فلج شد و الانم تو آسایشگاهه! خلاصه هرکی هرچی دلداری بلد بوده داده. آخه جالبیش اینه که مامان سر ظهرزنگ زده که اره فردا عمل داری! میگم بابا بزغاله رو هم که میخوان دمشو ببرن یه هفته قبل بهش خبر میدن ! خلاصه که رفتنم با خودمه و خدا و برگشتنم فقط با خداس. اگه برنگشتیم، تو ماه رمضون یه ختم قرانم برام بذارید که از این وبلاگ یه نصیبی برده باشیم! هرکی هم هر بدی دیده ایشالا حلال میکنه .
یا حق!

۱۳۸۵/۰۵/۱۸

خوب تعدادمون 25 نفر شد. تکمیل شدیم. همین رو شروع میکنیم. از همت همه تون ممنون. از همین امروزم شروع می کنیم و ایشالا فردا تمومش میکنیم. فقط یادمون باشه همدیگه رو فراموش نکنیم.
1- امیر( حکایت نامه) جزء 1 ، 2- امیر ( موج) :جزء 2 3- لیلا:جزء 4 ، 4- فرنوش( نامه های قدیمی): جزء 5
5- سارا( خانواده ما): جزء 6، 6- باران: جزء 7
7- محسن( یک محسن): جزء 8و9و10 ، 8- سارا( برکه من): جزء 11
9- سکرتر : جزء12 ، 10- انسی : جزء 13
11- جوالدوز: جزء14 ، 12- علیرضا( طعم روشن ماه): جزء 15
13- شکوفه یاس : جزء 16 ، 14- فاطمه ( خانواده ما) : جزء 17
15- سیروس ( سایه روشن):جزء 18 ،16- مینا : جزء19
17- اسرافیل: جزء 20 ، 18- ساناز ( بانوی ماه و آب) : جزء 21و22و23
19- مستر موصی( خانواده ما): جزء 24 ،20- دختر بابایی: جزء 25
21- شاسوسای دختر: جزء 30
22- مریم: جزء 26و28، 23- علیرضا( خاکستری روشن): جزء 27
24- حسین( طارمه):جزء29
25- آرام : جزء 3

۱۳۸۵/۰۵/۱۵

دوس داشتم برا نيمه رجب اگه تعدادمون به سي نفر برسه يه ختم قران بذاريم. نيتشم هر چي دوست داريد. فقط بايد سي نفر بشيم. فك و فاميلتونم قبوله! فقط زودتر بايد بگيد كه وقت نگذره. اگه تعداد جور بشه برا 5 شنبه ميذاريم. اگرم كم بوديم كه هيچ!

۱۳۸۵/۰۵/۱۲

اوج صادرات خرما و خشکبارالانه. مخصوصا" خرما . با شرکتای کشتیرانی زیادی کار میکنیم. برای هر موردی هم اول قیمتها و زمان حمل رو من باهاشون چک میکنم. کارشون به این صورته که باید باهاشون چونه بزنی. مثلا" بگی فلان خط فلان قیمت رو میده اونوقت اونم قیمتشو مثلا" 100 دلار پائین تر میده میگه از ما بگیرید. به همین علت من هم خودم معمولا" یه قیمت پایین میدم و اونا هم معمولا" تائید میکنن. یکی دوروز پیش یکی از بازاریابای یکی از شرکتای کشتیرانی خیلی معروف زنگ زد که فلانی میخوام یه نیم ساعت بیام شرکتتون. گفت میخوام پکیج جدیدمون رو معرفی کنم. وقتی اومد همه حرفاشو که زد گفت اگر از ما کانتینر بگیرید یه درصدی هم سهم خودته. از من خواست که شماره حساب بهش معرفی کنم ! اولش فکر کردم شوخی میکنه. امروز زنگ زده قیمت چند تا مسیر رو بهم میگه و برای هرکدوم هم پورسانت منو بین 100تا 200 دلار تعیین کرده. میگم که شما این 200 دلار رو نمیخواد به من بدی از قیمت کرایه کم کن. میگه نه ما با شرکتای دولتی که کار میکنیم بسته به موردش تا 500 دلار هم پورسانت میدیم!حساب کن یه کرایه ای که مثلا" 2000 دلاره 500 دلار پورسانت میدن!اونم از بیت المال مسلمین!میخورن یه آب هم روش!

۱۳۸۵/۰۵/۰۴

پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟و همه موافقت کردند.سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگر از پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانجویان خندیدند.در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشنتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان رو روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.اول مواظب توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در اون جایی برای دو فنجان قهوه ببرای صرف با یک دوست هست! "
پ.ن: این یه متنی بود که الان برام میل شد و من خوشم اومد!

۱۳۸۵/۰۵/۰۱

چون میدونم امروز مهمون داری و نمیتونی اینجا رو بخونی میگم که عجب صبری داری لیلا! من جای تو بودم یه ساعت هم نمیتونستم همچین شوهر کم حوصله و بداخلاقی رو تحمل کنم. جدا" تحمل کردن همچین شوهری یه صبر زیاد میخواد که خوشبختانه تو داری. امروز صبح واقعا" بهت حسودیم شد. البته نه اینکه متوجه نشم. چرا اتفاقا" میفهمم چه اخلاق مزخرفی دارم!کلی هم تازه عذاب وجدان میگیرم بعدش! ایول لیلا.

۱۳۸۵/۰۴/۲۷

آقا این جنگی که بین حزب الله لبنان و اسرائیل درگرفته به شدت من رو ذوق زده کرده. حزب الله داره قدرتشو کم کم نشون میده. اصلا" مهم نیست این موشکها ساخت کجاس و از کجا خریداری شده. مهم اینه که دیگه هیچ کس تو اسرائیل احساس امنیت نکنه و باعث بشه سومین شهر بزرگش ( حیفا) به حالت تعطیل در بیاد. این عربای مفت خور ترسو هم که امیدی بهشون نیست. آقا من مجذوب این شخصیت و هیبت کاریزماتیک سید حسن نصرالله شدم. اولین باریه که دارم خبرای سایتها و خبرگزاریها رو لحظه به لحظه دنبال میکنم. حالا وقتشه که خاورمیانه به اشوب کشیده بشه و تکلیف خیلیا یکسره بشه. کم کم شمشیرها از رو بسته میشه و دیگه هرکی هرسلاحی داره رو میکنه. فقط خدا کنه پشت حزب الله رو خالی نکنن.
*
به لطف محمود و باباش ( البته بیشتر باباش!) و دست به دست هم دادن ماه و خورشید و فلک و اینا من هم پریشب به حلقه م رسیدم. مهمترین حسنش این بود که هزینه هم نداشت. قابل توجه اونایی که مدام به لیلا یادآوری میکردن!
*
آی پارس آنلاین!الهی کوفتت بشه این پولای اینترنت که از ملت میگیری. هم سرعتت مزخرفه هم همه جا رو فیلتر کردی. الهی همه تجهیزاتت بسوزه!

۱۳۸۵/۰۴/۲۱

اولا" که همه قبرستونا به ترتیب تاریخ نیست. بعضی قبرستونا هر کی هرجا بخواد دفن میکنن . مادر بزرگ من که سال 72 فوت شد جایی دفن شده که قبر کنارش تاریخ وفاتش 61 هست. لازم به ذکره که قبر دو طبقه هم نبوده. قبر ویلایی دو نبشه! پس الکی منو مسخره نکنید. از اون روز تا حالا از ناراحتی نزدیک بود به اعتیاد و انحراف کشیده بشم!بیسوادا!
*
با اینکه به شدت طرفدار ایتالیا بوده و هستم ولی از ضربه زیدان به ماتراتزی لات جلنبور بی سروپای اینترمیلانی به شدت خوشحالم!کاش میمرد!مرتیکه مزخرف.
*
تورو حضرت عباس ( ترا به حضرت عباس!) وقتی یه مطلبی مینویسید نرید اینور و اونور به جای کامنت برا ملت بگید که بروزم. خوب بروزی که بروزی. ملت خودشون بلاگ رولینگ دارن و متوجه میشن که کی مطلب جدید نوشته. رفته بودم تو یه وبلاگ که یه مطلب نوشته بود که با عقاید من به شدت ناسازگار بود. مطلبشو که خوندم اومدم براش یه چیزی بنویسم. دیدم از 24 تا نظر دقیقا" 21 نظرش این بود که بروزیم! منم از خیر نظر دادن گذشتم.حالا بازم این خوبه. یه مدت رسم بود ملت میگفتن وبلاگ قشنگی داری به ما هم سر بزن.
*
دیشب سر بزرگراه نیایش دقیقا" چند تا ماشین جلوتر از من، یه پژو 206 زد به یه عابر پیاده و مخ طرف رو ولو کرد. من هنوز یادم که میفته حالم بد میشه. دیشب که قاطی کرده بودم و تا خود صبح هم کابوس دیدم. امروزم از ناراحتی یه بشقاب و نصفی بیشتر غذا نخوردم.حالا هی من بگم بابا صدقه بدید هر روز!

۱۳۸۵/۰۴/۱۷

دیروز رفته بودم قبرستان. نمیدونم همه جا به ترتیب سال وفات دفن میکنن یا نه. ولی اینجایی که من رفته بودم به ترتیب سال وفات دفن کرده بودن. رسیدم به محلی که تاریخ وفات 1355 بود. کنجکاو شدم تا رسیدم به تاریخ 23 خرداد 55. یعنی همون روزی که من به دنیا اومدم. خدا رو چه دیدی؟شاید همون لحظه ای که من به دنیا اومدم درست تو همون لحظه یکی از همینا از دنیا رفته. نگاه کردم دیدم چند نفرشونم جوان ناکام بودن. تو سن 4-23 سالگی مرده بودن. تو مسیر برگشت این 30 سال رو مرور کردم......

۱۳۸۵/۰۴/۱۲

دهانش تنگ و قلبش سنگ و صلحش جنگ و مهرش کین
به قد تیـــــــرو به مو قیــر و به رخ شیـــــر و به لب شکّر
یاد اون روزایی افتادم که تو راه مدرسه به اصطلاح مشاعره میکردیم. هر جا کم میاوردیم شعر میساختیم یا به میل خودمون شعرا رو تغییر میدادیم. حالا هم هوس کردم!