۱۳۸۵/۱۰/۱۹
دیشب از مشهد برگشتیم. به غیر از اون یک ساعتی که تو هواپیما بودیم و من دو کیلو لاغر شدم از ترس سقوط!( البته خدایی خیلی شوفرش خوب بود ولی خوب من میترسیدم دیگه) خیلی خوش گذشت وفکر کنم دو کیلو چاق شدم!جاتون خالی. بسیار مشهد باصفایی بود. یاد همه هم بودم. بعضیا خیلی ویژه تر. یاد تک تک وبلاگا میفتادم و براشون به اسم دعا میکردم!حساب کن مثلا" وسط نماز یهو یاد یه وبلاگ میفتادم و خنده م میگرفت! میگفتم خدایای این جا افتاده بود! از بس که زیادید ماشالا.یه چیزی برام خیلی جالب بود. یه گوشه ای دو نفر سر جای نماز خوندن با هم بگو مگو میکردن. با اینکه خیلی محترمانه هم با هم حرف میزدن. یکی دیگه گفت آقایون در محضر امام هستید. صداتونو بالا نبرید و حرمت نگه دارید. بعد من فکر کردم( من گاهی فکر هم میکنم!) ما همیشه در محضر امام معصوم و از همه مهمتر در محضر خداییم. ولی چه راحت هرطوری که دوس داریم رفتار میکنیم و هرکاری که هوس بکنیم انجام میدیم.
۱۳۸۵/۱۰/۱۲
از عصري داشتم آهنگ يه وبلاگي رو گوش ميكردم. گاهي هم اذان موذن زاده رو از تو يه وبلاگ ديگه گوش ميكردم. يهو يكي از اون حساي غريب و قريب گاه به گاه اومد سراغم. از اون حسايي كه گفتني نيست. فقط هوس كردم كه فرياد بكشمو بگم خدااااااااا.
*
فردا به مدت 5-4 روز عازم مشهديم. دعا كنيد كه مثل هميشه سبك برگردم و برگرديم.
*
دلم يه زلف توست، مزن بر او شانه.....
*
فردا به مدت 5-4 روز عازم مشهديم. دعا كنيد كه مثل هميشه سبك برگردم و برگرديم.
*
دلم يه زلف توست، مزن بر او شانه.....
۱۳۸۵/۱۰/۱۱
الان یه نفر این رو برام آف لاین گذاشت تو مسنجر. با اینکه با این جملات کلیشه ای و قشنگ هیچوقت حال نمیکنم ولی خوب این فرق داشت .ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه امون مي کرد بهمون چي گفت ؟جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت .نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم.
۱۳۸۵/۱۰/۰۷
چه غريب ماندي اي دل! نه غمي نه غمگساري
نه به انتظار ياري ، نه ز يار انتظاري
غم اگر به کوه گويم بگريزد و بريزد
که دگر بدين گراني نتوان کشيد باري
سحرم کشيده خنجر : که چرا شبت نکشته ست
تو بکش که تا نيفتد دگرم به شب گذاري
نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر برآرم
منم آن درخت پيري كه نداشت برگ و باري
به غروب اين بيابان بنشين غريب و تنها
بنگر وفاي ياران که رها کنند ياري ....
پ.ن1: ساعت 3 و خورده اي عصرپنج شنبه تو اتوبان صدر ، گشنه،تشنه، برف شديد به حدي كه اصلاً جلو قابل مشاهده نباشه، برف پاك كن از كار بيفته، آب شيشه شور يوهو!تموم بشه و مجبور بشي برا اينكه جلوتو ببيني سرتو از شيشه بيرون بياري !و چراغ بنزين هم روشن بشه! ولي وقتي لامصب راديو جوان صداي همايون ( پسر آقامون شجريان!) رو پخش ميكنه مست مست ميشي. مخصوصاً اون تيكه ً تو بكش كه تا نيفتد دگرم به شب گذاريً حسابي شارژت ميكنه. از اون لحظات ثبت شدني و به ياد موندني بود.
*
حاجيان رخت چو از مكه برند
مدتي در عقب سر نگرند
تا به جائي كه حرم در نظر است
چشم حجاج به دنبال سر است
من هم از كوي تو گر بستم بار
باز با كوي تو دارم سر و كار
چشم دل سوي تو دارم شب روز
چشم بر كوي تو دارم شب و روز
پ.ن2: هنوز هم بعد از اينهمه سالي كه از عمره دانشجوييم ميگذره وقتي اسم عرفه و عرفات و طواف و سعي و زمزم و ركن و مقام و حجر مياد دلم آتيش ميگيره و چشام خيس. هرچند تو عمره ما مثل توريستا از صحراي عرفات بازديد كرديم و حس خاصي نداشت اونموقع و با بروبچس فقط به جفنگ گويي مشغول بوديم و مثل عزيزان روستايي به عكس گرفتن!
نه به انتظار ياري ، نه ز يار انتظاري
غم اگر به کوه گويم بگريزد و بريزد
که دگر بدين گراني نتوان کشيد باري
سحرم کشيده خنجر : که چرا شبت نکشته ست
تو بکش که تا نيفتد دگرم به شب گذاري
نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر برآرم
منم آن درخت پيري كه نداشت برگ و باري
به غروب اين بيابان بنشين غريب و تنها
بنگر وفاي ياران که رها کنند ياري ....
پ.ن1: ساعت 3 و خورده اي عصرپنج شنبه تو اتوبان صدر ، گشنه،تشنه، برف شديد به حدي كه اصلاً جلو قابل مشاهده نباشه، برف پاك كن از كار بيفته، آب شيشه شور يوهو!تموم بشه و مجبور بشي برا اينكه جلوتو ببيني سرتو از شيشه بيرون بياري !و چراغ بنزين هم روشن بشه! ولي وقتي لامصب راديو جوان صداي همايون ( پسر آقامون شجريان!) رو پخش ميكنه مست مست ميشي. مخصوصاً اون تيكه ً تو بكش كه تا نيفتد دگرم به شب گذاريً حسابي شارژت ميكنه. از اون لحظات ثبت شدني و به ياد موندني بود.
*
حاجيان رخت چو از مكه برند
مدتي در عقب سر نگرند
تا به جائي كه حرم در نظر است
چشم حجاج به دنبال سر است
من هم از كوي تو گر بستم بار
باز با كوي تو دارم سر و كار
چشم دل سوي تو دارم شب روز
چشم بر كوي تو دارم شب و روز
پ.ن2: هنوز هم بعد از اينهمه سالي كه از عمره دانشجوييم ميگذره وقتي اسم عرفه و عرفات و طواف و سعي و زمزم و ركن و مقام و حجر مياد دلم آتيش ميگيره و چشام خيس. هرچند تو عمره ما مثل توريستا از صحراي عرفات بازديد كرديم و حس خاصي نداشت اونموقع و با بروبچس فقط به جفنگ گويي مشغول بوديم و مثل عزيزان روستايي به عكس گرفتن!
۱۳۸۵/۱۰/۰۳
این جریان "یلدا بازی در وبلاگستان" رو که میدونید؟ بازی جالبی شده. منم توسط خانم nc دعوت به این بازی شدم. خوب راستش نمیدونم چه چیزایی در مورد خودم باید بگم که هم خیلی ضایع نباشه!!هم اینکه ارزش گفتن داشته باشه. خوب حالا بدون فکر کردن شروع میکنم به گفتن ببینم چند تا میشه:
1- تو دوران مدرسه ( راهنمایی) با 2 تا از بچه های دیگه یه گروه تشکیل داده بودیم که خوراکیای بچه های دیگه رو از دستشون میقاپیدیم و یه گاز میزدیم و بهشون میدادیم!!حالا ساندویچ یا هله هوله و اینجور چیزا! جالبیش اینجا بود که ما سه نفر ، شاگرد اول و دوم و سوم کلاس بودیم همیشه! البته من یه روز متنبه شدم و از همشون حلالیت طلبیدم و یه نفر رو که راضی نمیشد کلی براش کادو و خوراکی خریدم تا راضی شد! ولی خوب لذتی داشت برا خودش!
2- منفورترین کار برا من مسواک زدنه! شبا به زور و کتک لیلا میرم مسواک میزنم!یعنی شده از تو رختخواب منو بیرون میکشه که مسواک بزنم.البته مسواک زدنای من 30 ثانیه بیشتر طول نمیکشه.
3- فوق العاده آدم جون دوستیم. هرکاری که فکر کنم ممکنه بهم یه کم خراش جزیی هم وارد کنه رو طرفش هم نمیرم( از فوتبال که ممکنه مثلا" ضربه بهم وارد بشه بگیر تا کوهنوردی و امثالهم!).
4- از مکانیکی و قطعات ماشین انقدری سرم میشه و میفهمم که یه بچه 4 سال و هفت ماهه از انتگرال دوگانه!
5- آدم خیلی خجالتی بوده و هستم. البته الان کمتر شده. بچه که بودم هر جا میخواستیم بریم برا مهمونی یا من دودر میکردم و نمیرفتم یا وقتی وارد میشدیم من دستم جلو صورتم بود و سلام نمیکردم! الانم وارد شدن تو یه جمع غریبه و شروع روابط اجتماعی برام یه معضله!
خوب این از شرح محسنات بنده! حالا باید 5 نفر دیگه رو وارد بازی کنم. راستش مطمئن نیستم که قبول کنن ولی خوب دیگه باید حتما" قبول کنن! آقایان طه، محسن، علیرضا و خانمها باران و سارا.
1- تو دوران مدرسه ( راهنمایی) با 2 تا از بچه های دیگه یه گروه تشکیل داده بودیم که خوراکیای بچه های دیگه رو از دستشون میقاپیدیم و یه گاز میزدیم و بهشون میدادیم!!حالا ساندویچ یا هله هوله و اینجور چیزا! جالبیش اینجا بود که ما سه نفر ، شاگرد اول و دوم و سوم کلاس بودیم همیشه! البته من یه روز متنبه شدم و از همشون حلالیت طلبیدم و یه نفر رو که راضی نمیشد کلی براش کادو و خوراکی خریدم تا راضی شد! ولی خوب لذتی داشت برا خودش!
2- منفورترین کار برا من مسواک زدنه! شبا به زور و کتک لیلا میرم مسواک میزنم!یعنی شده از تو رختخواب منو بیرون میکشه که مسواک بزنم.البته مسواک زدنای من 30 ثانیه بیشتر طول نمیکشه.
3- فوق العاده آدم جون دوستیم. هرکاری که فکر کنم ممکنه بهم یه کم خراش جزیی هم وارد کنه رو طرفش هم نمیرم( از فوتبال که ممکنه مثلا" ضربه بهم وارد بشه بگیر تا کوهنوردی و امثالهم!).
4- از مکانیکی و قطعات ماشین انقدری سرم میشه و میفهمم که یه بچه 4 سال و هفت ماهه از انتگرال دوگانه!
5- آدم خیلی خجالتی بوده و هستم. البته الان کمتر شده. بچه که بودم هر جا میخواستیم بریم برا مهمونی یا من دودر میکردم و نمیرفتم یا وقتی وارد میشدیم من دستم جلو صورتم بود و سلام نمیکردم! الانم وارد شدن تو یه جمع غریبه و شروع روابط اجتماعی برام یه معضله!
خوب این از شرح محسنات بنده! حالا باید 5 نفر دیگه رو وارد بازی کنم. راستش مطمئن نیستم که قبول کنن ولی خوب دیگه باید حتما" قبول کنن! آقایان طه، محسن، علیرضا و خانمها باران و سارا.
۱۳۸۵/۰۹/۳۰
اون خانومی بود که تو فرانسه باهاش آشنا شدم و به راه راست هدایتش کردم!!!دیروز تو مسنجر چراغش روشن بود. هرچی سلام کردم به هر زبونی که بلد بودم ولی جواب نداد. چند روز پیشم همین اتفاق افتاده بود. برام عجیب بود. دیروز خلاصه 15-10 بار هی مسیج دادم ! جواب داد که شما مرد هستی و در اسلام زن و مرد نباید با هم رابطه داشته باشن!!نمیدونم گیر کی افتاده اونجا. خدا بخیر کنه. گفتم التماس دعا!!!!!
۱۳۸۵/۰۹/۲۷
آدم رفیق بازی نبوده و نیستم. از بچه گی و دوران دبستان یادم میاد که خیلی اهل تلفنی حرف زدن نبودم. همیشه همه ازم دلخور بودن که چرا مثلا" تلفن کم میکنی یا خیلی پای تلفن حوصله حرف زدن نداری. یادم میاد از مدرسه که میومدم خونه فوری یکی از دوستام زنگ میزد و یک ساعت حرف میزد. حالا اونم چه حرفایی؟ مایی که تا نیم ساعت پیشش با هم بودیم. انقدر بی حوصله حرف میزدم که طرف حوصله ش سر میرفت و قطع میکرد. البته الانم هنوز اون عادت بد تلفن نزدن و بی حوصله بودن پای تلفن رو ترک نکردم. ترجیح میدم حضوری باشه تا پای تلفن. هیچ وقت هم دوستامو نگه نداشتم. بعد از هر دوره ای اونا فراموش شدن و دوستای تازه تری پیدا کردم. البته تنها کسایی که صبر زیادی داشتن تو تحمل کردن من و هنوز هم دوستیمون پابرجاست ( و شاید خیلی محکمتر از قبل) شاسوسای پسر و محمود و یه کمی هم رامینه. از اون همه دوست دوران طفولیت تا دانشگاه همین سه نفر موندن. این رو هم بگم که در زمان خودش خیلی هم دوستیای محکم و خوبی داشتم. احتمالا" بعدش هم بخاطر همین که من تلفن نکردم و اهل تلفن نبودم دوستیا به هم خورده. ولی خدایی بعضیا تو بی معرفتی روی من یکی رو کم کردن!!
۱۳۸۵/۰۹/۲۵
یه همکاری داریم که من خیلی خوشم نمیاد ازش. یکی اینکه خیلی سیگار میکشه. دیگه اینکه خیلی خونسرد و دل گنده س!!یکی اینکه همچین زیادی نچسبه. منم وقتی از یکی خوشم نیاد هیچ جوری نمیتونم طوری رفتار کنم که نفهمه. فوری طرف میفهمه که من خوشم نمیاد ازش. امروز این همکار ما اومده میگه دیروز تو کرج چند تا اتوبوس گذاشته بودن کنار پایگاهی که حوزه اصلی رای گیری بوده. تموم کسایی که رای میدادن رو میبردن یه رستوران نزدیک خونه ما و بهشون ناهار میدادن. نفری 5000 تومن هم میدادن!!!میگم خوب اونایی که صبح رای دادن چی؟یا بعد از ظهر؟!!شام و صبحانه و عصرونه نمیدادن؟ میگه به اونا 5000 تومن رو فقط میدادن. میگم آقای فلانی، بیخیال! این حرفا دیگه خیلی قدیمیه و مخصوص صف مرغ و تخم مرغه که ملت بیکارن میشینن داستان میبافن. میگه نه به خدا. من خودم شاهد بودم. میگم رای دادی؟ میگه نه ولی اونجا بودم میدیدم! بی خود نیست میگم نچسبه!
۱۳۸۵/۰۹/۲۱
دیشب با اینکه خیلی خسته بودم رفتیم سینما. شنیده بودم که "میم مثل مادر" خیلی فیلم تاثیرگذاریه. کلا" 10 نفر تو سالن بودیم. به لیلا گفتم من میخوابم آخر فیلم منو بیدار کن. خودم رو آماده کرده بودم برا یه فیلم سراسر غم و اندوه و آه و اشک. دیشب راستش اصلا" تو مودش نبودم. ولی خوب انصافا" فوق العاده فیلم محشری بود. حتی یه لحظه هم نشد بخوابی!!فقط نمیدونم چرا این 8 نفری که از سالن اومدن بیرون و در طول این مدت یه لحظه هم صدای خوردن چیپس و پفکشون قطع نشد چشماشون اصلا" خیس نبود!یا ما زیادی مهربون و دل نازکیم یا ما زیادی مهربونیم! بعد از سالها ( بعد از آژانس شیشه ای) هنوز فیلم به این تاثیرگذاری ندیده بودم. بازی گلشیفته فراهانی مثل همیشه معرکه بود و فیلم رو تاثیرگذار تر کرده بود.
۱۳۸۵/۰۹/۱۸
5 شنبه شب مهمون داشتیم. رامین و علی و شهاب به اتفاق خانواده! دسته جمعی عکس گرفتیم. داشتم عکس رو تو تلویزیون نشونشون میدادم، یهو علی برگشت گفت حالا فردا نری عکس رو بذاری تو وبلاگت!بقیه هم خندیدن. بدون اینکه کسی بگه جریان وبلاگ چیه!من البته خودم رو نباختم و به روی خودم نیاوردم . نمیدونم همشون میدونستن جریان وبلاگ رو؟خیلی مشکوک میزنه. امیدوارم الکی خندیده باشن. ببینم از فامیل کسی اینجا رو میخونه؟ اگه میخونه لطفا" همین جا خبر بده که من بدونم چه خاکی باید به سر بریزم!
*
دهید شیشه صهبای سالخورده به دستم
کنون که شیشه ی تقوای چند ساله شکستم
کتاب و خرقه و سجاده، رهن باده نمودم
به تار چنگ زدم چنگ و، تار سبحه گسستم
فتاده لرزه بر اندام من، زجلوه ی ساقی
خدا نکرده مبادا فتد پیاله زدستم
مرا به گل چه سر و کار؟ کز توبشکفدم گل
مرا به باده چه حاصل؟ که از نگاه تو مستم
به خود چو خویش بگویم، توئی زخویش مرادم
اگر چه خویش پرستم، ولی ز خویش برستم
نداشت کعبه صفائی به پیش درگهشش [اسرار]
از آن گذشتم و احرام کوی یار ببستم( ملا هادی سبزواری)
*
دهید شیشه صهبای سالخورده به دستم
کنون که شیشه ی تقوای چند ساله شکستم
کتاب و خرقه و سجاده، رهن باده نمودم
به تار چنگ زدم چنگ و، تار سبحه گسستم
فتاده لرزه بر اندام من، زجلوه ی ساقی
خدا نکرده مبادا فتد پیاله زدستم
مرا به گل چه سر و کار؟ کز توبشکفدم گل
مرا به باده چه حاصل؟ که از نگاه تو مستم
به خود چو خویش بگویم، توئی زخویش مرادم
اگر چه خویش پرستم، ولی ز خویش برستم
نداشت کعبه صفائی به پیش درگهشش [اسرار]
از آن گذشتم و احرام کوی یار ببستم( ملا هادی سبزواری)
۱۳۸۵/۰۹/۱۳
همیشه میگم اینی که آدم به یکی بگه واگذارت میکنم به خدا ، این نشونه ضعف و ترسه. یعنی اینکه کم آوردم. اما ببین آقای محترم! این حرفایی که امروز صبح بهم زدی رو هیچ جوابی نتونستم براش پیدا کنم. هرچی تو ذهنم دو دو تا چهار تا کردم به نتیجه ای نرسیدم که چی شد این حرفا رو بارم کردی. راست میگی! تقصیر منه. برای اولین بار تو عمرم یکی رو واگذار میکنم به خدا. مطمئنم که خدا داور خوبیه بین ما. اعتراف میکنم که کم آوردم . ولی بدون که خیلی خودم رو کنترل کردم که هیچ حرفی نزدم. ادب رو رعایت کردم و صدام در نیومد. نه اینا توجیهه. کم آوردم. از بزدلی یا ترس یا هرچی که اسمشو میذاری، واگذارت میکنم به خدا. مطمئن باش یک کلمه از حرفایی که بهم گفتی رو به هیچکی نمیگم. حتی به لیلا. این کاسه هنوز جا داره....
۱۳۸۵/۰۹/۱۲
صبح که داشتم میومدم یه پیرمردی که پاش تو گچ بود منتظر تاکسی وایساده بود. دلم سوخت تو سرما سر صبحی تاکسی هم کم بود برا تجریش. دست نگه داشت و منم سوارش کردم. گفتم پدرجان من تا پارک وی میرم. بعدش میخوام برم صدر. گفت خوب باشه. به محض اینکه نشست تو ماشین صندلی رو چنون محکم کشید عقب که گفتم احتمالا" شکست! سر پارک وی که رسیدم گفتم پدر جان رسیدیم ! گفت چی چی و رسیدیم؟من گفتم تجریش! گفتم منم عرض کردم که تجریش نمیرم و میخوام برم اتوبان صدر. گفت من اینجا پیاده نمیشم. گفتم کرایه که نمیخوام ازت. همینجا سوار یه ماشین شو و برو تجریش. گفت اگه سوارم نکرده بودی یه ماشین دیگه میرسوند منو تا تجریش. گفتم باشه فرقی نمیکنه از تجریش میرم. تجریش که پیاده ش کردم 100 تومن داد! گفتم پدرجان من پول نمیخوام. مسافر کش نیستم.گفت من مگه قیافه م به گداها میخوره که میخوای صدقه بدی؟! بعدم پول رو انداخت رو صندلی و در رو چنون بست که هنوز صداش تو گوشمه. خنده م گرفت. با خودم گفتم نکنه کرایه شهرک غرب تا تجریش 100 تومن بوده و من اشتباه همیشه 500 تومن میدادم؟اینم از کاسبی امروز ما!
۱۳۸۵/۰۹/۰۸
یه روز انقدر سرت شلوغه و کار ریخته رو سر و کله ت که ناهارتو مجبوری ساعت 4 بخوری و چایی هم اصلا" نخوری و همه کارات به هم میپیچه. یه روز هم انقدر بیکاری که حتی آگهیهای روزنامه رو همشو میخونیو یه ربع یه بار یه پاتیل چایی میخوری و تو مسنجر چراغتو روشن و خاموش میکنی که یکی پیدا بشه با هم حرف بزنید ! انقدر خمیازه کشیدم که فکم افتاد!
*
وبلاگ قشنگی داری! قالبتم قشنگه( مثل خودت!). مطالبش که دیگه حرف نداره! منتظر حضور سبزت هستم!( همینجوری از روی بیکاری).
*
وبلاگ قشنگی داری! قالبتم قشنگه( مثل خودت!). مطالبش که دیگه حرف نداره! منتظر حضور سبزت هستم!( همینجوری از روی بیکاری).
۱۳۸۵/۰۹/۰۴
سر کلاس زبان ( اکابر)، خانوم معلممون گیر داده بود به مذهبیا. که چقدر فلان و بهمانن. که چقدر تنگ نظر و عقب مونده و فضولن. موضوع هم از اینجا شروع شد که ظاهرا" یکی از همسایه های ایشون که گه گاه مراسم مولودی تو خونه میگیره ( و لابد سمبل مذهبیا شده) یکی دوبار گیر داده به ایشون که چرا دخترات با لباس باز میان تو لابی ساختمون. ایشون هم از همه مذهبیا شاکی شدن. جالب بود تو کلاس همه دخترا و پسرا هم طرفداری میکردن و به شدت از مذهبیا بد میگفتن و از خاطره هاشون میگفتن که چطور مثلا" حال یه مذهبی رو گرفتن. یکی از خانمهای محترمه کلاس میگفت ما بخاطر یکی از این مذهبیا که همسایمون بود خونمون رو عوض کردیم. گفتم البته به هرکسی که ریش یا چادر داشت نمیشه گفت مذهبی. گفتم خود شما هم که نماز میخونید مذهبی هستی. از جلسه پیش به من میگن Mr.Basiji!!!!
۱۳۸۵/۰۸/۲۸
چند شبه به طور نامتوالی خواب میبینم که رفتم حج. دیشب مفصل تر بود و غم انگیز تر. غم انگیز از این جهت که نتونستم وارد مسجد الحرام بشم. با اینکه محرم بودم ولی نمیتونستم داخل بشم. هر بار این مامورای جلوی در اجازه ورود نمیدادن. دلم لک زده بود برا هروله بین صفا و مروه. مدام داشتم اون ذکر " ان الصفا و المروه من شعائر الله" رو میخوندم. ولی نشد آخرش. هرچی گریه و خواهش و تمنا کردم ولی اجازه ندادن من وارد بشم.از خواب پریدم دیدم بالشتم خیسه! اولین حرفی که اومد تو دهنم این بود که "....که برون در چه کردی که درون خانه آیی....".
*
چه شود به چهره ی زرد من، نظری ز بهر خدا کنی
که اگر کنی همه درد من، به یکی اشاره دوا کنی
تو شهی و کشور جان ترا، تو مهی و جان جهان ترا
ز ره کرم چه زیان ترا، که نظر به حال گدا کنی
ز تو گر تفقد و گر ستم، بُوَد آن عنایت و این کرم
همه از تو خوش بُوَد ای صنم، چه جفا کنی چه وفا کنی
همه جا کشی می لاله گون، ز ایاغ مدعیان دون
شکنی پیاله ی ما، که خون به دل شکسته ی ما کنی
تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم ومن غمین
همه ی غمم بُوَد از همین، که خدا نکرده خطا کنی
تو که"هاتف" از برش این زمان، روی از ملامت بی کران
قدمی نرفته ز کوی وی، نظر از چه سوی قفا کنی؟(هاتف اصفهانی)
*
چه شود به چهره ی زرد من، نظری ز بهر خدا کنی
که اگر کنی همه درد من، به یکی اشاره دوا کنی
تو شهی و کشور جان ترا، تو مهی و جان جهان ترا
ز ره کرم چه زیان ترا، که نظر به حال گدا کنی
ز تو گر تفقد و گر ستم، بُوَد آن عنایت و این کرم
همه از تو خوش بُوَد ای صنم، چه جفا کنی چه وفا کنی
همه جا کشی می لاله گون، ز ایاغ مدعیان دون
شکنی پیاله ی ما، که خون به دل شکسته ی ما کنی
تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم ومن غمین
همه ی غمم بُوَد از همین، که خدا نکرده خطا کنی
تو که"هاتف" از برش این زمان، روی از ملامت بی کران
قدمی نرفته ز کوی وی، نظر از چه سوی قفا کنی؟(هاتف اصفهانی)
۱۳۸۵/۰۸/۲۵
۱۳۸۵/۰۸/۲۰
با این سن و سال هنوز هم نفهمیدم حد خوبی کردن به یه نفر چقدره. چرا بعضیا انقدر پرتوقع هستن و فکر میکنن هرچی خوبی کنی در حقشون تازه وظیفتو انجام دادی. درسته که میگن به خاطر خدا خوبی کن و از بنده انتظار نداشته باش، ولی خوب هنوز من انقدر فرشته نشدم و نتونستم هوای نفسمو بکشم! چقدر بعضیا پر رو و پر توقعن!
۱۳۸۵/۰۸/۱۶
روز یکشنبه آخری که میخواستیم برگردیم ، صبح اومدیم میدون مرکزی شهر. میدون Duomo . یه کلیسای خیلی بزرگ و قدیمی و زیبا اونجا بود . یه صف خیلی طولانی هم برای ورود به کلیسا. ابتدای کلیسا مقررات ورود به کلیسا این بود که با لباس باز و شلوارک و اینا وارد نشید. پلیس هم کنترل میکرد. وارد کلیسا که شدیم دیدیم مراسم هست. جمعیت خیلی زیادی هم اومده بودن. داشتن دسته جمعی آواز میخوندن. وقتی که کاردینال داشت صحبت میکرد یا موقع دعا خیلی ساکت بودن. صدا فقط از توریستایی در میومد که مثل ما برای دیدن و نه دعا کردن اومده بودن. ما هم همش داشتیم صلوات میفرستادیم که یه وقت جزء اینا حساب نشیم!تا اسم پاپ بندیکت میومد دست میزدن. یکی دو بار ما دست نزدیم بعد یه نفر با ناراحتی یه چیزایی به زبون ایتالیایی گفت و لابد اینکه چرا دست نمیزنید. با پر رویی از رو دست و پای ملت رد شدیم و رفتیم اون جلوی مراسم که بتونیم فیلم و عکس بگیریم. دعا خوندنشون جالب بود. چشاشونو میبستن و زیر لب زمزمه میکردن. یا زانو میزدن و دعا میخوندن. بعد که بیرون میومدن دوباره همون لباسای قبلشون رو میپوشیدن تا خدای نکرده گرمای پاییزی اذیتشون نکنه! داشتم فکر میکردم که الان مسیحیت جز یه پوسته آئینی هیچی ازش نمونده. دلشون به همین مراسم کلیسا خوشه و بعدش هیچی. هیچ برنامه ای برای زندگی بهشون نمیده. خدا نکنه ما مسلمونا هم دینمون رو تبدیل کنیم به آئین فقط. اینکه از عاشورا فقط سینه زدن و سیاه پوشیدنشو بگیریم. اینکه از شبای قدر و ماه رمضون فقط علی علی گفتن رو بلد باشیم و نخوایم از راه و رسم امام علی ( ع) پیروی کنیم. تفکر قسمت اعظم دینمونه که متاسفانه خیلی جاها بهش توجه نمیشه و به مراسم اکتفا میشه. اینم عکسیه که شرح لازم نداره! بیرون که اومدیم چند تا عروس دوماد چینی دیدیم که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه همچین دومادایی رو!
۱۳۸۵/۰۸/۱۳
خاطرات سفر زیاده ولی بهترینش اینه که اونجا میخ اسلام رو در سرزمین کفر کوبیدیم!!یه شب رفته بودم از یه مغازه لوازم آرایشی تو خیابون شانزلیزه یه سری عطر و لوازم آرایش بخرم. مسئول عطر مردونه یه خانمی بود که انگلیسی رو به لهجه خیلی بدی حرف میزد. به لهجه فرانسوی غلیظ. بهش گفتم چینی هستی؟ کلی بهش برخورد. گفت نه. مادرم اسپانیایی و پدرم مراکشیه. گفتم پس مسلمونی؟ گفت آره! گفت مادرم کاتولیک خیلی متعصبیه و پدرم هم لامذهب! خودم هم دودلم بین شیعه و صوفیه! گفت دنبال اطلاعاتم که ببینم کدومشون حقن. منم شروع کردم از صوفیه بد گفتن و اینکه امام علی رو خدا میدونن و اینا. گفت پس من شیعه رو انتخاب میکنم. اسم امام ها رو هم بلد بود. گفتم اینجا شیعه زیاده؟گفت خیلی خیلی کم. گفت فقط یه تعداد محدودی لبنانی و ایرانی شیعه هستن. بقیه مسلمونا سنین. گفت من با تحقیق رسیدم به شیعه یا صوفیه( مقایسه کنیم با خیلی از شیعه های شناسنامه ای که چون تو خونواده شیعه بدنیا اومدن اسما" شیعه ن با اینی که تو همچین خونواده ای به دنیا اومده). چیز زیادی نمیدونست از احکام. ایمیلمو گرفت و ووقتی رسیدم ایران دیدم ایمیل زده. بهم گفته که نماز رو میخوام شروع کنم ولی عربی بلد نیستم. بهش گفتم میگردم یه سایتی که نماز خوندن رو با صدا آموزش بده برات پیدا میکنم. امروز ایمیل زده و ازم پرسیده به نظرت کاری که من اینجا انجام میدم حلاله؟! اونجا راجع به حجاب هم باهاش صحبت کردم. حالا باید بگردم سایتایی که راجع به نماز و احکام و اینا هست ( البته به فرانسوی یا انگلیسی) رو بهش معرفی کنم. دختر جالبیه خلاصه. کسی همچین سایتایی سراغ داره؟نمیخوام اول کار جوری بهش بگم که احساس کنه کار سختیه و همه چیز رو بذاره کنار. میخوام آروم آروم بهش بگم احکام رو. ارباب میگه میخواستی درباره صیغه در اسلام باهاش صحبت کنی!!!
اشتراک در:
پستها (Atom)